eitaa logo
گِلادیاتور
459 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
342 ویدیو
20 فایل
به‌نامِ‌او‌.. که‌ِ‌شرطِ‌دیدارش‌"مرگ"است🕊🩶 _شروعمون:¹⁴⁰⁴.⁷.²⁹ چنل‌ِ هرکس دفترِ خاطرات اوست..! _لف؟خز شده‌ بمونی قشنگه:) _کپی؟بِ‌شرط اینکه کنارمون بمونی.. _جهت تبادل و تب‌ادمینی👈🏻 @Reyha_919 _لینک کانالمون👈🏻 @Geladiutor
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۲۸ بار... ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
روزی در تاریخ مینویستد؛ درد آن قدر گسترده بود که اشک ها نمیدانستند برکدام نام، بر کدام شهر، برکدام زخم ایران. سرازیر شوند.
https://abzarek.ir/service-p/msg/5018096 ⚜ هرچی دوست داری بگو... 🎯 هر سوالی داری بپرس... ✨ منتظر پیام‌هاتونم! ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_مالک" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
سلام ، صبحتون بخیر👀🖤
آمار کشته‌هایِ جنگ . . ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از خاک شدن آرزویِ قشنگ بچه‌هایِ جنوب و.. میترسم🖤🥀 ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_سوم" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
_به نامِ جنوب ؛ به نامِ قلبِ تپندهُ بی‌قرارِ ایران_ _خطاب به مردمانِ جنوبِ ایران_ این روزها که جنوب ، این سرزمینِ آفتاب و شرجی ، در تب و تابِ بی‌امانِ جنگ می‌سوزد ، انگار تمامِ ایران در رگ‌هایش لرزشی ناگهانی احساس می‌کند. ما در این دوردست‌ها ، با هر خبری که از سمتِ دریا می‌رسد ، بندِ دلمان پاره می‌شود.اما نه تنها برایِ خاک ، که برایِ جان‌های عزیزی که در آن‌جا پناه گرفته‌اند. تصویرِ من ، تصویرِ همان آسایشگاه‌های سرد و ساکت است ؛ جایی که مادران با چشمانی که سال‌هاست به جاده دوخته شده ، نشسته‌اند. مادرانی که دستانِشان از شدتِ دلتنگی و تسبیح‌گرداندنی ، لرزان است.آنها که هنوز هم وقتی صدایِ آژیر می‌آید ، ناخودآگاه سر بلند می‌کنند و با خود می‌گویند:«نکند این صدایِ پایِ فرزندِ من باشد که برمی‌گردد؟» جنوبِ عزیز ، تو فقط سرزمینِ نخل‌ها نیستی! تو سرزمینِ مادرانی هستی که تمامِ آرزوهایشان را در چشمانِ سربازانِشان جا گذاشته‌اند. ما می‌دانیم در این روزهای سخت ، وقتی لرزشِ دیوارها تنِ خانه‌ها را می‌لرزاند ، دلِ آن مادری که در خانه منتظرِ فرزندش است ، هزار بار بیشتر می‌لرزد. ما ترسِ شما را می‌فهمیم ؛ ترسِ از دست دادنِ نیمی از روحمان در میدانِ کارزار.. ایران ، پیش از آنکه نامی روی نقشه باشد ، قلبی است که در سینه‌یِ تک‌تکِ شما می‌تپد..!شما تنها نیستید ؛ ما با شما ایستاده‌ایم ، با شما می‌لرزیم ، و با شما منتظرِ آن لحظه‌ای هستیم که دوباره خورشید از سمتِ دریا، در آرامش طلوع کند.
بریم سراغ پارت گذاری ۳پارت از پریروز،۳پارت از دیروز،۳پارت از امروز....! ---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°--- "ادمین_اول" لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_بیست و دوم❤️ من تکرار کردم: ـ نیما؟ متین آرام گفت: ـ نیما راد. ـ کیه؟ متین لیوانش را برداشت. ـ مدیرعامل داروسازی «پارساژن». ابروهایم بالا رفت. ـ داروسازی؟ ـ آره. مامان سریع گفت: ـ آدم موفقیه. ـ موفق بودن که دلیل نمی‌شه منو بدینش. بابا خیلی آرام گفت: ـ فقط خواستگاریه، رستا. خندیدم. ـ خواستگاری؟ بابا من حتی نمی‌دونم این آدم کیه! متین کمی جلو آمد. ـ دقیقاً مشکل هم همینه. نگاهش کردم. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی موضوع فقط ازدواج نیست. دستش را روی میز گذاشت. ـ یه قرارداد قدیمی هست. اخم کردم. ـ قرارداد؟ 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_بیست و سوم❤️ بابا بالاخره وارد بحث شد. ـ سال‌ها پیش، بین دو خانواده و دو شرکت بزرگ، یه توافق مالی بسته شده. ـ چه ربطی به من داره؟ مامان آرام گفت: ـ یکی از بندهاش ازدواجه. پلک زدم. ـ ببخشید؟ متین ادامه داد: ـ اگر ازدواج بین دو خانواده انجام بشه، یه سرمایه بزرگ آزاد می‌شه و شرکت‌ها از خطر ورشکستگی خارج می‌شن. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد آرام گفتم: ـ شما دارید درباره من مثل یه ابزار اقتصادی حرف می‌زنید؟ مامان سریع گفت: ـ نه عزیزم... بلند شدم. ـ نه؟ دقیقاً همینه! صدایم بالا رفته بود. ـ یه قرارداد، یه بند، یه سرمایه... بعد وسطش من؟ بابا محکم گفت: ـ رستا بشین. 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق به قلم؛دختر باران فصل اول:طوفان ناگهانی ____💝____💝______💝 پارت_بیست و چهارم❤️ نشستم. نه از سر ترس. از سر شوک. نفسم تند شده بود. متین آرام‌تر ادامه داد: ـ هیچ‌کس مجبور نیست. ـ واقعاً؟ لبخند تلخی زدم. ـ پس چرا همه‌تون این‌قدر جدی هستین؟ هیچ‌کس جواب نداد. و همین، بدترین جواب ممکن بود. چند ثانیه بعد آرام گفتم: ـ من این آدمو نمی‌شناسم. بابا گفت: ـ فرصت شناخت هست. ـ من نمی‌خوام. متین نگاهش را تیز کرد. ـ چرا؟ به چشم‌هایش نگاه کردم. ـ چون من ازدواج رو انتخاب نمی‌کنم که از یه قرارداد نجات پیدا کنین. سکوت دوباره برگشت. این بار اما من آرام نبودم. بلند شدم. ـ من می‌رم اتاقم. مامان گفت: ـ رستا... 🌸🌸🌸🌸 کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
____________