گِلادیاتور
🔥 گلادیاتورا ، آمادهاید؟ 🔥 فقط ... نفر تا ۵۰۰ تایی شدنمون مونده! ⚔️ 🎁 به محض اینکه به ۵۰۰ نفر برس
انتخاب با خودتونه😊!
اگه کانال دارید ، کانالتونُ با یِبنر زیبا معرفی میکنیم..
اگر هم دوست داشته باشید ، میتونید هدیه رو دریافت کنید 🎁✨
سلام،سلام😊
من اومدم،خیلی خوش اومدم 😂
متاسفانه دیروز یادم رفت رمانمون رو بزارم🙈
برای همین امروز ۳ پارت جبرانی دیروز و۳پارت امروز رو میذارم😊
بریم سراغ پارت گذاری😉
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_دهم❤️
ـ بخاری برقی رو کی روشن گذاشته بود؟
ـ ...
ـ رستا؟
ـ جزئیاته.
ـ آره، آتشنشانی هم دقیقاً همینو گفته بود.
پرواز سرش را روی میز گذاشته بود و بیصدا میخندید.
زیر لب گفتم:
ـ دوست خیلی بدیه.
متین ادامه داد:
ـ نیم ساعت دیگه خونه باش.
ـ چرا؟
ـ بابا کارت داره.
ـ برای چی؟
سکوت کوتاهی کرد.
بعد فقط گفت:
ـ مهمه.
لحنش آنقدر جدی بود که لبخند از صورتم جمع شد.
ـ متین...
ـ فقط بیا.
تماس قطع شد.
چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کردم.
پرواز آرام گفت:
ـ چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ نمیدونم...
ولی متین وقتی اینطوری حرف میزنه، یا یکی مرده...
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_یازدهم❤️
_یا قراره زندگی یکی زیر و رو بشه.
و نمیدانستم تا کمتر از یک ساعت دیگر، قرار است جملهای بشنوم که تمام برنامههای زندگیام را، مثل یک بوم نقاشی که رویش رنگ پاشیده باشند، از نو شکل بدهد...
هر آدمی یک حس ششم دارد.
حسی که قبل از اتفاقهای بد، آرام زیر پوستت میدود و هی زمزمه میکند:
«یه چیزی درست نیست...»
حس ششم من اما معمولاً دو حالت بیشتر نداشت.
یا الکی هشدار میداد و آخرش میفهمیدم فقط شیر خانه را نبستهام...
یا آنقدر درست بود که آرزو میکردم کاش اشتباه کرده باشد.
همین حس لعنتی، تمام مسیر تا خانه همراهم بود.
ماشینم را جلوی خانه پارک کردم.
خانهی ما، ویلایی دوبلکس و قدیمی نبود، اما آنقدر خاطره توی دیوارهایش جمع شده بود که هر بار در را باز میکردم، حس میکردم هنوز بچگیهایم گوشهای از حیاط قایم شدهاند.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_دوازدهم❤️
گلدانهای شمعدانی کنار پلهها.
درخت نارنجی که بابا هیچکس را اجازه نمیداد شاخههایش را هرس کند.
و تابی که متین برایم ساخته بود و هنوز با وجود بیستوسه ساله شدنم، گاهی شبها رویش مینشستم.
کلید را داخل قفل چرخاندم.
هنوز کامل وارد نشده بودم که صدای مامان از آشپزخانه آمد.
ـ رستا؟
ـ جانم؟
ـ کفشاتو وسط راهرو درنیاری!
به کفشهایم نگاه کردم.
دقیقاً وسط راهرو بودند.
آرام خم شدم.
برداشتمشان.
زیر لب گفتم:
ـ چقدر این زن منو میشناسه...
صدای خندهی متین از پذیرایی بلند شد.
ـ چون بیستوسه ساله داره پشت سرت جمع میکنه.
اخم کردم.
ـ تو مگه سر کار نبودی؟
روی مبل لم داده بود.
تیشرت مشکی پوشیده بود و آستینهایش تا آرنج بالا رفته بودند. موهایش هنوز کمی خیس بود؛ انگار تازه دوش گرفته باشد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_سیزدهم❤️
بدون اینکه نگاهم کند، کانال تلویزیون را عوض کرد.
ـ بودم.
ـ پس؟
ـ مرخصی گرفتم.
ـ برای چی؟
بالاخره نگاهم کرد.
لبخندی زد که اصلاً دوستش نداشتم.
از آن لبخندهایی که یعنی...
«بیچاره شدی.»
آهسته گفتم:
ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟
ـ هیچ.
ـ متین...
ـ جانم خواهر کوچولو؟
ـ قراره چی بشه؟
ـ هیچی.
ـ قسم بخور.
ـ قسم.
ـ دروغ گفتی.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ چون وقتی دروغ میگی، گوشهی لب راستت بالا میره.
دستش را روی لبش کشید.
ـ لعنت...
با خنده از کنارش رد شدم.
ـ فکر کردی فقط تو پلیسی؟
ـ نه، ولی تو زیادی فضولی.
ـ اسمش دقته.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_چهاردهم❤️
ـ اسمش بیکاریه.
خواستم جوابش را بدهم که مامان از آشپزخانه بیرون آمد.
پیشبند گلدار همیشگیاش را بسته بود و دستمالی روی شانهاش انداخته بود.
همین که مرا دید، لبخند زد.
بعد بیمقدمه صورتم را بوسید.
ـ خسته نباشی.
ـ ممنون.
ـ غذا میخوری؟
ـ همیشه.
ـ اول برو دست و صورتتو بشور.
ـ چشم.
همین که خواستم از پلهها بالا بروم، بابا از اتاق کارش بیرون آمد.
کت و شلوار سرمهای پوشیده بود.
موهای جوگندمیاش مرتب شانه شده بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد...
اخمش بود.
بابای من، آدم سختگیری بود، اما وقتی مرا میدید، معمولاً اولین چیزی که روی صورتش مینشست، لبخند بود.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_پانزدهم❤️
امروز...
نبود.
ـ اومدی؟
ـ سلام بابا.
ـ سلام دخترم.
همین.
نه لبخندی.
نه شوخیای.
نه حتی آن جملهی همیشگیاش که میگفت:
«خانوم هنرمند امروز دنیا رو رنگی کردی؟»
نگاهی بین او و متین رد و بدل شد.
کوتاه.
اما معنیدار.
قلبم آرامآرام شروع کرد به کوبیدن.
نیم ساعت بعد، هر چهار نفر دور میز ناهار نشسته بودیم.
سکوت...
عجیبترین عضو خانوادهی ما بود.
ما خانوادهای نبودیم که سر میز غذا ساکت بنشینیم.
یا متین سربهسرم میگذاشت...
یا مامان از گلدانهایش تعریف میکرد...
یا بابا اخبار اقتصادی را تحلیل میکرد...
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۶پارت از رمانمون....!
پ.ن:به نظرتون چه اتفاقی افتاده🥺😢
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وماها
امنیٺوآسایشمونࢪو
مَدیونڪساییھسٺیم ؛
كحٺیاسمبیشٺࢪشونࢪوبلدنیسٺیم..!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor