رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_چهاردهم❤️
ـ اسمش بیکاریه.
خواستم جوابش را بدهم که مامان از آشپزخانه بیرون آمد.
پیشبند گلدار همیشگیاش را بسته بود و دستمالی روی شانهاش انداخته بود.
همین که مرا دید، لبخند زد.
بعد بیمقدمه صورتم را بوسید.
ـ خسته نباشی.
ـ ممنون.
ـ غذا میخوری؟
ـ همیشه.
ـ اول برو دست و صورتتو بشور.
ـ چشم.
همین که خواستم از پلهها بالا بروم، بابا از اتاق کارش بیرون آمد.
کت و شلوار سرمهای پوشیده بود.
موهای جوگندمیاش مرتب شانه شده بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد...
اخمش بود.
بابای من، آدم سختگیری بود، اما وقتی مرا میدید، معمولاً اولین چیزی که روی صورتش مینشست، لبخند بود.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_پانزدهم❤️
امروز...
نبود.
ـ اومدی؟
ـ سلام بابا.
ـ سلام دخترم.
همین.
نه لبخندی.
نه شوخیای.
نه حتی آن جملهی همیشگیاش که میگفت:
«خانوم هنرمند امروز دنیا رو رنگی کردی؟»
نگاهی بین او و متین رد و بدل شد.
کوتاه.
اما معنیدار.
قلبم آرامآرام شروع کرد به کوبیدن.
نیم ساعت بعد، هر چهار نفر دور میز ناهار نشسته بودیم.
سکوت...
عجیبترین عضو خانوادهی ما بود.
ما خانوادهای نبودیم که سر میز غذا ساکت بنشینیم.
یا متین سربهسرم میگذاشت...
یا مامان از گلدانهایش تعریف میکرد...
یا بابا اخبار اقتصادی را تحلیل میکرد...
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۶پارت از رمانمون....!
پ.ن:به نظرتون چه اتفاقی افتاده🥺😢
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وماها
امنیٺوآسایشمونࢪو
مَدیونڪساییھسٺیم ؛
كحٺیاسمبیشٺࢪشونࢪوبلدنیسٺیم..!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
یِ دختر نمیتونه یه پسر رو تغییر بده!
یِ پسر خودش واسه دختری که دوستِش داره عوض میشه..
دست_نویس
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor