رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_اول❤️
《راوی》
(12 سال پیش)
باران، شیشههای بلند ساختمان را آرام و بیوقفه میکوبید.
طبقهی بیستویکم ساختمان مرکزی شرکت «داروگستر پارس» در آن ساعت از شب، بیشتر شبیه شهری خاموش بود تا یک شرکت بزرگ. راهروهای عریض، چراغهای سفید و صدای ضعیف دستگاه تهویه، سکوت را سنگینتر کرده بودند.
داخل اتاق هیئتمدیره اما اوضاع فرق داشت.
بوی قهوهی تلخ با بوی کاغذهای تازه چاپشده در هم آمیخته بود.
دو مرد روبهروی هم نشسته بودند؛ هر دو حدود چهل ساله، هر دو خسته، اما نه از کار...
از جنگ.
جنگی که سه سال بود با بدهیها، بانکها و سرمایهگذارهای خارجی داشتند.
روی میز، پوشهای چرمی قرار داشت که مهر قرمز رنگ «محرمانه» روی آن خودنمایی میکرد.
وکیل شرکت، عینکش را کمی بالاتر زد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_دوم❤️
ـ «اگر امشب این قرارداد امضا نشه، بانک از هفتهی آینده اختیار مصادرهی داراییهای شرکت رو داره.»
مردی که موهای جوگندمی داشت، نفس عمیقی کشید.
ـ یعنی تمام زحمت بیست سالهمون... تمومه؟
وکیل سکوت کرد.
همین سکوت، جواب سؤال بود.
مرد دیگر که کت سرمهای به تن داشت، مشتش را روی میز کوبید.
ـ لعنتی...
چشمهایش از خستگی سرخ شده بود.
ـ من نمیذارم شرکتی که پدرم ساخت، بره دست یه سرمایهگذار خارجی.
وکیل آرام گفت:
ـ برای همین این بند اضافه شده.
پوشه را باز کرد.
چند صفحه را ورق زد و یکی از برگهها را جلو کشید.
ـ بند هفده.
دو مرد همزمان به متن نگاه کردند.
وکیل شروع به خواندن کرد.
ـ «در صورت ازدواج قانونی یکی از فرزندان خانوادهی شریک اول با یکی از فرزندان خانوادهی شریک دوم، مالکیت سهام امانی آزاد شده، سرمایهی بلوکهشده از طرف سرمایهگذار آزاد میشود و قرارداد انتقال سهام باطل خواهد شد.»
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_سوم❤️
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
آنقدر سنگین که حتی صدای باران هم واضحتر به گوش میرسید.
مرد جوگندمی پوزخند تلخی زد.
ـ داری شوخی میکنی؟
ـ خیر.
ـ یعنی آیندهی شرکت رو گره بزنیم به ازدواج بچههامون؟
وکیل شانه بالا انداخت.
ـ پیشنهاد سرمایهگذاره.
ـ این بیشتر شبیه فیلمه تا قرارداد.
ـ شاید... اما تنها راه نجات شرکته.
مرد کت سرمهای به پنجره خیره شد.
چراغهای شهر زیر باران محو شده بودند.
آرام گفت:
ـ اگه قبول نکنیم...
ـ تا شش ماه دیگه شرکت دیگهای وجود نداره.
سکوت.
طولانی...
سنگین...
بعد از چند دقیقه، مرد جوگندمی لبخند تلخی زد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
۳پارت از رمان اولیه مون تقدیم چشمان قشنگتون👌😍
پ.ن:به نظرتون ادامش چی میشه؟!
خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم نگم،چون کلا برای رمان، آدمی هستم که لو میدم....🙊
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
یه جملهی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود:
«همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد.»
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
توی "کتابخانه نیمه شب" یه جایی نورا به خودش میگه
شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه
نه موفق شدن نه خاص بودن
فقط بودن...
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
📌ذهن و روح خودت رو آرام کن!🩵
۱صدای نفس هات و بشنو و تمرکز کن.
۲جریان دم و بازدم هوا رو احساس کن.
۳پیشرفت زمان میبره سختگیری نداشته باش. به طبیعت برو لمس کن راه برو لذت ببر کشف کن.
۴افکار منفی و رها کن و خودت و ببخش.
۵غذا رو آهسته بجو به بافت و مزه غذا دقت کن.
نکات_روانشناسی
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
گِلادیاتور
توی "کتابخانه نیمه شب" یه جایی نورا به خودش میگه شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه نه موفق شدن نه خاص
بیاید به خودمون اینو بگیم👌👌
همین دیگه 👌🏻🚶🏻♂️
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
چقدر سالمید شما..
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
یه گاز از دماغت میدی؟!
پن:از عاشقانههایِ منُ..
نمیدونم چرا تا منُ میبینه اینُ میگه😂🗿
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
در قنوت ِخود دعا کردم فراموشت کنم ؛
حاجتم در سجده اما دیدن ِروی ِتو شد ( :
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
تو هیچوقت قرار نیست بفهمی من برای اینکه تورو ناراحت نکنم ، چقدر خودمو ناراحت کردم .
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor