eitaa logo
گِلادیاتور
458 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام صبح‌تون بخیر☘🤍
اگر ایشون عضو چنـــــلم بشه،کلی ذوق می‌کنم🤍🥲: )
غزل به چشم سیاهت رسیـد بُهتش زد ، مسیر شعر عوض شد به عمق چشمانت💍✨️! ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامتی روزی که🥲🖤 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
میخوام بمونم . . . ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
252.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بریم سراغ پارت گذاری روزانه مون❤️‍🩹 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_چهارم❤️ و گفت : میدونی چیه؟! ـ چی؟ ـ بچه‌ی من الان فقط نه سالشه. دیگری خندید. ـ پسر منم هنوز پونزده سالشه. هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند. خنده‌شان خیلی زود خاموش شد. وکیل خودکار را روی میز گذاشت. ـ شما مجبور نیستید امضا کنید. اما اگر امضا نکنید... فردا بانک اقدام می‌کنه. مرد کت سرمه‌ای، خودکار را برداشت. نگاهش روی امضای پایین صفحه ثابت ماند. زیر لب گفت: ـ امیدوارم هیچ‌وقت مجبور نشن به خاطر اشتباه‌های ما تاوان بدن... صدای کشیده شدن نوک خودکار روی کاغذ در اتاق پیچید. امضا شد. مرد دوم هم، بدون هیچ حرفی، صفحه را امضا کرد. وکیل برگه‌ها را داخل پوشه گذاشت و مهر بزرگی روی آن کوبید. محرمانه غیرقابل فسخ تا زمان اجرای بند هفده در همان لحظه، رعد آسمان چنان غرید که شیشه‌های اتاق لرزیدند. هیچ‌کدام از آن سه نفر نمی‌دانستند سال‌ها بعد، دختری که عاشق رنگ و نقاشی بود و پسری که به احساسات اعتقادی نداشت، قرار است بهای امضای امشب را بپردازند... و درست از همان شب، سرنوشت «رستا» و «نیما» بی‌آنکه خودشان خبر داشته باشند، در چند صفحه کاغذ گره خورد. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد! @Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_پنجم❤️ (زمان حال) 《رستا》 اگر یک روز قرار باشد از روی میزان خرابکاری‌هام مجسمه بسازند، احتمالاً اسمش رو می‌گذارند: «دختری که هر جا رفت، یک اتفاق افتاد.» این رو من نمی‌گم. این رو متین می‌گه. برادر عزیز، محترم، زحمتکش و همیشه در صحنه‌ی من، که هر بار گوشی‌اش زنگ می‌خورد و اسم من روی صفحه می‌افته، قبل از جواب دادن یک «یا خدا...» زیر لب می‌گوید؛ انگار قرار است خبر انفجار یک پالایشگاه را بشنود. در حالی که معمولاً فقط می‌خوام بپرسم: «متین... به نظرت رنگ زرد لیمویی بیشتر به این تابلو میاد یا خردلی؟» و او بعد از پنج ثانیه سکوت جواب می‌ده: «رستا... من پلیس آگاهیم، کارشناس رنگ ساختمون نیستم.» بعد تماس را قطع می‌کند. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد! @Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_ششم❤️ امروز هم اوضاع تفاوت چندانی نداشت. داخل کافه‌ی همیشگی‌مون نشسته بودم؛ همون کافه‌ی کوچیکی که دیوارهای آجری داشت، گلدان‌های سبز از سقف آویزون بودند و همیشه بوی قهوه و دارچین در هوا می‌پیچید. دفتر طراحیم باز بود. سه مداد، دو ماژیک، یک لیوان قهوه و چهار تکه کاغذ روی میز پخش بودند. دقیقاً همان چیزی که اگر یک آدم منظم می‌دید، احتمالاً سکته‌ی خفیف می‌کرد. نوک مداد را روی کاغذ کشیدم. چند خط منحنی. بعد چند لکه‌ی رنگ. بعد... اخم کردم. نه... چیزی کم بود. لیوان قهوه را برداشتم تا یک جرعه بخورم که هم‌زمان درِ کافه باز شد. باد سردی داخل آمد. بعد صدایی آشنا. ـ خانوم نقاش! سرم رو بالا آوردم. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد! @Geladiutor
گِلادیاتور
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_ششم❤️ امروز هم اوضاع تف
۳پارت از رمانمون تقدیم چشماتون خوشگلا🥺👌 پ.ن:به نظرتون کی اومد داخل؟! ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor