رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و هشتم❤️
ـ نجات از چی؟
قبل از اینکه جواب بدهد، در دوباره باز شد.
متین.
ایستاده بود.
دست به جیب.
اخم کرده.
ـ بابا گفت بیا پایین.
ـ نمیام.
ـ رستا.
ـ گفتم نمیام.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ این بحث شخصیه نیست.
بلند شدم.
ـ دقیقاً شخصیه!
به سمتش رفتم.
ـ درباره منه!
متین نفسش را بیرون داد.
ـ درباره یه شرکت هم هست.
ـ به من چه؟
چشمهایش جدیتر شد.
ـ اگر این قرارداد اجرا نشه، بابا همه چیزو از دست میده.
سکوت کردم.
این جمله، فرق داشت.
نه از آن حرفهای احساسی.
واقعی بود.
اما من هنوز عقب نرفتم.
ـ این مشکل باباست، نه من.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_بیست و نهم❤️
متین یک قدم جلو آمد.
ـ رستا...
ـ نه متین.
ـ گوش بده.
ـ من قرار نیست زندگیمو بذارم وسط یه بحران مالی.
سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نیما هم راضی نیست.
اسمش دوباره آمد.
این بار سنگینتر.
ـ چه بهتر.
ـ ولی مجبور شده بهش فکر کنه.
خندیدم.
ـ منم مجبورم فکر کنم به اینکه دارم توی چه فیلم مسخرهای زندگی میکنم.
متین خسته به نظر میرسید.
ـ اون آدم بدی نیست.
برگشتم سمتش.
ـ من نگفتم بدیه.
ـ پس چی؟
ـ من فقط نمیشناسمش.
متین مکث کرد.
بعد آرام گفت:
ـ و این دقیقاً همون چیزیه که قراره تغییر کنه.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_سی❤️
سکوت.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی قراره ببینیش.
ـ نه.
ـ رستا...
ـ گفتم نه.
متین این بار جدیتر شد.
ـ بابا تصمیم گرفته.
این جمله، مثل یک درِ بسته بود.
اما من همیشه از درهای بسته متنفر بودم.
لبخند زدم.
ـ خیلی خب.
متین تعجب کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم خیلی خب.
مامان از پشت گفت:
ـ رستا...
برگشتم.
ـ نه مامان، این بار من تصمیم گرفتم.
نگاه هر دوشان روی من ثابت ماند.
آرام گفتم:
ـ اگر قراره وارد زندگی من بشه، من هم وارد زندگی اون میشم.
متین اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
لبخندم بیشتر شد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد
۹پارت از رمانمون تقدیم شما❤️
پ.ن:دلم برای رستا میسوزه،بیچاره نمیدونه چیکار کنه🥺
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
هر موقع خواستی بگی
ایران بگی وطن با
غرور بگو
پشت این کلمهها
+۴۰ هزار جوون پرپر شده..
یه جنوب پشتش وایساده..
یه پادگان سرباز با کلی امید و آرزو تیکه تیکه شده..
کلمه وطن خیلی مقدسه مخصوصاً اگه وطنت ایران باشه
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وَ گاهی فقَط خُودِت میدانی چِقد ویرانی:) 🕊🖤
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
روزی در تاریخ مینویسند:
درد آنقدر گسترده بود
اشکها نمیدانستند
بر کدام نام.
بر کدام شهر.
بر کدام زخم ایران.
سرازیر شوند.
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
جَوونامون دارن تموم میشن.... 🖤
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وطن یعنی
برای آدمایی که نمیشناسی و حتی یک بار هم ندیدی ساعت ها گریه کنی
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
حکومتی بود که هزاران سرباز، کودک و جوانان را قربانی کرد، هزاران مادر را داغدار کرد تا بماند..
( حکومتی ساخته شده از خون انسانهای بیگناه وطن)
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
آه مادران این سرزمین همیشه همراهتان خواهد بود
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
کاش lran مادر داغدار نداشت
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
که بعدش بتونین کار کنین
که بعدش بتونین...
که بعدش بتونین...
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor