eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
او... خودش تعریف می‌کرد که طلا دوست ندارد. اما من را که پشت ویترین دیده میخکوب شده! به مامان گفته بود نتوانستم دل بکنم! شنیدی؟ از من دل نکنده بود. آمد توی مغازه. من را گرفت توی دستش. چشم‌هاش برق زد؛ از من هم بیشتر. دل توی دلم نبود که نکند پشیمان شود، چون نه نگین داشتم نه زینت خاصی. اندازه‌ام هم چشمگیر نبود. خانمی که کنارش بود گفت:« چه ریزه! حیفِ پول. لااقل یه درشت‌تر بردار.» اما او پشیمان نشد. با احتیاط گذاشتم روی میز و گفت:«وزنش کنید.» رفتم توی جعبه و افتادم تَهِ کیفش. وقتی بیرون آمدم آفتابِ نارنجی پخش شده بود کفِ اتاق. من را از زنجیر بلند کرد و گرفت توی شفقِ پوست پوست شدهٔ پشتِ پرده. بلند گفت:« وای چقدر تو ظریفی! چقدر نازی!» با من بود! منِ کوچکِ ساده که حتی اندازهٔ نصف ناخنش هم نبودم. با انگشتش لمسم کرد. گفت:«باورم نمیشه خودم رفتم طلا خریدم! اونم یه میوهٔ کاج. می‌دونستی من عاشق کاجم؟» رفت جلوی آینه. من را بست دور گردنش و شدم گردنبندِ او! حساب روزها را یادم نیست، اما چندپاییز را باهم بودیم. برگ‌های نارنجی را خیلی دوست داشت. با موبایلش کلی عکس می‌گرفت با درخت‌های نیمه برهنه. من، توی تمام عکس‌هایش بودم. فرقی نمی‌کرد کلاه روی سرش بگذارد، یا برگ بچیند روی موهاش! پیراهن بپوشد یا سوییشرت همسرش. من بودم... همه جا... همیشه... تو بگو نورچشمی. یک روز شوهرش ناراحت بود. او رفت نشست کنارش. من را گرفت و گفت «بفروشمش؟!» خیلی ترسیدم! من به او عادت کرده بودم. به صدای بلند خنده‌هاش. به شیطنتی که یک دقیقه هم آرام نمی‌گرفت! به بازی‌ و کل‌کل‌هاش با هرکسی که می‌شناخت و نمی‌شناخت. به کتاب خواندن‌هایش گوشهٔ حمام روی زمین! بی‌پروایی‌اش توی باران و پریدن توی چاله‌های گِلی. همسرش خندید و خیالم را راحت کرد:«حرفشم نزن. تو خیلی دوستش داری. محاله بذارم بفروشیش.» حساب شب و روز از دستم در رفت. بودم و احساس امنیت می‌کردم. احتمالا او هم... یک وقت‌هایی که استرس داشت یا غمگین بود ، می‌گرفتم بین انگشت‌هاش و هی چرخم می‌داد. کم کم چرخ‌ها زیاد شد! هی تاب می‌خوردم و دوباره از نو... دیگر زیاد نمی‌خندید. مدام می‌رفت توی اتاق تا تنها باشد. می‌دیدم که می‌ترسد، اما نمی فهمیدم از چی! آن‌روز لای انگشتش چرخ می‌خوردم که ناخنش گرفت به گردنش! خوشش آمد و هی ناخن فرو کرد توی گوشت تنش! انگار از نو داشتند من را لیزر می‌زدند. دردم می‌آمد و خودم را جمع می‌کردم. فرداش بعد از مدت‌ها ایستاد جلوی آینه! چشم‌هاش بی‌رمق بود و زیر پلکش کبود. صورتش به زردی می‌زد. با همان نگاهِ سرد، خیره مانده بود به من. دوست داشتم باز عاشقم شود. دست بُرد، قفلم را باز کرد. گرفت کفِ دستش. پوزخندی زد و آرام زمزمه کرد:« حیفِ تو که تو گردن من باشی!» بعد انداختم توی این جعبهٔ پیوتر با روکش مخمل سورمه ای... خیلی وقت است دَرِ اینجا را باز نکرده و ازش خبر ندارم. فقط می‌دانم هست. گاهی که تنهاست صداش را می‌شنوم. بلند گریه می‌کند. گاهی ضجه می‌زند و التماس می‌کند به خدا! من هم از همینجا التماس می‌کنم به خدا.... کاش لای انگشتش بودم و چرخم می‌داد... کاش باز برگردد و من را ببندد دور گردنش... دلم همان نگاه خریدارانه، پشت ویترین طلافروشی را می‌خواهد... این‌بار نه به من! به خودش... ✍م. رمضان خانی https://eitaa.com/ghalamdaraan
راه ارتباطی با خانم رمضانخانی https://daigo.ir/secret/2409581411
امشب تو ماجرای بله چه خبره؟😉 ble.ir/join/FrR3bVfmmo
اونایی که ماجرا رو می‌بینند لایک بلد نیستند؟😕
لینک پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/12539884 لینک تالار گفتگو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/773914688Cebfbca7170
بخشی از پیام‌های شما
یه موضوعی هست که قبلا اینجا در موردش حرف زدیم ولی باز سر بعضی قسمت‌ها بعضی‌ها میان توی ناشناس و یک چیزهایی می‌نویسند ادم می‌مونه چی بگه؟؟ مثل این نمونه👇
عزیز دلم اینطور داستان‌ها نوشته می‌شه تا چشم و گوش ما نسبت به حجاب و‌حفظ حریم خانواده‌هامون باز بشه و زندگی‌هامون مستحکم شه. نه اینکه دچار شک و وسواس شیم و همه رو با یک چوب برونیم! سری قبلی هم گفتم اگر کسی واقعا می‌دونه روحیه‌ی خوندن بعضی قصه‌ها رو نداره نخونه. چرا سوختی به روحت می‌رسونی که مناسب شرایطت نیست؟ هزار و یک دلیل برای مشکلات اورولوژی آقایان هست. یعنی چی که من شک کردم به شوهرم ؟😐 پس شناخت خودتون چی میشه؟ یا طرف اومده می‌گه من دیگه آرامش ندارم.. مدام دارم نوجوونم رو چک می‌کنم. بابا کجا دارید می‌رید با این سرعت؟ بعد می‌گم ما جوگیریم ناراحت می‌شید😅 شما فقط وظیفه داری یک سری پروتکل‌ها رو‌ رعایت کنی. دیگه اینکه فلانی با چه چشمی به توی محجبه که حواست همه‌جوره به رفتار و‌ظاهرت هست نگاه می‌کنه ربطی بهت نداره. خودش می‌دونه و خداش. تو زمانی مسئول نگاه مریض عده‌ای هستی که رعایت حیا و عفاف نداشته باشی. پس سر جدتون اینقدر بابت یک داستان شلوغ‌بازی در نیارید. بچسبید به زندگی‌تون قدر داشته هاتون رو بدونید. مردهای کج خلق ولی نظر پاکتون رو تکریم کنید و واسه هدایت بچه هاتون، متوسل شید به ائمه‌ی اطهار. اونها رو بیمه‌ی اهل بیت کنید. خودمون که عرضه‌ی تربیت این نسل رو نداریم حداقل دلمون گرمه خاندان الهی هواشون رو دارند. پس دیگه نبینم از این پیام‌ها بدید‌ها. افتاد ؟
یه قرار بذاریم از امشب با هم؟