eitaa logo
گِلادیاتور
449 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
320 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌       𝗨𝗥 𝗠𝗬 𝗦𝗧𝗥𝗢𝗡𝗚𝗘𝗦𝗧       ‌𝗪𝗘𝗔𝗞 𝗣𝗢𝗜𝗡𝗧        تُ قویتَرین نُقطهِ ضعفِ مَنی ‌‌ᥫ᭡ ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
پذیرایی کنیم از خومون👀😂 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
- تو ؟! + جگر گوشه من:) ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
تویی دلیل این لبخندای الکیِ بی‌دلیل من.. ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بریم سراغ رمان بعضی ها واسه من حوصله نزاشتند😁 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_شانزدهم❤️ امروز اما فقط صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب شنیده می‌شد. نتوانستم تحمل کنم. قاشقم را زمین گذاشتم. ـ خب؟ سه نفر هم‌زمان نگاهم کردند. ـ چی؟ ـ یکی بهم بگه چه خبره. مامان سریع گفت: ـ هیچی. به او نگاه کردم. ـ مامان... ـ جانم؟ ـ تو وقتی دروغ می‌گی، بینی‌ت می‌خاره. ناخودآگاه دستش را روی بینی‌اش گذاشت. متین خنده‌اش گرفت. مامان با اخم به او نگاه کرد. ـ نخند. بابا آرام گفت: ـ غذا بخورید. دیگر مطمئن شده بودم. یک اتفاقی افتاده بود. آن هم از آن اتفاق‌های بزرگ. متین لیوان آبش را برداشت. ـ راستی رستا... ـ هوم؟ ـ هنوزم می‌گی هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کنی؟ 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_هفدهم❤️ تقریباً داشتم آب را می‌بلعیدم. پریدم وسط سرفه. سرفه... سرفه مامان لیوان را جلویم گذاشت. ـ آروم. چند جرعه آب خوردم. بعد با ناباوری به متین نگاه کردم. ـ این سؤال بود؟ ـ آره. ـ وسط غذا؟ ـ آره. ـ حالت خوبه؟ لبخند شیطنت‌آمیزی زد. ـ جواب بده. اخم کردم. مامان نفس راحتی کشید. ادامه دادم: ـ ولی نه فعلاً. ـ یعنی کی؟ ـ وقتی سی سالم شد. متین زد زیر خنده. ـ سی سال؟ ـ شاید هم سی‌وپنج. ـ بیچاره داماد. ـ چرا؟ ـ آخه تو شوگرد مامیش میشی. و میخنده،مامان بهش چشم غره می ره و من نادیده اش میگرم. زبانم را برایش درآوردم. ـ حسود. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_هجدهم❤️ بابا بالاخره حرف زد. ـ اگر قبل از سی سالگی، خواستگار مناسبی داشته باشی چی؟ لبخند زدم. ـ ردش می‌کنم. ـ بدون دیدنش؟ ـ آره. ـ چرا؟ ـ چون من برنامه دارم. ـ چه برنامه‌ای؟ با هیجان شروع کردم. ـ اول نمایشگاهم. ـ بعد؟ ـ بعد یه سفر طولانی. ـ بعد؟ ـ بعد شاید یه کافه‌ی هنری باز کنم. ـ بعد؟ ـ بعد... فکر کردم. ـ بعدش هم شاید یه سگ بزرگ بخرم. متین با خنده گفت: ـ داماد بدبخت کجای این برنامه‌ست؟ ـ هنوز استخدامش نکردم. این بار حتی بابا هم لبخند خیلی کوچکی زد. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۳پارت از رمان تقدیم نگاه زیباتون❤️ ممنون که تا اینجا همراهمون بودید😘 پ.ن۱:فقط حرف متین😢 پ.ن۲:بیچاره رستا🥺 پ.ن۳: این سگ بزرگ هم به خاطر ادمین_مالک که توی سی و سپل اعصاب منو خورد کرد😂 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
درمورد رمان اگر نقدی،نظری و... دارید در خدمتم😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/4295085
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نانا خانوم هستن🎀✨ ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor