eitaa logo
گِلادیاتور
458 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
324 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
که در دلِ تما ایران ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بحث میکنن تا عصبیت کنن 🎀 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
ی دختر با چشمایی خیس شبو به صبح برسونه... 🖤 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
ولی فقط خودت میدونی که چقدر تنهایی..!:) ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
از کلمه‌ی حیا متنفرم ، بله من یه دختر چشم سفید هستم که هرجا دلم بخواد حرفم رو میزنم ، شما هم فوقش بتونید دربارش گریه کنید💆🏻‍♀! دست_نویس ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
‌و یهو تبدیل شدم به کسی که دیر جواب میده ، تنهایی رو ترجیح میده ، اگر انرژی منفی حس کنه ، ناپدید میشه و اگر دیگه کسی باهاش در ارتباط نباشه ، براش اهمیتی نداره. دست‌_نویس ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق❤️ به قلم:دختر باران 《چهار فصل》 ژانر:عاشقانه،ازدواج اجباری،مدرن،هیجانی،با عصاره ی طنز.🦋 خلاصه: دو شریک قدیمی سال‌ها قبل برای نجات شرکت مشترکشان قراردادی امضا کرده‌اند. در قرارداد بندی وجود دارد که اگر خانواده‌ها با هم وصلت کنند، سهام شرکت و سرمایه‌گذاری عظیمی آزاد می‌شود؛ اما اگر این بند اجرا نشود، بانک و سرمایه‌گذار خارجی شرکت را تصاحب می‌کنند و هر دو خانواده ورشکست می‌شوند. بنابراین تنها راه نجات، ازدواج نیما و رستاست. آن‌ها فکر میکردند که این ازدواج ساده است ولی نمی دانستند که چه غوغایی بین خودشان میشود🙈💔 تعداد پارت:۳پارت در روز. درصورت نتونستن پارت جبرانی در روز بعد...! ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان :تب عشق نویسنده:دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی منبع:کانال گلادیاتور در ایتا _______ بریم سراغ پارت های اولیه😢 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_اول❤️ 《راوی》 (12 سال پیش) باران، شیشه‌های بلند ساختمان را آرام و بی‌وقفه می‌کوبید. طبقه‌ی بیست‌ویکم ساختمان مرکزی شرکت «داروگستر پارس» در آن ساعت از شب، بیشتر شبیه شهری خاموش بود تا یک شرکت بزرگ. راهروهای عریض، چراغ‌های سفید و صدای ضعیف دستگاه تهویه، سکوت را سنگین‌تر کرده بودند. داخل اتاق هیئت‌مدیره اما اوضاع فرق داشت. بوی قهوه‌ی تلخ با بوی کاغذهای تازه چاپ‌شده در هم آمیخته بود. دو مرد روبه‌روی هم نشسته بودند؛ هر دو حدود چهل ساله، هر دو خسته، اما نه از کار... از جنگ. جنگی که سه سال بود با بدهی‌ها، بانک‌ها و سرمایه‌گذارهای خارجی داشتند. روی میز، پوشه‌ای چرمی قرار داشت که مهر قرمز رنگ «محرمانه» روی آن خودنمایی می‌کرد. وکیل شرکت، عینکش را کمی بالاتر زد. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد! رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_دوم❤️ ـ «اگر امشب این قرارداد امضا نشه، بانک از هفته‌ی آینده اختیار مصادره‌ی دارایی‌های شرکت رو داره.» مردی که موهای جوگندمی داشت، نفس عمیقی کشید. ـ یعنی تمام زحمت بیست ساله‌مون... تمومه؟ وکیل سکوت کرد. همین سکوت، جواب سؤال بود. مرد دیگر که کت سرمه‌ای به تن داشت، مشتش را روی میز کوبید. ـ لعنتی... چشم‌هایش از خستگی سرخ شده بود. ـ من نمی‌ذارم شرکتی که پدرم ساخت، بره دست یه سرمایه‌گذار خارجی. وکیل آرام گفت: ـ برای همین این بند اضافه شده. پوشه را باز کرد. چند صفحه را ورق زد و یکی از برگه‌ها را جلو کشید. ـ بند هفده. دو مرد هم‌زمان به متن نگاه کردند. وکیل شروع به خواندن کرد. ـ «در صورت ازدواج قانونی یکی از فرزندان خانواده‌ی شریک اول با یکی از فرزندان خانواده‌ی شریک دوم، مالکیت سهام امانی آزاد شده، سرمایه‌ی بلوکه‌شده از طرف سرمایه‌گذار آزاد می‌شود و قرارداد انتقال سهام باطل خواهد شد.» 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد! رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_سوم❤️ چند ثانیه سکوت برقرار شد. آن‌قدر سنگین که حتی صدای باران هم واضح‌تر به گوش می‌رسید. مرد جوگندمی پوزخند تلخی زد. ـ داری شوخی می‌کنی؟ ـ خیر. ـ یعنی آینده‌ی شرکت رو گره بزنیم به ازدواج بچه‌هامون؟ وکیل شانه بالا انداخت. ـ پیشنهاد سرمایه‌گذاره. ـ این بیشتر شبیه فیلمه تا قرارداد. ـ شاید... اما تنها راه نجات شرکته. مرد کت سرمه‌ای به پنجره خیره شد. چراغ‌های شهر زیر باران محو شده بودند. آرام گفت: ـ اگه قبول نکنیم... ـ تا شش ماه دیگه شرکت دیگه‌ای وجود نداره. سکوت. طولانی... سنگین... بعد از چند دقیقه، مرد جوگندمی لبخند تلخی زد. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
۳پارت از رمان اولیه مون تقدیم چشمان قشنگتون👌😍 پ.ن:به نظرتون ادامش چی میشه؟! خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم نگم،چون کلا برای رمان، آدمی هستم که لو میدم....🙊 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
یه جمله‌ی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود: «همه چیز برای کسی که می‌داند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق می‌افتد.» ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
توی "کتابخانه نیمه شب" یه جایی نورا به خودش میگه شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه نه موفق شدن نه خاص بودن فقط بودن... ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor