eitaa logo
𝖌𝖆𝖘𝖙_𝕲𝖆𝖒𝖊_𝖕𝖑𝖆𝖞
292 دنبال‌کننده
234 عکس
568 ویدیو
48 فایل
🎮 اینجا قراره پر باشه از مود، مپ و ویدیوهای خفن ماینکرفتی 🎀🔮 ⚡ هر روز با کلی محتوای جدید و سرگرم‌کننده برمی‌گردیم 🎀🔮 🔥 چالش، داستان، ادیت و کلی چیز باحال در انتظارته 🎀🔮 https://eitaa.com/joinchat/719586988Cc5ef689ca6 @Gast1394==§مالک
مشاهده در ایتا
دانلود
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماد فوق ترسناک هیولاها 💀 در آمار ۲۹۰ تایی 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
وقتی لف میدی میدونی چی عذابی مالک کانال برای کانال میکشه😭😭 ۱-خانواده دعوامون میکنن که چرا سرت تو گوشیه😭😭 ۲-وقت نمیشه کار های خونه رو انجام بدیم دعوامون میکنن😭😭 ۳-اینترنت هامون زود تموم میشه😭😭 ۴-وقتی آمار میاد پایین ناامید میشیم ودلم نمیخواد ادامه بدیم😭😭😭 ۵-گالری مون پر از فعالیت میشه وحافظه گوشمون پر می‌شه وباید پاک کنیم تا بتونیم فعاليت کنیم😭😭😭 ۶-باید تو کلی کانال عضو بشیم که حتی خود روبیکا هم خسته میشه 😭😭😭 ۷-تا صبح بیداریم که برای فردا فعالیت آماده کنیم😭😭 ۸-وقتی فعالیت میکنیم گوشی داغ میشه ونزدیک هست که بترکه😭😭 ۹-وقتی برای عضوا وقت میزاریم چشمامون ضعیف میشه😭😭😭 ۱۰-با کلی مخالفت های خانوادگی فعالیت میکنیم😭😭😭 ۱۱-بخاطر کانال با خیلی ها قهر کردیمم😭😭😭 ۱۲-وفتی لف میدین کل شب رو گریه میکنیم😭😭 ۱۳-وقتی میخوام برم جایی ما نمیریم تا براتون فعالیت کنیمم😭😭 ۱۴-وقتی میرم خرید نمیتونم خوب انتخاب کنیم چون حواسمون به کانال هست😭😭 ۱۵-برای اینکه آمار بره بالا باید به پای فامیلا بیوفتیم تا عضو بشن😭😭😭 ۱۶-اینقدر برای تب به بقیه پیام دادیم که بعضیا رو یادمون رفته😭😭😭 ۱۷-باید تو کلی سایت دنبال محتوا خوب باشیم که خیلی خسته میشیم😭😭 ۱۸-شاگر اول نمیتونیم بشیم چون داریم برای کانال وقت میزاریمم😭😭😭 ۱۹-تو مدرسه اوفت میکنیم وخانوادمون دعوامون میکنن😭😭😭 ۲۰-بعضی وقتا خانواده گوشی رو میگیرن و نمیزارن فعالیت کنیم😭😭😭 ۲۱-وقتی داریم فعالیت میکنیم نمیتونم غذا بخوریم😭😭😭 ۲۲-بعضی وقتا روبیکا از پیام رسان میندازتمون بیرون😭😭 ۲۳-فامیلا مسخره میکنن مارو😭😭😭 ۲۴-وقتی لف میدیم آبرومون جلو همه میرهه😭😭😭 پس لطفا لف نده چون ما خیلی عذاب میکشیم وقتی لف میدین😭😭😭😭 ممنون ازکسانی که درکمون میکننن😭🥲😭🥹
ماینکرفت: راز دو قهرمان قسمت اول: نبرد در شب شب آرامی در دنیای ماینکرفت بود. ماه کامل بالای جنگل می‌درخشید و صدای زامبی‌ها و اسکلت‌ها از دور شنیده می‌شد. الکس روی تپه‌ای ایستاده بود و به دهکده‌ای که پایین پایش قرار داشت نگاه می‌کرد. شمشیر الماسی‌اش را در دست گرفته بود. ناگهان صدایی از پشت سرش آمد. «بالاخره پیدات کردم، الکس.» الکس برگشت. استیو بود. الکس اخم کرد و گفت: «استیو... اینجا چی کار می‌کنی؟» استیو شمشیرش را بیرون کشید. «اومدم چیزی رو که مال منه پس بگیرم.» الکس گفت: «من چیزی از تو ندزدیدم.» استیو جواب داد: «پس چرا اون کریستال پیش توئه؟» الکس به کریستالی که روی کمربندش بسته بود نگاه کرد. «چون اگر دست افراد اشتباه بیفته، کل دنیا نابود می‌شه.» استیو بدون حرف به سمتش حمله کرد. صدای برخورد شمشیرها در شب پیچید. تق! الکس ضربه‌ی استیو را دفع کرد و عقب رفت. «استیو! گوش کن! من دشمن تو نیستم!» اما استیو گوش نمی‌داد. نبرد شدیدتر شد. هر دو جنگجوی قدرتمندی بودند، اما الکس سریع‌تر بود. سرانجام الکس با یک حرکت شمشیر استیو را از دستش انداخت. استیو روی زمین افتاد. الکس شمشیرش را پایین آورد و گفت: «تمومش کن.» استیو با عصبانیت گفت: «من هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شم.» الکس لحظه‌ای سکوت کرد. بعد شمشیرش را کنار گذاشت. «پس فعلاً زندانی می‌شی.» استیو با تعجب نگاهش کرد. «چی؟» الکس گفت: «تا وقتی بفهمی واقعاً چه اتفاقی افتاده.» و آن شب، سرنوشت دو قهرمان برای همیشه به هم گره خورد. قسمت دوم: زندان سنگی صبح روز بعد، استیو خودش را داخل یک اتاق سنگی پیدا کرد. چهار طرفش دیوارهای ضخیم سنگی بود و تنها یک پنجره‌ی کوچک داشت. استیو زیر لب گفت: «الکس... فکر می‌کنی می‌تونی منو اینجا نگه داری؟» چند ساعت گذشت. در باز شد. الکس وارد شد و یک بشقاب غذا روی میز گذاشت. استیو گفت: «چرا منو نکشتی؟» الکس جواب داد: «چون فکر نمی‌کنم دشمن واقعی من باشی.» استیو خندید. «پس چرا زندانیم کردی؟» «چون وقتی عصبانی هستی، اول حمله می‌کنی و بعد سؤال می‌پرسی.» استیو چیزی نگفت. الکس ادامه داد: «اون کریستال فقط یه سنگ معمولی نیست. یه نیروی ناشناخته داخلشه. کسی که بتونه کنترلش کنه، می‌تونه دروازه‌هایی بین دنیاها باز کنه.» استیو با تعجب پرسید: «حتی دروازه‌ی اندر؟» الکس سرش را تکان داد. «حتی بدتر.» در همان لحظه صدای انفجاری از بیرون آمد. بوممم! هر دو به سمت پنجره برگشتند. الکس سریع شمشیرش را برداشت. استیو گفت: «چی شد؟» الکس با نگرانی گفت: «یکی به دهکده حمله کرده.» استیو بلند شد. «پس آزادَم کن.» الکس چند لحظه به او نگاه کرد. سپس در زندان را باز کرد. «بیا.» استیو شمشیرش را برداشت. «هنوز بهت اعتماد ندارم.» الکس لبخند کوچکی زد. «منم همین‌طور.» و هر دو کنار هم از قلعه بیرون رفتند. قسمت سوم: دشمن واقعی وقتی به دهکده رسیدند، همه‌جا پر از دود بود. خانه‌ها آسیب دیده بودند و مردم در حال فرار بودند. اما هیچ کریپری دیده نمی‌شد. استیو گفت: «این کار کریپرها نیست.» الکس به زمین نگاه کرد. ردپاهایی عجیب روی خاک دیده می‌شد. «نه... این ردپاها مال انسانه.» ناگهان صدایی از پشت درختان آمد. «بالاخره هر دوتون کنار هم جمع شدید.» الکس و استیو هم‌زمان برگشتند. مردی با لباس سیاه از میان تاریکی بیرون آمد. روی دستش یک تکه از همان کریستال می‌درخشید. استیو گفت: «تو کی هستی؟» مرد خندید. «کسی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده.» الکس کریستال خودش را محکم گرفت. «تو نمی‌تونی قدرتش رو کنترل کنی.» مرد جواب داد: «لازم نیست من کنترلش کنم... شما دو نفر این کار رو برام انجام می‌دید.» استیو به الکس نگاه کرد. الکس شمشیرش را بالا آورد. «استیو.» «چی؟» «فکر کنم وقتشه برای اولین بار واقعاً با هم بجنگیم.» استیو لبخند زد. «بالاخره یه حرف درست زدی.» هر دو کنار هم ایستادند. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که این تازه شروع ماجراست... و پشت سر آن مرد، دروازه‌ای تاریک در حال باز شدن بود.
ادامه اش آمار ۲۹۰ تایی
سلام عشقا از مدرسه اومدید؟
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیشددد 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوه اوه بدو 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه باحال بود💀😂 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب قصر زیبایی 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انیمیشن ماینکرفت 👾 🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕹🎮 🎑---->#.𝓂𝒾𝓃ℯ𝒸𝓇𝒶𝒻𝓉 📽---->#𝔳𝔦𝔡𝔢𝔬 🎀🔮𝗔𝗗𝗠𝗜𝗡 🤍🩶🖤𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀_@gastGameplay