eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
310 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عشق،یارم پای من را    سوی میخانه کشیده..😍♥️| ‹اللهم عجل لولیک فرج🫀›
من تا‌به‌حال تولد کسی نرفته‌ام که خودش نباشد. اما هر سال دارم برای شما کیک می‌خرم. روی کیک‌تان شمع می‌گذارم. جای شما آرزو می‌کنم و جای شما می‌دمم به شعله‌ی نازکش. امسال اما نفسم تنگ بود. من خسته شدم از این دم و بازدم بی‌حاصل! پس کی شمع‌های روی کیک را خودتان فوت می‌کنید؟ دم من آلوده‌است. دم من سیاه می‌کند. چشم‌هایم را می‌سوزاند و قلبم را می‌آزارد. پارسال آرزو کردم امسال خودتان دم به دمش بگذارید. مگر نمی‌گفتند دعای روز تولد مستجاب می‌شود؟
ای اف به تو دنیا که روی این پهنه‌ی پر آشوب یک جای امن برای او سراغ نداری... ای اف به تو فرزند آدم که یک جو اعتبار نداری برای برگشتن او ای اف به من که عمری قلاده‌ام افتاده دست نفسم و دنبال بوی صاحبم عو عو می‌کنم.. 😭😭😭
14.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و ادب صبح روز میلاد مولامون‌ بخیر هرچی گوشش میدم سیر نمیشم🥺 عیدتون مبارک💚
داستان این است «یک تکه از نان بربری را کندم و خوردم!» پایان! یک معلمی داشتیم کلاس اول دبستان. از آن پیرزن‌هایی که هنوز منشِ طاغوتی‌اش را حفظ کرده بود! یک نوار باریک از موهای همیشه رنگ شده‌اش را می‌ریخت کنار چشم‌های ریمل زده. مانتو کوتاه می‌پوشید با شلوار کلاسیک. خط اتوش هندوانه را قاچ می‌کرد. صدای تق تق کفش پاشنه بلندش که می‌پیچید توی راهرو موش می‌شدیم توی نیمکت! یک قوانین خاصی چیده بود که مدیر مدرسه هم حق دخالت نداشت! مثلا دورتادور دفتر مشق را باید خط کشی می‌کردیم. تاریخ را با یک رنگ می نوشتیم و موضوع درس را با رنگی دیگر! اگر خط‌کشی‌ها کج می‌شد با چک و لگد، صاحب دفتر را به راه راست هدایت می‌کرد! هیچ کاری مورد قبول نبود مگر اینکه کامل باشد. نصفه نیمه‌ها، توی کلاس منظمِ ما جایگاهی نداشت. ختم کلام... این نظمِ مریض، ماند روی سرم! هرچیز نصفه نیمه‌ای کلافه‌ام می‌کرد. فرقی نداشت درس باشد، تدریس، یا حتی نانی که نصفه برسد به خانه! راستش را بخواهی هنوز هم خروج از قاعده نظم من را می‌ترساند. از وقتی مادر شدم، این استرس‌ها را درونی کردم. می‌دانستم دور باطل مُسری است و جلویش را نگیرم یک نسلی را آلوده می‌کند. با دیدن هر نقص و ناهماهنگی دندان روی هم می‌ساییدم اما اجازه نمی‌دادم بچه‌ها با نصفه‌ نیمه‌ها اذیت شوند... مدت‌ها فکری بودم که چطور می‌شود مقابله کرد؟ که اصلا مقابله جواب می‌دهد؟ چند روز قبل رفته بودم نانوایی. بربری داغ را گذاشتم توی کیسه. بوی تازگی‌اش شیطان شد و وسوسه انداخت توی دلم. بردمش زیر چادر! نان باید سالم می‌رسید خانه، نه بدون گوشه... خاطرات هجوم آوردند. معلم آمد توی کلاس. راه افتاد تا مثل همیشه سان ببیند! دوستم پاکن من را قاپید. تند ازش گرفتم و گذاشتم روی میز. تق تق کفش‌ها نزدیک شد. پاکن را مرتب گذاشتم کنار دفترم اما فرصت نشد دست به سینه شوم! سایه‌اش افتاد روم. مکثی کرد؛ گوشهٔ مقنعه‌ام را گرفت و از نیمکت کشیدم بیرون. هولم داد و با لگد کوبید توی کمرم! پشتم تیر کشید. تمام زنگ را بیرون ماندم و گریه کردم. صفر و صدی که معلم کاشت، حالا یک علف هرز تنومند بود. زمخت و دست و پاگیر، که حتی توان خوردن یک تکه نان را از من می‌گرفت. بوی بربری از چادرم بالا آمد به دلجویی. دلجویی‌اش را پذیرفتم. دست بردم توی کیسه. گوشهٔ پف‌دارش را گرفتم. به خودم گفتم:«درخت ممنوعه که نیست!» کندم و تا برسم خانه خوردمش. شاید مسخره باشد، اما گاهی برای یک نفر کندن تکه‌ای نان می‌شود مبارزه و اگر پیروز این رزم شد تغییر آغاز می‌شود... به گمانم همهٔ ما یک دور باطلی توی زندگی داریم که ریشه‌اش را شاید بدانیم و شاید نه. مهم این است یک جایی بایستی، خودت را بازبینی کنی و از هرس نترسی. باورکن این تنهٔ زمخت، اختلالی است که هرچقدر بیل بزنی نمی‌گذارد محصولت به ثمر برسد... پی نوشت: تو تکه نانت را پیدا کرده‌ای؟ جسارت کندنش را داری؟! ✍م. رمضان خانی https://eitaa.com/ghalamdaraan
من اینجام 👇 https://daigo.ir/secret/7243141739 توی گروه هم می تونی نظر بذاری
سلام بچه‌ها خوبید؟ یک خانواده‌ی سادات با ۹ تا بچه‌ی قد و‌نیم‌قد دنبال خونه هستند ولی متاسفانه هیچکس پیدا نشده که به این تعداد خونه اجاره بده.از طرفی این خانواده حتی برای تهیه اقلام ضروری هم دچار مشکل هستن. اگر آشنا و خیر سراغ دارید که به این بندگان خدا خانه اجاره بده، لطفاً معرفی کنید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولی قبول کن دیگه دنیا مثل قبل نمی‌شه..
مجله قلمــداران
ولی قبول کن دیگه دنیا مثل قبل نمی‌شه..
پای سینک ایستاده‌بودم و ظرف‌های از ظهر مانده را می‌شستم. تلویزیون مولودی پخش می‌کرد. مداح داشت از امام حسین می‌خواند و مردم کف می‌زدند و کل می‌کشیدند. بوی سیر و زردجوبه کل آشپزخانه را برداشته بود. محمدمهدی همینطور که ماهیتابه را هم می‌زد گفت: «مامان قبلا چرا عیدها بوی عیدی و شادی می‌داد ولی الان اسفند که می‌شه بوی پاییز می‌پیچه؟ حتی تولد امام‌ها هم یجور غم داره» گفتم:«نمی‌دونم. انگار بعد از کرونا همه چی فرق کرد» تخم مرغ را شکست توی ماهیتابه و با سیر و زردچوبه هم زد:«نه.. قبل‌تر.. بعد از سردار بود» اسکاچ زبر را کشیدم ته قابلمه و تو فکر رفتم:«آره..آره.. شاید» محمد‌مهدی کاسه‌ی گوجه‌های پوره‌شده را چپه کرد توی ماهیتابه. اطراف شعله چند قطره آب گوجه ریخت. غر زدم که حواست کجاست؟ گاز رو‌ گند زدی! یک ببخشید سرسری گفت و زیر اجاق را زیاد کرد:«قبول دارین دیگه بعد از حاج قاسم دنیا قشنگ نیست؟» قابلمه را آب کشیدم و دمر گذاشتم توی آب‌چکان:«قطعا.. چون خیلی برامون عزیز بود» - نه مامان. منو حلما رو چی می‌گین؟ ما که اصلا اون موقع عقلمون نمی‌رسید حاج قاسم کیه؟ من دارم کلا می‌گم. دنیا دیگه یجوری شده. انگار رو همه چی یه هاله‌ی غم نشسته. شیر آب را بستم و با دستمال دور کابینت را خشک کردم.. گفتم:«شنیدم هروقت یک مومن موثر یا یک فقیه از دنیا می‌ره رخنه‌ها و‌ فتنه‌هایی توی دنیا میفته که جبران‌ناپذیره.» نگاه کردم به قدی که به خودم رسیده. بادمجان‌های کبابی را ریخت توی تابه و درش را بست. جلو رفتم و با نم دستمال کنار اجاق، لکه‌های تازه‌ی کنار شعله را پاک کردم. محمدمهدی بدون حرف خیره شده‌بود به ماهیتابه. پرسیدم:«کجایی؟» انگار که با خودش بلند بلند فکر کند گفت:«حاج قاسم که عالم نبود ولی حتما خیلی پیش خدا عزیز بوده. ولی امسال یه عالمه مومن و عالم شهید شدن.. نصرالله.. رئیسی.. سنوار..شاید بخاطر همینه اینقدر دنیا تاریکه» دوست ندارم نگاهش به دنیا این‌شکلی باشد. دنبال چیزی توی جمله‌هام می‌گشتم تا دنیا را پیش چشمش مهربان‌تر کند که برگشت طرفم:« می‌دونین دارم به چی فکر می‌کنم؟» - به چی؟ - به اینکه وقتی با شهادت چندتا آدم خوب و تاثیرگذار دنیا اینقدر به درد نخور شده که به چشم من بچه میاد پس جهان قبل از شهادت امامامون چقدر قشنگ‌تر و بی‌نقص‌تر بوده! بعد با خودش تکرار کرد:«مرغ از قفس پرید و ندا داد جبرئیل اینک شما و وحشت دنیای بی‌علی» از آشپزخانه بیرون رفت و من همینطور به بیت آخر شعری که خواند فکر کردم. حالا که رسیدیم به اسفند باز دارد حرف‌هاش توی سرم چرخ می‌خورد. درست یا غلطش را نمی‌دانم، حتی نمی‌دانم این حجم از احساس به‌درد نخوردن دنیا برای یک بچه‌ی سیزده‌ساله طبیعی هست یا نه.. ولی من مدت‌هاست دارم به جمله‌ی آخرش فکر می‌کنم.. به اینکه دنیا قبل از خیانت به امیرالمومنین چقدر شاد و زیبا بوده احتمالاً.. نمی‌گویم غم و غصه و ظلم و جنایت وجود نداشته ولی قطعا یک شادی عمیق در قلوب مومنین سُر می‌خورده و‌ نمی‌گذاشته کم بیاورند. این‌روزها دنیا برای من هم رنگ‌و‌بوی شادی ندارد. هی این عکس‌ها را کنار هم می‌گذارم و آن یک بیت شعر را زمزمه می‌کنم... به گمانم زمانی دنیا برگردد به تنظیمات کارخانه که پسر علی برگردد. شاید فقط در این صورت بفهمم دنیای با علی بودن چقدر حقیقی و الهام‌بخش است.. ✍ف.مقیمی
یه جوری نیست؟؟؟ همیشه راهپیمایی بزرگ‌ها مال ما بود، تشییع شلوغ‌ها مال ما... چهل و خورده ای ساله وسط وسط ماجرا ماییم. نمی‌دونم چمه... اما به توی حاشیه بودن عادت ندارم. یه عمر نوک حمله بودیم و حالا روی نیمکت ذخیره بودن رو تاب نمیارم. بزرگترین ترس من همین حاشیه است! اینکه اسم مارو خط بزنن از نسل ظهور، از مسبب ظهور و از انسان آخرالزمان بودن... ترس بزرگتر اینکه خدا خیلی صبوره! چقدر حرف دارم... بماند برای بعد... علل الحساب امروز معرکه است و ما نیستیم!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا