...................
مریم را برده بودم پارک. سه سالش بود و مامان مامان از دهانش نمیافتاد.
درختها را رد کردیم و رسیدیم به محوطه بازی. مثل همیشه شلوغ بود. بچهها ، توی صفِ تاب ایستاده بودند. بعضی مادرها روی نیمکت نشسته و صحبت میکردند. چند پدر هم توی زمین بازی و کنار سرسره مراقب بچههایشان بودند.
مریم دوید طرف سرسره، از پلهها بالا رفت و نشست. صدایم زد و دنبالم میگشت. سرم را از زیر سرسره بیرون بردم و سک سک کردم. خندید. نگاهم صورتش را رد کرد و رسید به مردی تنها که کمی دورتر از فضای بازی ایستاده بود. همانطور خیره نگاهم میکرد. خودم را زدم به آن راه و سرم را با مریم گرم کردم. شاید دودقیقه هم نگذشته بود که مرد نزدیکتر شد و اشاره زد همراهش بروم! گر گرفتم.
اخم کردم. دست کشیدم به چادرم و روسریام را کشیدم جلوتر. سعی کردم مثبت فکر کنم، شاید من اینطور تصور کردم! احتمالا اصلا با من نبوده! با این حال به مریم گفتم برویم خانه اما لجبازی کرد و زیر بار نرفت.
از نگاههای مرد دلشوره گرفته بودم و نمیتوانستم درست تصمیم بگیرم. انگار مدیریت شرایط از دستم خارج شده بود.
مرد نزدیک تر شد؛ مدام اشاره میزد بروم ته پارک! هر طرف میچرخیدم که نگاهم به نگاهش نیوفتد، باز میآمد جلوی چشمم. کم کم کسانی که دوروبرم بودند ماجرا را فهمیدند. زنها با نگرانی نگاهم میکردند و مردها دست به سینه انگار آمده بودند سینما!!
دستهایم شدید میلرزید و هی به مریم التماس میکردم بیخیال بازی شود.
آخر نشستم روی زمین. با حرص شانههایش را گرفتم و مجبورش کردم توی چشمهای مصمم نگاه کند. بلند گفتم:
_الان باید بریم خونه. احتمالا فردا میایم پارک اما حالا باید بریم. اگر گریه نکنی خونه بهت چیپس و بستنی میدم.
ساکت زل زد به چشمهام. انگار او هم فهمید مستأصل هستم. باشه ای گفت. دستش را گرفتم و از لابلای نگاههای خیره به طرف ماشین راه افتادم. قلبم گواهی خوبی نمیداد. با نگرانی به پشت نگاه کردم. مرد با فاصله داشت میآمد. پدرهای توی پارک کنار هم جمع شده و زل زده بودند به ما!
فکری عین مار پیچید دور تنم و نیشش را زد. اگر دست مریم را بکشد و با خودش ببرد هم میتوانم دنبالش نروم؟! فشارم افتاد انگار. نزدیک بود غش کنم. فقط به مریم گفتم : بدو
پرسید : چرا؟
بیهوا گفتم: مسابقهاس.
دویدیم. به عقب برگشتم. مرد پوزخند زنان با قدمهای بلند دنبالمان میآمد. لابلای صدای نفسهایم مدام یا قمر بنی هاشم میگفتم.
در ماشین را زدم. مریم را تقریبا چپاندم تو و خودم را انداختم پشت فرمان. در را قفل کردم. با دستهایی که میلرزید سعی کردم سوییچ را جا بزنم. به بیرون نگاه کردم. مرد با اخم به طرفمان میآمد. مریم شعر میخواند و من اشهدم را.
بالاخره جان کندم و ماشین را روشن کردم. راه افتادم، نگاهم ماند توی آینه. مرد سوار موتور شد و راه افتاد دنبالمان. قلبم توی دهانم میزد. هرچه ذکر بلد بودم گفتم و هرچه آدم خوب میشناختم واسطه کردم تا دست از سرمان بردارد. ترسیدم بروم طرف خانه. گفتم اگر ریموت را بزنم او هم میتواند همزمان بیاید تو. پیچیدم توی خیابان فرعی. بعد هم یک کوچه و دوباره خیابان. سر یک دوراهی همین که رد شدم یک ماشین پیچید جلوی موتورش و نزدیک بود تصادف کنند. مردی از ماشین پیاده شد و شروع کرد به داد زدن. پیچیدم توی کوچه و با سرعت به طرف خانه رانندگی کردم.
نگاه ترسیدهام اما توی آینه جا مانده بود.
رسیدیم خانه. برای مریم چیپس ریختم توی ظرف و پناه بردم توی اتاق. دستهایم را گذاشتم جلوی صورتم و زار زدم. درست است که ترسیده بودم اما بیشتر از همه احساس تنهایی اذیتم میکرد. دلم میخواست یکی از آن زنها کنارم میایستاد و وانمود میکرد خواهرم است. یا یکی از آن مردها لااقل تا کنار ماشین همراهم میآمد.
حدود هفت سال از آن روز میگذرد. من قیافه آن مرد را فراموش کردم اما صورت بی تفاوت پدرهایی که توی پارک به دویدن هراسان من نگاه می کردند را نه!
#شهید_الداغی
✍م. رمضان خانی
https://eitaa.com/ghallamdaaran
متنی که خوندید داستان نبود. برای خودم اتفاق افتاده! اسم دختر من مریمه و این ماجرا حقیقته...
ضمن اینکه آدم بیمار توی جامعه زیاده، این دیدگاه که این افراد فقط دنبال مانتوییها میرن اشتباهه. من خودم با اینکه به شدت محجبه هستم بارها و بارها مورد مزاحمت قرار گرفتم.
حالا نکته در مورد داستان اینه که ذره بین رو کجا بذاریم؟ اگر ذره بین رو بذاریم روی چادری بودن این خانم و بارها و بارها بهش تاکید کنیم حرف شما درست میشه.
اما ذره بین، روی اون مردهای توی پارکه، که با وجود شرایطی که دیدن،ترس من، دویدن، معذب بودنم، باز انقدر منفعل بودند! و دقیقاً اینجا کاری که این شهید انجام داد بزرگ میشه.
به منفعل بودن اون آقایون بارها اشاره شد. حتی پایان داستان با همون تمام شد و فکر می کنم همین موضوع حق مطلب رو ادا کرد.
#روانشناسی_ایرانیزه
اوایل پاییز بود. خورشید ته ماندهٔ گرمای تابستان را میریخت روی زمین، اما حریف نفسهای پرقدرت پاییز نمیشد. آسمان خاکستری بود. نه اینکه زده باشد توی نخ زیبایی و این حرفها؛ نه! هوا آلوده بود. آنقدر زیاد که مدارس را تعطیل کرده بودند. بچهها هم ماندند خانه و از صبح راه رفتند روی اعصابم. زدم بیرون. آماده بودم بندازم توی دل جاده و پیاده بروم تا ناکجاآباد. اما خب، این ادا اطوارها مال سریال خط قرمز است. ما را سر چهارراه اول نرسیده، کت بسته تحویل خانواده میدهند!
تپهٔ بغل خانه را بالا رفتم تا رسیدم کنار جنگل. دلم میخواست جلوتر بروم ولی همسرم سمت جنگل رفتن را قدغن کرده. منتظر یک ویوی حسابی بودم اما تمام شهر دفن شده بود زیر آلایندهها و خورشید لابلای کثافت آسمان دست و پا میزد.
آن طرفتر یک لاستیک تریلی را فرو کرده بودند توی خاک. رفتم و تکیه دادم بهش. جلوی پایم یک شیشه نوشابه خرد شده بود. مدتها میشد که چیزهای تیز را قایم میکردم. به خودم اطمینان نداشتم. حالا همه چیز دست به دست هم داده بود، که برسم جلوی خرده شیشههای وسوسه کننده.
دولا شدم و لمس شان کردم. سرد بودند. هیجان، چموشی کرد و دوید توی رگهام.
یک تکه شیشه را برداشتم و گذاشتم روی رگم. زیباترین قاب جهان بود انگار. گوشی را درآوردم و این لحظهٔ طلایی را ثبت کردم. فرشتههای روی شانهام ایستاده تماشا میکردند. سمت چپی درحالی که تخمه میشکست گفت:
_ دِ بزن لامصب.
سمت راستی صدایش لرزید:
_حالا وقتش نیست.
احساس قدرت داشت دیوانه ام می کرد. تیزیاش را کشیدم روی دستم. خون که از زخم نامسطح دلمه زد بیرون آرام شدم.
شیشه را رو به بالا تکان دادم:
_بیعرضه نیستما، از تو میترسم. میدونم این مدلی بیام اون طرف، سرویسم!
کمی از بهار گذشته. خورشید هنوز از سرمای زمستان بیرمق است. هندزفری توی گوشم گذاشته و تپه را بالا میروم. تمام شهر پیداست. نگاهم میرود به طرف همان لاستیک. پاهام هم دنبالش! شیشهها هنوز روی زمین هستند. کثیف و خاک گرفته. با نوک کفش جابجایشان میکنم. یادم نمیآید کدام تکه رگم را بوسید! دنبال حسهای همان پاییز توی خودم میگردم. حس رها کردن، رهایم کرده و رفته! احتمالا همپایش نشدم خودش زده به دل جاده.
میدانم دیوانگی است، اما خودم را امتحان میکنم. بازهم تیغ...
فرشته چپ تخمه به دست میایستد و راستی یا ابالفضل گویان بلند میشود. به آسمان نگاه میکنم. خورشید پشت خطی سرخ پنهان شده! نور قرمزش از پشت ابرها دلمه زده بیرون!وسوسه نمیشوم.
پا میگذارم روی شیشهها. صدای خرد شدنشان میپیچد لابلای صدای بچههایی که دورتر فوتبال بازی میکنند. سرازیری را پایین میآیم. حتما همسرم سفره افطار را پهن کرده... حتما بچهها منتظرند... و حتما من دیوانه نیستم که حالا قصد مردن داشته باشم...
✍م. رمضان خانی
متن بالارو فرستادم برای مشاورم.
جواب دادن چقدر هارمونی بهار و پاییز جالب بود! 😐
یعنی اینکه طرف کلا خوب شده و دیگه قصد خودکشی نداره، هیییییچ...
اینکه طرف دیگه قصد رفتن نداره هم هییییچ...
قشششنگ احساس کردم جونم وسط توصیف بهار و پاییز حکم پیام بازرگانی رو داشته😂
احتمالاا وقتی داشتن میخوندن میگفتن این مسخره بازیا چیه وسط توصیف به این خوبی آورده😁
شایدم آخرش یه بی عرضه به فرشته سمت چپی گفتن! 😐
خلاصه که خواستم بدونید مشاور داشتن چطوریه😐
من میرم معتاد شم🚶♂