رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و چهارم❤️
نشستم.
نه از سر ترس.
از سر شوک.
نفسم تند شده بود.
متین آرامتر ادامه داد:
ـ هیچکس مجبور نیست.
ـ واقعاً؟
لبخند تلخی زدم.
ـ پس چرا همهتون اینقدر جدی هستین؟
هیچکس جواب نداد.
و همین، بدترین جواب ممکن بود.
چند ثانیه بعد آرام گفتم:
ـ من این آدمو نمیشناسم.
بابا گفت:
ـ فرصت شناخت هست.
ـ من نمیخوام.
متین نگاهش را تیز کرد.
ـ چرا؟
به چشمهایش نگاه کردم.
ـ چون من ازدواج رو انتخاب نمیکنم که از یه قرارداد نجات پیدا کنین.
سکوت دوباره برگشت.
این بار اما من آرام نبودم.
بلند شدم.
ـ من میرم اتاقم.
مامان گفت:
ـ رستا...
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و پنجم❤️
برنگشتم.
فقط گفتم:
ـ لطفاً امشب هیچکس درباره این موضوع باهام حرف نزنه.
و رفتم.
پلهها را یکییکی بالا رفتم، اما ذهنم هنوز پایین بود.
روی میز.
بین نگاههای جدی.
بین اسم «نیما» که مثل یک خط تیره وسط زندگیام افتاده بود.
در اتاقم را بستم.
به دیوار تکیه دادم.
نفسم را بیرون دادم.
ـ خیلی خب...
آهسته گفتم:
ـ تو کی هستی نیما که قراره بیای وسط زندگی من؟
و نمیدانستم...
این فقط شروع بود.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و ششم❤️
(نیم ساعت بعد)
روی تخت نشسته بودم و به سقف خیره شده بودم.
سقف اتاقم، دقیقاً همان سقفی بود که از بچگی باهاش حرف زده بودم.
روزهایی که نقاشیهام خوب نمیشد...
یا وقتی مامان دعوام میکرد...
یا وقتی فکر میکردم دنیا خیلی بیمنطقتر از چیزیست که باید باشد.
اما امروز...
سقف هم جواب نداشت.
گوشیام روی تخت لرزید.
پیام از متین.
«باید درباره قرارداد حرف بزنیم.»
خندیدم.
ـ خیلی خب... شروع شد.
گوشی را کنار انداختم.
نه جواب.
نه بحث.
فعلاً هیچچیز.
چند دقیقه بعد صدای در آمد.
ـ رستا؟
مامان بود.
جواب ندادم.
در آرام باز شد.
مامان وارد شد.
آرام، مثل کسی که میترسد شیشهای را بشکند.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و هفتم❤️
کنار تخت نشست.
ـ ناراحتی؟
به سقف نگاه کردم.
ـ نه.
ـ دروغ نگو.
نفس عمیقی کشیدم.
ـ مامان... منو وسط یه چیزی گذاشتین که حتی اسمشو هم نمیدونم درست تلفظ کنم.
مامان دستم را گرفت.
ـ ما نمیخواستیم اینطوری بشه.
نگاهش کردم.
ـ پس چطوری میخواستین بشه؟
سکوت.
این سکوتها را دیگر حفظ شده بودم.
یاد گرفته بودم هر جا سکوت هست، یعنی حقیقت سنگینتر از حرف است.
آرام گفتم:
ـ منو دارین میفروشین؟
مامان سریع دستم را فشار داد.
ـ نه!
ـ پس اسمش چیه؟
چشمهایش پر شد.
ـ اسمش نجاته.
لبخند تلخی زدم.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و هشتم❤️
ـ نجات از چی؟
قبل از اینکه جواب بدهد، در دوباره باز شد.
متین.
ایستاده بود.
دست به جیب.
اخم کرده.
ـ بابا گفت بیا پایین.
ـ نمیام.
ـ رستا.
ـ گفتم نمیام.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ این بحث شخصیه نیست.
بلند شدم.
ـ دقیقاً شخصیه!
به سمتش رفتم.
ـ درباره منه!
متین نفسش را بیرون داد.
ـ درباره یه شرکت هم هست.
ـ به من چه؟
چشمهایش جدیتر شد.
ـ اگر این قرارداد اجرا نشه، بابا همه چیزو از دست میده.
سکوت کردم.
این جمله، فرق داشت.
نه از آن حرفهای احساسی.
واقعی بود.
اما من هنوز عقب نرفتم.
ـ این مشکل باباست، نه من.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و نهم❤️
متین یک قدم جلو آمد.
ـ رستا...
ـ نه متین.
ـ گوش بده.
ـ من قرار نیست زندگیمو بذارم وسط یه بحران مالی.
سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نیما هم راضی نیست.
اسمش دوباره آمد.
این بار سنگینتر.
ـ چه بهتر.
ـ ولی مجبور شده بهش فکر کنه.
خندیدم.
ـ منم مجبورم فکر کنم به اینکه دارم توی چه فیلم مسخرهای زندگی میکنم.
متین خسته به نظر میرسید.
ـ اون آدم بدی نیست.
برگشتم سمتش.
ـ من نگفتم بدیه.
ـ پس چی؟
ـ من فقط نمیشناسمش.
متین مکث کرد.
بعد آرام گفت:
ـ و این دقیقاً همون چیزیه که قراره تغییر کنه.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_سی❤️
سکوت.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی قراره ببینیش.
ـ نه.
ـ رستا...
ـ گفتم نه.
متین این بار جدیتر شد.
ـ بابا تصمیم گرفته.
این جمله، مثل یک درِ بسته بود.
اما من همیشه از درهای بسته متنفر بودم.
لبخند زدم.
ـ خیلی خب.
متین تعجب کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم خیلی خب.
مامان از پشت گفت:
ـ رستا...
برگشتم.
ـ نه مامان، این بار من تصمیم گرفتم.
نگاه هر دوشان روی من ثابت ماند.
آرام گفتم:
ـ اگر قراره وارد زندگی من بشه، من هم وارد زندگی اون میشم.
متین اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
لبخندم بیشتر شد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
۹پارت از رمانمون تقدیم شما❤️
پ.ن:دلم برای رستا میسوزه،بیچاره نمیدونه چیکار کنه🥺
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
هر موقع خواستی بگی
ایران بگی وطن با
غرور بگو
پشت این کلمهها
+۴۰ هزار جوون پرپر شده..
یه جنوب پشتش وایساده..
یه پادگان سرباز با کلی امید و آرزو تیکه تیکه شده..
کلمه وطن خیلی مقدسه مخصوصاً اگه وطنت ایران باشه
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وَ گاهی فقَط خُودِت میدانی چِقد ویرانی:) 🕊🖤
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
روزی در تاریخ مینویسند:
درد آنقدر گسترده بود
اشکها نمیدانستند
بر کدام نام.
بر کدام شهر.
بر کدام زخم ایران.
سرازیر شوند.
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor