چند هفتهست داریم کنار هم مسیر دورهی فعلی رو جلو میبریم…
جمعی از خانمها و آقایون، هر جلسه با انرژی تازه میان و تمرینها رو جدی میگیرن.
بعضیها همین وسط به اولین نتیجههای واقعی رسیدن. این حس، خیلی لذتبخشه…
[قاف؛ مدرسه مجازی مجموعه نجات]
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت اول
صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت داغ کوچهی بنبست، مثل خراش یک چاقوی کند بر پیکر سکوت بعدازظهر بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. وانت آبی رنگ، که با سرعتی نامعقول پیچیده بود، کنترلش را از دست داد و با شدت به دیوار خانهی مشهدی اکبر کوبید. جعبههای میوه مثل ترکش در هوا پخش شدند و بوی تند سیبهای له شده فضا را پر کرد.
چند ثانیه، فقط سکوت بود. سکوتی سنگینتر از آوار دیوار. بعد، اولین فریاد از خانهی روبرو بلند شد. درها یکییکی باز شدند و همسایهها با چهرههایی هراسان بیرون ریختند. رانندهی جوان، رنگپریده و گیج، از ماشین پیاده شد و دستش را روی سرش گذاشت. خسارت سنگین بود. بخشی از دیوار فروریخته بود و وانت قراضه هم جلوبندیاش کاملاً جمع شده بود.
جمعیت دور صحنه حلقه زد. پچپچها شروع شد.
«خدا رحم کرد کسی زیر دیوار نبود.»
«این پسرک همیشه همینطور ویراژ میده…»
«حالا جواب مشهدی اکبر رو چی میده؟ بنده خدا با کارگری این دیوار رو چیده بود.»
مشهدی اکبر، پیرمرد آرام و کمحرف محله، با عصای چوبیاش لنگلنگان بیرون آمد. نگاهی به دیوار فروریختهاش انداخت، بعد به صورت شرمندهی راننده جوان، و آهی کشید که سنگینی یک عمر زحمت در آن موج میزد. جمعیت منتظر یک جنجال بود؛ منتظر فریاد، دعوا، و شاید حتی گلاویز شدن. این تصویر آشنای محلهی ما بود؛ محلهای که هرکس گلیم خودش را از آب بیرون میکشید و مشکلات دیگران، فقط سوژهای برای تماشا بود.
اما آن روز، یک نفر این تصویر را برای همیشه تغییر داد.
زینب خانم بود که از میان جمعیت جلو آمد. بدون هیچ حرفی، اول به سمت مشهدی اکبر رفت و با لحنی آرام گفت: «خدا رو شکر که خودتون سالمین مشهدی. دیوار رو دوباره میسازیم، بهتر از اولش.» سپس رو به رانندهی جوان کرد که از ترس و شرمندگی به لکنت افتاده بود. زینب خانم اخم نکرد، فریاد نزد. فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که نه سرزنش، که نوعی دلسوزی در آن بود. پرسید: «خودت چیزیت نشده پسرم؟»
جوان که انتظار هر واکنشی را جز این داشت، سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «نه… شرمندهم خانم. به خدا نمیدونم چی شد…»
همهمهها اوج گرفت. یکی از میان جمعیت با طعنه گفت: «شرمندگی که دیوار نمیشه! خسارت این بنده خدا رو کی میده؟»
این همان جرقهای بود که زینب خانم منتظرش بود. صدایش را کمی بالا برد، اما نه از روی عصبانیت، بلکه برای اینکه همه بشنوند. صدایش زنگ عجیبی داشت؛ ترکیبی از قاطعیت و مهربانی.
«خسارتش رو همه با هم میدیم!»
سکوت. این بار سکوتی از جنس حیرت. چشمها بین زینب خانم، مشهدی اکبر و رانندهی بیچاره در گردش بود. انگار کسی مفهوم این جمله را درک نمیکرد. «همه با هم؟» این کلمات در محلهی ما غریبه بودند.
زینب خانم ادامه داد: «مشهدی اکبر، پدر همهی ماست. این جوون هم بچهی همین آب و خاکه. امروز برای اون اتفاق افتاده، فردا برای ما. ما کی قراره یاد بگیریم پشت هم باشیم؟» نگاهش را در میان جمعیت چرخاند و روی تکتک چهرهها مکث کرد. «آقا گفتن هرجا هستین، همونجا مرکز دنیاست. مرکز دنیای ما همین محلهست. دیواری که ریخته، دیوار محلهی ماست، نه فقط دیوار خونهی مشهدی اکبر. اگه امروز دست به دست هم ندیم این دیوار رو بسازیم، فردا دیوارهای بین خودمون بلندتر میشه.»
کلماتش ساده بود، اما مثل پتک بر ذهنهای خفته فرود میآمد. برای اولین بار، مردم به جای تماشای یک بدبختی، خود را بخشی از یک «ماجرا» حس میکردند. این دیگر دعوای دو نفر نبود؛ آزمون انسانیت یک محله بود.
حسین آقا، بنای میانسال محله که تا آن لحظه ساکت گوشهای ایستاده بود، پیشانیاش را خاراند و جلو آمد. «زینب خانم درست میگه. آجر و سیمانش با من. فردا صبح وسایلم رو میارم.»
این اولین قطره بود. پشت سرش، رضا، شاگرد جوشکار، گفت: «اگه در و پنجرهای چیزی لازم شد، من هستم.» کمکم، بقیه هم به حرف آمدند. یکی قول داد برای کارگرها چای و ناهار بیاورد، دیگری گفت در حمل نخالهها کمک میکند. جوانهایی که تا چند دقیقه پیش با پوزخند ماجرا را دنبال میکردند، حالا با نگاهی جدی به رانندهی وانت نزدیک شدند و به او دلداری میدادند. انگار یک روح تازه در کالبد مردهی محله دمیده شده بود. این دیگر یک محله نبود؛ یک ستاد عملیاتی کوچک بود. یک هستهی فعال که تازه داشت خودش را پیدا میکرد.
کار ساخت دیوار از فردای آن روز شروع شد. صدای چکش و ماله و همهمهی مردان در هم پیچیده بود و زنها در حیاط خانهی زینب خانم، برای کارگرها غذا آماده میکردند. محله زنده شده بود. اما این بیداری، به مذاق همه خوش نمیآمد...
این داستان ادامه دارد..
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت دوم
محله زنده شده بود. اما این بیداری، به مذاق همه خوش نمیآمد.
دیوار فروریختهی مشهدی اکبر، حالا به نمادی در محله تبدیل شده بود؛ نماد یک «ما» شدن که پیش از آن غریبه مینمود. بچهها با ذوق، کنارش چند بوته گل شمعدانی کاشته بودند و زنها هر عصر روی سکوی کوچکی که حسین بنا کنارش ساخته بود، مینشستند و درددل میکردند. این همبستگی، طعم شیرینی داشت، اما هر تغییر شیرینی، ذائقهها را به شکل متفاوتی قلقلک میدهد.
چالش اصلی زینب خانم، یک فرد یا یک دشمن مشخص نبود؛ بلکه «عادت» بود. عادت به بیتفاوتی، عادت به سرگرم شدن با هیچ، عادت به گذران عمر بدون هدف. او با نگرانی میدید که آن شور و هیجان اولیه که پس از ساخت دیوار در رگهای محله دویده بود، کمکم در روزمرگی و رخوت حل میشود. جوانها دوباره به کنج کوچهها و دنیای مجازی موبایلهایشان پناه میبردند و زنها، دوباره در چرخهی بیپایان دغدغههای خانه گم میشدند.
زینب خانم میدانست که برای پایدار کردن این بیداری، باید خوراک فکری و روحی برای محله فراهم کند. کار فرهنگی، مثل باغبانی بود؛ صبوری میخواست و مراقبت دائم. نمیشد یک بذر پاشید و به امید باران رهایش کرد.
یک روز عصر، در حالی که در حیاط خانهاش چای مینوشید و به بازی بچهها در کوچه نگاه میکرد، تصمیمش را گرفت. او باید از نزدیکترین و در دسترسترین نقطه شروع میکرد: از دنیای زنها و دخترها.
ادامه دارد...
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت سوم
زینب خانم سینی چای بهاره را وسط حیاط گذاشت و کنار دخترها روی تخت چوبی نشست. چند روزی از ماجرای دیوار میگذشت و هنوز برق هیجان در چشمهایشان بود.
«خب، تعریف کنید ببینم.» زینب خانم به جای شروع یک بحث جدی، با لبخند پرسید: «وقتی دیوار رو رنگ میزدیم، چه حسی داشتین؟ بهترین قسمتش چی بود؟»
مریم، که از همه پرشورتر بود، گفت: «اونجاش که همه با هم بودیم. حس میکردم دیگه تنها نیستیم.» سمیرا، دانشجوی مدیریت، اضافه کرد: «دقیقاً! حس قدرت داشت. انگار اگه بخوایم، هر کاری میتونیم بکنیم.»
زینب خانم سرش را به تأیید تکان داد. «قشنگترین حس دنیا همینه… حسِ “با هم بودن”. اما این حس مثل آتیشه، اگه بهش هیزم نرسونی خاموش میشه. حالا به نظرتون، هیزمِ این آتیش چیه؟ چطور میتونیم این “با هم بودن” رو دائمی کنیم؟»
دخترها به فکر فرو رفتند. این بار سوال، کلی و انتزاعی نبود؛ یک چالش عملی بود.
«باید بیشتر همدیگه رو ببینیم!»
«اما همینطوری دور هم جمع بشیم که چی بشه؟ مثل مهمونیهای خاله زنکی میشه…»
اینجا بود که سمیرا گفت: «باید هدف داشته باشه. هر دورهمی باید یک خروجی مفید داشته باشه.»
ناگهان انگار جرقهای در ذهن همه زده شد. ایدهها شروع به شکل گرفتن کرد. زینب خانم فقط گوش میداد و با سوالهای کوتاه، بحث را هدایت میکرد.
«پس… یک دورهمی هفتگی… که فقط برای گپ زدن نیست… بلکه برای یاد گرفتن و قویتر شدنه… درسته؟» زینب خانم جمعبندی کرد. «یک اسم هم براش بذاریم که هدفمون توش باشه.»
مریم با هیجان گفت: «چیزی که ما رو به هم وصل کنه… مثل حلقهی وصل!»
نام به دل همه نشست. زینب خانم خندید. «عالیه! خودشه. خب، این شد طرح کلی. حالا فرماندههای اجرایی این حلقه کیا هستن؟» او با نگاهی نافذ به تکتکشان، ادامه داد: «من دیگه سنی ازم گذشته، شماها باید میدوندار باشید. سمیرا جان، تو که مدیریت خوندی، مسئول برنامهریزی و هماهنگی با مربیها. مریم جان، تو که روابط عمومیت عالیه، مسئول خبررسانی به زنها و دخترهای محله. بقیه هم کمک دست این دو نفر. منم مثل یک پشتیبان کنارتون هستم. قبوله؟»
دخترها که حالا یک مسئولیت واقعی و جدی به عهده گرفته بودند، با انرژی مضاعفی سر تکان دادند. «حلقهی وصل» دیگر فقط یک ایده نبود؛ ماموریت شخصی آنها بود. اولین جلسه، با مدیریت خودشان، برای هفتهی بعد و با موضوع آموزش کیکپزی توسط خانم کبیری برنامهریزی شد؛ حلقهای برای وصل کردن مهارت یک زن به نیاز زنی دیگر.
ادامه دارد...
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت چهارم
جلسهی اول «حلقهی وصل» با مدیریت دختران، فراتر از انتظار موفق بود. بوی کیک خانگی در کوچه پیچیده بود و صدای خندهی زنان، فضا را پر کرده بود. سمیرا با دقت نکات را یادداشت میکرد و مریم از لحظات شاد عکس میگرفت تا بقیه را هم ترغیب کند.
اما موفقیت، منتقدانی هم دارد. چند روز بعد، آقای قاسمی، مهندس بازنشسته اداره برق که به غر زدنهایش معروف بود، جلوی زینب خانم را گرفت.
«حاج خانوم، این چه برنامهایه؟ زن من جای ناهار درست کردن، داره مواد اولیه رو برای کیکپزی هدر میده! این کارها فایدهای نداره!»
زینب خانم با آرامش لبخندی زد. «اتفاقاً آقای قاسمی، قراره فایده هم داشته باشه. خانم شما باسلیقهست و مطمئنم به زودی میتونه سفارش هم بگیره.» بعد، هوشمندانه بحث را عوض کرد: «راستی، این هفته سمیرا جان قراره در مورد مدیریت خرج خانه و مصرف بهینه برق صحبت کنه. شما که در این زمینه استاد هستین، افتخار میدین چند دقیقه تشریف بیارین و از تجربهتون برای خانمها بگین؟ حضور یک متخصص مثل شما، به جلسه ما اعتبار میده.»
آقای قاسمی که برای اعتراض آمده بود، کاملاً خلع سلاح شد. از اینکه “متخصص” خطاب شده بود، قند در دلش آب شد و با مِن و مِن قبول کرد.
آن هفته، آقای قاسمی با جدیت در جلسه حاضر شد و نیم ساعت دربارهی اهمیت استفاده از وسایل برقی کممصرف و راهکارهای کاهش هزینه برق صحبت کرد. از آن به بعد، نه تنها یکی از حامیان جلسات شد، بلکه همسرش هم با اعتماد به نفس بیشتری شرکت میکرد. زینب خانم به دخترها یاد داد: «برای مقابله با مخالف، نباید مقابلش بایستی؛ باید او را بخشی از راهحل کنی.» این اولین پیروزی استراتژیک آنها بود.
ادامه دارد...
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
قاف | مدرسهٔ مجازی نجات
«اینجا مرکز دنیاست» قسمت چهارم جلسهی اول «حلقهی وصل» با مدیریت دختران، فراتر از انتظار موفق بود.
سلام و ظهر بهخیر از یکی از روزهای سرد پاییز 🍂
میدونم تا حالا بارها دلت خواسته مثل زینب نبض محله رو دست بگیری.
با قصهی زینب همراه باش چون کلی تجربه داره که میتونی تو مدرسه و محله و پایگاه و مسجد ازش استفاده کنی.
این قسمت
خیلی کوتاه قراره یاد بگیری چطوری با کسی که کاراتو نقد میکنه و مخالفت میکنه مواجه بشی و اونو بیاری تو تیم خودت.
نظر یا پیشنهادتون رو میخونیم و جواب میدیم: @fateh_ghaaf
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت پنجم
صدای همهمهی خانمها و دخترها و عطر چای همه جا را پر کرده بود. هر جلسه پذیرایی ساده بود اما به جان و دل بچهها مینشست. همه سخت مشغول بودند و هرکس متناسب با سن و توانمندیاش کاری میکرد. یکی در حال دوختن آستر یک پالتو بود و یکی هم روی کوسن چهلتکهای که جلسهی قبل آموزش داده بودند، کار میکرد.
ناگهان سمیرا که روی یک سجاف سخت کار میکرد، چرخ را متوقف کرد و سوزن را در پارچه رها کرد. سرش را بلند کرد و مستقیم به زینب خانم نگاه کرد.
«زینب خانوم، یه چیزی بگم؟»
«جانم سمیرا، بگو.»
«اینکه داریم یه هنر یاد میگیریم خیلی خوبه، دستمون داره راه میافته، ولی...» مکث کرد، دنبال کلمهی مناسب میگشت. «...ولی انگار فقط دستامون مشغوله. ذهنمون بیکاره. یه چیزی این تو خالیه.» و به سینهاش اشاره کرد.
زینب خانم لبخندی زد؛ نه از روی تعجب، بلکه از روی رضایت. منتظر همین لحظه بود. کنار میز سمیرا ایستاد و گفت:
«فکر میکردم که این حرف رو میزنین. جسم و روح باید با هم رشد کنن. دستای هنرمند، ذهنای روشن میخوان. خب، حالا پیشنهاد شما چیه؟»
همهمه شد. یکی گفت: «کلاس قرآن بذاریم.» دیگری گفت: «یه سخنران دعوت کنیم.»
ایدهها خوب بود، اما تکراری به نظر میرسید. در همین میان، مریم که تا آن لحظه ساکت بود و داشت با یک تکه نخ بازی میکرد، گفت:
«چرا خودمون کاری نکنیم؟ ما یه کتابخونهی خیلی خوب تو مسجد داریم!»
همه ساکت شدند تا بشنوند.
«کلی کتاب اونجاست که هیچکس سراغشون نمیره. هر هفته چندتا از بهتریناشو انتخاب کنیم و بدیم به بچههای محل. ولی نه همینطوری.»
چشمهایش از هیجان برق زد.
«اسمش رو بذاریم "پِیک دانایی". برای هر کتاب، یه کارت کوچیک درست کنیم. رو کارت برای کسی که قراره کتاب رو بگیره، یه خط بنویسیم. مثلاً بنویسیم "تقدیم به فاطمه، که مثل قهرمان این داستان جسوره." یا "برای نرگس، که میدونم از داستانای لطیف خوشش میاد."»
ایده مثل هوای تازهای در کارگاه پیچید.
زینب خانم با هوشمندی نکتهای را اضافه کرد:
«عالیه مریم جان، اینطوری مطالعهی خودمونم بیشتر میشه»
هفتهی بعد، کار شروع شد. گرد و خاک قفسههای کتابخانه تکانده شد و گنجهای فراموششده بیرون آمدند. اولین انتخاب، کتاب «خاکهای نرم کوشک» بود. دخترها با وسواس و سلیقه، کارتهای کوچکی ساختند و کتابها را به دست اولین نفرات رساندند.
تغییر، آرام اما محسوس بود. دو هفته بعد، در صف نانوایی، دو نوجوان که همیشه سرشان در گوشی بود، داشتند با حرارت در مورد شجاعت عبدالحسین برونسی با هم بحث میکردند. گوشهی حیاط مسجد، چند دختر نوجوان دیگر کتابهایشان را با هم رد و بدل میکردند. «پیک دانایی» کار خودش را کرده بود.
زینب خانم در سکوت، به جنبوجوش جدیدی که در محله راه افتاده بود نگاه میکرد. حالا «حلقهی وصل» فقط محلی برای دوخت و دوز نبود؛ داشت تبدیل به نقطهای میشد که از آن، هم هنر دستها و هم روشنایی ذهنها به کوچهها و خانهها سرریز میکرد. حرکت، تازه به نقطهی عطف خود رسیده بود.
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
نکتهی قشنگ ماجرا کجا بود؟
زینب خودش نرفت بگه «بچهها بیاید کتاب بخونیم، ذهنتون خالی موندهها!»🥴
🚧اون صبر کرد تا این نیاز، از سمت بچهها گفته بشه. وقتی سمیرا با جسارت گفت «انگار یه چیزی این تو خالیه»، اون لحظه، لحظهی طلایی بود. یعنی نیاز از طرف خودِ بچهها شناسایی و اعلام شد.
⚖این کار باعث شد بچهها حس نکنن یه برنامهی اجباری بهشون تحمیل شده.
برای همینم ایدهی «پیک دانایی» اینقدر به دلشون نشست و موفق شد.
🎯اگر رابطهی کنشگر با محله
یا رابطهی مربی با متربی درست پیش بره،
خود مخاطب اظهار تشنگی میکنه.
و این «درست پیش رفتن» نیازمند آموزش داره.
🎤همراهمون باشید چون قراره به زودی دورهی کنشگری در محله شروع بشه...
نظراتتون رو زود میخونیم و جواب میدیم: @fateh_ghaaf
این چند روز، قدمبهقدم با هم پیش رفتیم و داستان شکلگیری «حلقه وصل» رو دنبال کردیم.
دیدیم چطور زینب خانم، سمیرا و مریم با دست خالی ولی با امید و فکرهای تازه، یه حرکت کوچیک رو توی محلهشون راه انداختن.
یادتونه چه اتفاقاتی افتاد؟
جلسهی سادهی کیکپزی، کمکم شد یه دورهمی صمیمی برای دوستی و رشد 🤝
آقای قاسمی که اولش حسابی مخالف بود، خودش شد یکی از پرانرژیترین حامیها 💪
و طرح «پیک دانایی» باعث شد چراغ مطالعه تو خونههای محله یکییکی روشن بشه 📒
شاید شما هم موقع خوندن این داستان با خودتون گفتین:
"کاش منم میتونستم یه همچین حرکتی تو محلهمون راه بندازم!"
"خوشبهحال زینب خانم، کاش منم اون جسارت و دانشی رو داشتم..." ☹️
"اصلاً از کجا باید شروع کرد؟ چطوری باید با مخالفتها کنار اومد؟" 🤕
✅خبر خوب این است که شما هم میتونید!
تأثیرگذاری، یک مهارت آموختنی است. زینبها، قهرمانان مادرزاد نیستند؛ اونها تکنیکها و اصول کنشگری را یاد گرفتند.
مدرسهی قاف قراره این مسیر رو هموار کنه براتون. 🚜
✨ برای اولین بار در کانال قاف، با افتخار تقدیم میکنیم: ✨
دوره جامع آنلاین: «کنشگری مؤثر زنان در محله»
(از ایده تا اجرا؛ چگونه مانند زینب محله خود را متحول کنیم؟)
این دوره یک کارگاه عملی و یک نقشه راه کامل برای تمام دختران و زنانییست که میخوان مجاهد عرصهی تبیین در فضای حقیقی باشند.
⛔️ ورود آقایان ممنوع! این دوره مخصوص بانوان است 🧕🏻
جزئیات دوره و همهی اطلاعاتی که لازمه در مورد دورهی «کنشگری زنان در محله» بدونید رو فردا براتون توضیح میدیم 📆
[قاف؛ مدرسه مجازی مجموعه نجات]
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
بسم الله الرحمن الرحیم 🌱
سلام به همهی همراهان قاف
یک راست بریم سر اصل مطلب که دیشب قولشو دادیم.
قراره تو دورهی کنشگری بانوان چیا یاد بگیریم؟!
🟢روشن کردن موتور انگیزه (چرا من؟)
💡کشف رسالت شخصی و پیدا کردن جایگاه تأثیرگذاری خودتان
💡غلبه بر ترسها، خجالت و اهمالکاری
💡تکنیکهای تقویت اعتماد به نفس برای شروع یک حرکت اجتماعی
🟡جعبه ابزار یک کنشگر (چگونه شروع کنم؟)
💡آموزش عملی نیازسنجی در محله: از کجا بفهمیم مردم چه میخواهند؟
💡هنر ایدهپردازی: خلق طرحهای جذاب و کمهزینه (مانند «حلقهی وصل» و «پیک دانایی»)
💡اصول تیمسازی و شبکهسازی: چگونه افراد همفکر را پیدا و همراه کنیم؟
🟠هنر تعامل و متقاعدسازی (مواجهه با دیگران)
تکنیکهای طلایی مواجهه با افراد محله:
💡چگونه با همسایهها، زنان خانهدار و جوانان ارتباط برقرار کنیم؟
💡استراتژی برخورد با مخالفان و افراد بدبین (راز مدیریت "آقای قاسمی"ها!)
اصول مذاکره با افراد بانفوذ و مسئولین:
💡چگونه با امام جماعت، مدیر مدرسه، هیئت امنای مسجد و مسئولین شهری صحبت کنیم؟
💡روش نوشتن یک درخواست رسمی و ارائه یک طرح متقاعدکننده.