eitaa logo
گِلادیاتور
463 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
336 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارتگذاریمون! بالاخره 😂 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_نوزدهم❤️ اما بابا سریع جدی شد و گفت: _رستا برات خاستگار اومده. با بهت و تعجب فراوان گفتم: _چی؟ آن «چی؟» آخرم بیشتر شبیه صدای ترک خوردن چیزی بود تا یک سؤال. چشم‌هایم بین صورت بابا، مامان و متین می‌چرخید. هیچ‌کدام حتی تکان نخوردند. این یعنی بدتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. لیوان آب را آرام روی میز گذاشتم. ـ دوباره بگین. بابا نفسش را آهسته بیرون داد. ـ یه خواستگار اومده. پلک زدم. بعد خیلی آرام، انگار مغزم هنوز اطلاعات را پردازش نکرده بود، گفتم: ـ برای کی؟ متین خندید. ـ رستا، لطفاً... نگاهش کردم. ـ چی؟ ـ برای تو. سکوت. این بار واقعی. نه از آن سکوت‌های فیلمی که موزیک پخش می‌شود. یک سکوت سنگین، واقعی، بی‌رحم. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_بیست❤️ من حتی قاشق دستم را هم فراموش کرده بودم. آهسته گفتم: ـ من... خواستگار؟ مامان سریع گفت: ـ فقط صحبت بوده. بابا اضافه کرد: ـ هنوز تصمیمی گرفته نشده. من به صندلی تکیه دادم. ـ خیلی خب... یه لحظه صبر کنین. دستم را بالا بردم. ـ اول یه سؤال. هر سه نفر نگاهم کردند. ـ این شوخیه؟ متین خیلی جدی گفت: ـ نه. ـ دوربین مخفیه؟ ـ نه. ـ شرط‌بندی کردین؟ مامان آه کشید. ـ رستا... بلند شدم. ـ نه نه نه... این خیلی غیرطبیعیه. شروع کردم به قدم زدن دور میز. ـ من؟ خواستگار؟ همین الان؟ وسط هفته؟ بدون اطلاع قبلی؟ بدون اینکه من حتی موهامو شونه کرده باشم؟ 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_بیست و یکم❤️ متین گفت: ـ تو هیچ‌وقت موهاتو شونه نمی‌کنی. برگشتم سمتش. ـ نکته این نیست! بابا آرام گفت: ـ بشین. نشستم. اما فقط به خاطر اینکه فهمیده بودم الان باید بشنوم، نه فرار کنم. ـ خب... کیه؟ سکوت. این سکوت بدتر از قبلی بود. نگاهم را تیز کردم. ـ اسم نداره؟ مامان نگاهش را به بابا داد. بابا چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: ـ داره. ـ خب؟ ـ نیما... اسم که آمد، چیزی در فضای اتاق تغییر کرد. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر لحن بابا بود. شاید به خاطر جدیتش. یا شاید چون هیچ‌کدام از ما حتی وانمود نکردیم که این اسم عادی است. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۳پارت از لحظات حساس رمان تقدیمتون😍😜 پ.ن:اوه اوه.خواستگاری؟نیما!!رستای بیچاره😔 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
سلام ، مهربونا🪴✨ .
‌ گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست!🤍 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
‌‌‌ عمیق‌ترین عشق، شریک شدن در تنهایی‌ یکدیگر است❤️‍🔥. ‌---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بفرمائید ناشناس ، حرفی ، سخنی ، انتقادی ، درخدمتم🪴✨ .
گِلادیاتور
بفرمائید ناشناس ، حرفی ، سخنی ، انتقادی ، درخدمتم🪴✨ .
لینک ناشناس‌مون هست ، پیغامی بود ، درخدمتم🪴✨ .
آشناهامونو میگم... ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
پروفایل پارس ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor