دلم آنقدر کربلای حسین را میخواهد
که فقط خدای حسین می داند🥀❤️🩹
🏴♡مے شوב نیمـہ شبے گوشـہ ے بین الحرمین من ؋ـقط اشک بریزم تو تماشا بکنی؟ 🥹🖤️•🌿🥺
سلام سلامممم❤️
دخترای خانوم 🧿
روزتون امام حسینی ❤️🩹
حال دلتون عالی👌
صبحتون امام رضایی 🌸
صبحتون بخیر دخترای خانوم ❤️💚💛🌸
ببخشیدا ولی دیشب نتونستم براتون رمان بزارم شایدم تا چند روز فعالیت نداشته باشم ولی نگران نباشید رمان های دیروز و امروز رو شاید براتون گذاشتم اگه وقت کردم اخه کلاس تابستونیا خیلی زیاد شدن 🥺🥺🥺🥺😢😘❤️
بیو و رمان مذهبی و اموزنده 🕊🎀
رمان ماه گمشده #پارت_4 که همون لحظه داد زد:(من با تو مشکل دارم که سر بالا میای تو کلاس خیلی هم ام
رمان ماه گمشده
#پارت_5
که داداشمه. داداش حسینم رو خیلی دوست داشتم.
وارد کلاس شد و داد زد اینجا چه خبره؟
حس کردم اقای محمدی جا خورد که داداشم اینجوری بی هوا وارد کلاس شده.
من که اصلا مغروریتی از خودم نشون ندادم گفتم:(اقای حسینی این به من دست زدو همین جوری اسم منو فریاد میزنه و میگه املی و چنتا چرت و پرت دیگه.
حس کردم اقای محمدی عصبی و با چشمای سرخش داره بهم نگاه میکنه....
#ادامه_دارد
رمان ماه گمشده
#پارت_6
داداشم خیلی خون سرد بود.
گفت:( اقای محمدی لطفا بیاید دفتر معاونت.
خون سردی داداشم رو مخ بود.
من ترم اول دانشگاه و داداش محمدم ترم سوم.
من یه داداشه دیگه هم داشتم که دو قلو من بوده و مامانمینا گمش کردن البته دزدیدنش.
من یه اجی دیگه هم دارم که ازدواج کرده و دوتا بچه داره یعنی من خاله بودم.
اجی نرجسم که اسم همسرشون علی بود اسم بچه هاشونم زینب و رقیه.
داداش حسینم دوماه پیش عروسیش بود و منم برام صف خواستگار بسته بودن......
#ادامه_دارد
بیو و رمان مذهبی و اموزنده 🕊🎀
رمان ماه گمشده #پارت_6 داداشم خیلی خون سرد بود. گفت:( اقای محمدی لطفا بیاید دفتر معاونت. خون سر
رمان ماه گمشده
#پارت_7
داداش محمدم میگفت قصد ازدواج ندارم و منم دعواش میکردم 😂
وقتی اقای محمدی به دفتر معاونت رفت برگشتم که برم سر جام بشینم که ثریا رو دیدم که خشکش زده بود گفتم:(چی شده چرا انقدر ترسیدی؟) گفت:(اخه من یخورده از تو طرفداری کردم خو با اقای محمدی هم نامزدم خو میترسم اتفاقی بیفته.)
تو دانشگاه فقط ثریا میدونست که معاون دانشگاه داداشم چون دوست صمیمیم بود.
بهش گفتم:( عیب نداره هیچی نمیشه بیا بشین ببینم.......
#ادامه_دارد
بیو و رمان مذهبی و اموزنده 🕊🎀
رمان ماه گمشده #پارت_7 داداش محمدم میگفت قصد ازدواج ندارم و منم دعواش میکردم 😂 وقتی اقای محمدی به
رمان ماه گمشده
#پارت_8
بهش گفتم:(اخه چرا با این پسره نامزد کردی؟)
گفت:(من اخه خواستگارام خیلی زیاد بودن که یکیش همین اقای محمدی بود بابام فقط واسه همین اینو قبول کرد.)
بهش گفتم:( ثریا ناراحت نشدی وقتی این پسره به من دست زد؟)
گفت:(خیلی ناراحت شدم باید به بابام بگم نامزدیمو، بهم بزنم.)
بهش گفتم:(ثریا واسه خاطر من زندگیتو بهم نزن.)
گفت.(به خاطر تو نیست یادته چند روز پیش صورتم کبود شده بود دست گله همین مهرداد خان.
اسم اقای محمدی مهرداد بود.. ...
#ادامه_دارد