بسم الله الرحمن الرحیم
«اللهم الرزقنا توفیق الشهادت في سبیلک»
سَـربآزانِخُـداشِڪستنـمیخورَنـد آنـھاپِیـروزمۍشَـوندبـآشَـھآدتیآفَتـح🩶🕶️
اینجا قرار درس شهیدانه زندگی کردن رو یاد بگیرم
اینجا؟!چنل یه دختر انقلابی از تبار علی 💚🌱)؛
همین الان به جمع ما بپیوند؛»
لینک کانال:
https://eitaa.com/shogh_shehadat
منتظر حضور گرمتون هستم 💖
بسم تعالي
《🥺 پَروازِ عاشِقان 🥀》
این کانال پر از پست های
مذهبی و معنوی هستش
پستهایی که هیچ جای دیگه ای
پیداشون نمیکنی👌🏻
اینجا علاوه بر اینکه از نور معنویت
بهره مند میشی ما هم خوشحال میشیم 😊
اکانت زیبات رو توی کانالمون ببینیم
کانالمون قراره از رمانای مذهبی هم فعالیت داشته باشه 😱😱
پس بدو تا جا نموندی ، بزن رو پیوستن🏃🏻♂🏃🏼
https://eitaa.com/parvaz583
یه کانال کیوت پیدا کردم مهشره👧🏻💍
اگه این کانال رو نداری نصف عمرت بر فناست🪄❌
https://eitaa.com/catland93
کلی چیزای پینترستی💝🍡
گربه لند
اینجا پر از سرگرمیه بدو پوستن رو بزن،💥
https://eitaa.com/catland93
و چه جمله ای شیرین تر از جمله ی معروف عابس:
"حب الحسین اجننی" (عشق حسین دیوانه ام کرده)
.عابسیون یعنی:
جمع عاشقان امام زمان همچون عابس
یار امام حسین(ع)
ما علاوه بر اینکه اینجا عاشق میشیم و
یاد میگیریم سرباز خوبی باشیم برای اماممون:)
روزمرگی هم می گذاریم.
کپی به نیت فرج مولامون، حلاله 😇
https://eitaa.com/AAAbesion_110
در خدمتیم برای تبادل و اگر درخواستی داشتید:❤️🌹
@Seta_yeshq
بریم سراغ پارتگذاریمون!
بالاخره 😂
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_نوزدهم❤️
اما بابا سریع جدی شد و گفت:
_رستا برات خاستگار اومده.
با بهت و تعجب فراوان گفتم:
_چی؟
آن «چی؟» آخرم بیشتر شبیه صدای ترک خوردن چیزی بود تا یک سؤال.
چشمهایم بین صورت بابا، مامان و متین میچرخید.
هیچکدام حتی تکان نخوردند.
این یعنی بدتر از چیزی بود که فکرش را میکردم.
لیوان آب را آرام روی میز گذاشتم.
ـ دوباره بگین.
بابا نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ یه خواستگار اومده.
پلک زدم.
بعد خیلی آرام، انگار مغزم هنوز اطلاعات را پردازش نکرده بود، گفتم:
ـ برای کی؟
متین خندید.
ـ رستا، لطفاً...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ برای تو.
سکوت.
این بار واقعی.
نه از آن سکوتهای فیلمی که موزیک پخش میشود.
یک سکوت سنگین، واقعی، بیرحم.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست❤️
من حتی قاشق دستم را هم فراموش کرده بودم.
آهسته گفتم:
ـ من... خواستگار؟
مامان سریع گفت:
ـ فقط صحبت بوده.
بابا اضافه کرد:
ـ هنوز تصمیمی گرفته نشده.
من به صندلی تکیه دادم.
ـ خیلی خب... یه لحظه صبر کنین.
دستم را بالا بردم.
ـ اول یه سؤال.
هر سه نفر نگاهم کردند.
ـ این شوخیه؟
متین خیلی جدی گفت:
ـ نه.
ـ دوربین مخفیه؟
ـ نه.
ـ شرطبندی کردین؟
مامان آه کشید.
ـ رستا...
بلند شدم.
ـ نه نه نه... این خیلی غیرطبیعیه.
شروع کردم به قدم زدن دور میز.
ـ من؟ خواستگار؟ همین الان؟ وسط هفته؟ بدون اطلاع قبلی؟ بدون اینکه من حتی موهامو شونه کرده باشم؟
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و یکم❤️
متین گفت:
ـ تو هیچوقت موهاتو شونه نمیکنی.
برگشتم سمتش.
ـ نکته این نیست!
بابا آرام گفت:
ـ بشین.
نشستم.
اما فقط به خاطر اینکه فهمیده بودم الان باید بشنوم، نه فرار کنم.
ـ خب... کیه؟
سکوت.
این سکوت بدتر از قبلی بود.
نگاهم را تیز کردم.
ـ اسم نداره؟
مامان نگاهش را به بابا داد.
بابا چند ثانیه مکث کرد.
بعد گفت:
ـ داره.
ـ خب؟
ـ نیما...
اسم که آمد، چیزی در فضای اتاق تغییر کرد.
نمیدانم چرا.
شاید به خاطر لحن بابا بود.
شاید به خاطر جدیتش.
یا شاید چون هیچکدام از ما حتی وانمود نکردیم که این اسم عادی است.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۳پارت از لحظات حساس رمان تقدیمتون😍😜
پ.ن:اوه اوه.خواستگاری؟نیما!!رستای بیچاره😔
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor