https://abzarek.ir/service-p/msg/5018096
⚜ هرچی دوست داری بگو...
🎯 هر سوالی داری بپرس...
✨ منتظر پیامهاتونم!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
آمار کشتههایِ جنگ . .
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از خاک شدن آرزویِ قشنگ بچههایِ جنوب و.. میترسم🖤🥀
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
_به نامِ جنوب ؛ به نامِ قلبِ تپندهُ بیقرارِ ایران_
_خطاب به مردمانِ جنوبِ ایران_
این روزها که جنوب ، این سرزمینِ آفتاب و شرجی ، در تب و تابِ بیامانِ جنگ میسوزد ، انگار تمامِ ایران در رگهایش لرزشی ناگهانی احساس میکند.
ما در این دوردستها ، با هر خبری که از سمتِ دریا میرسد ، بندِ دلمان پاره میشود.اما نه تنها برایِ خاک ، که برایِ جانهای عزیزی که در آنجا پناه گرفتهاند.
تصویرِ من ، تصویرِ همان آسایشگاههای سرد و ساکت است ؛ جایی که مادران با چشمانی که سالهاست به جاده دوخته شده ، نشستهاند.
مادرانی که دستانِشان از شدتِ دلتنگی و تسبیحگرداندنی ، لرزان است.آنها که هنوز هم وقتی صدایِ آژیر میآید ، ناخودآگاه سر بلند میکنند و با خود میگویند:«نکند این صدایِ پایِ فرزندِ من باشد که برمیگردد؟»
جنوبِ عزیز ، تو فقط سرزمینِ نخلها نیستی!
تو سرزمینِ مادرانی هستی که تمامِ آرزوهایشان را در چشمانِ سربازانِشان جا گذاشتهاند.
ما میدانیم در این روزهای سخت ، وقتی لرزشِ دیوارها تنِ خانهها را میلرزاند ، دلِ آن مادری که در خانه منتظرِ فرزندش است ، هزار بار بیشتر میلرزد.
ما ترسِ شما را میفهمیم ؛ ترسِ از دست دادنِ نیمی از روحمان در میدانِ کارزار..
ایران ، پیش از آنکه نامی روی نقشه باشد ، قلبی است که در سینهیِ تکتکِ شما میتپد..!شما تنها نیستید ؛ ما با شما ایستادهایم ، با شما میلرزیم ، و با شما منتظرِ آن لحظهای هستیم که دوباره خورشید از سمتِ دریا، در آرامش طلوع کند.
بریم سراغ پارت گذاری
۳پارت از پریروز،۳پارت از دیروز،۳پارت از امروز....!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و دوم❤️
من تکرار کردم:
ـ نیما؟
متین آرام گفت:
ـ نیما راد.
ـ کیه؟
متین لیوانش را برداشت.
ـ مدیرعامل داروسازی «پارساژن».
ابروهایم بالا رفت.
ـ داروسازی؟
ـ آره.
مامان سریع گفت:
ـ آدم موفقیه.
ـ موفق بودن که دلیل نمیشه منو بدینش.
بابا خیلی آرام گفت:
ـ فقط خواستگاریه، رستا.
خندیدم.
ـ خواستگاری؟ بابا من حتی نمیدونم این آدم کیه!
متین کمی جلو آمد.
ـ دقیقاً مشکل هم همینه.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی موضوع فقط ازدواج نیست.
دستش را روی میز گذاشت.
ـ یه قرارداد قدیمی هست.
اخم کردم.
ـ قرارداد؟
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و سوم❤️
بابا بالاخره وارد بحث شد.
ـ سالها پیش، بین دو خانواده و دو شرکت بزرگ، یه توافق مالی بسته شده.
ـ چه ربطی به من داره؟
مامان آرام گفت:
ـ یکی از بندهاش ازدواجه.
پلک زدم.
ـ ببخشید؟
متین ادامه داد:
ـ اگر ازدواج بین دو خانواده انجام بشه، یه سرمایه بزرگ آزاد میشه و شرکتها از خطر ورشکستگی خارج میشن.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ شما دارید درباره من مثل یه ابزار اقتصادی حرف میزنید؟
مامان سریع گفت:
ـ نه عزیزم...
بلند شدم.
ـ نه؟ دقیقاً همینه!
صدایم بالا رفته بود.
ـ یه قرارداد، یه بند، یه سرمایه... بعد وسطش من؟
بابا محکم گفت:
ـ رستا بشین.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و چهارم❤️
نشستم.
نه از سر ترس.
از سر شوک.
نفسم تند شده بود.
متین آرامتر ادامه داد:
ـ هیچکس مجبور نیست.
ـ واقعاً؟
لبخند تلخی زدم.
ـ پس چرا همهتون اینقدر جدی هستین؟
هیچکس جواب نداد.
و همین، بدترین جواب ممکن بود.
چند ثانیه بعد آرام گفتم:
ـ من این آدمو نمیشناسم.
بابا گفت:
ـ فرصت شناخت هست.
ـ من نمیخوام.
متین نگاهش را تیز کرد.
ـ چرا؟
به چشمهایش نگاه کردم.
ـ چون من ازدواج رو انتخاب نمیکنم که از یه قرارداد نجات پیدا کنین.
سکوت دوباره برگشت.
این بار اما من آرام نبودم.
بلند شدم.
ـ من میرم اتاقم.
مامان گفت:
ـ رستا...
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!