مجله قلمــداران
ولی قبول کن دیگه دنیا مثل قبل نمیشه..
پای سینک ایستادهبودم و ظرفهای از ظهر مانده را میشستم. تلویزیون مولودی پخش میکرد. مداح داشت از امام حسین میخواند و مردم کف میزدند و کل میکشیدند. بوی سیر و زردجوبه کل آشپزخانه را برداشته بود. محمدمهدی همینطور که ماهیتابه را هم میزد گفت:
«مامان قبلا چرا عیدها بوی عیدی و شادی میداد ولی الان اسفند که میشه بوی پاییز میپیچه؟ حتی تولد امامها هم یجور غم داره»
گفتم:«نمیدونم. انگار بعد از کرونا همه چی فرق کرد»
تخم مرغ را شکست توی ماهیتابه و با سیر و زردچوبه هم زد:«نه.. قبلتر.. بعد از سردار بود»
اسکاچ زبر را کشیدم ته قابلمه و تو فکر رفتم:«آره..آره.. شاید»
محمدمهدی کاسهی گوجههای پورهشده را چپه کرد توی ماهیتابه. اطراف شعله چند قطره آب گوجه ریخت. غر زدم که حواست کجاست؟ گاز رو گند زدی!
یک ببخشید سرسری گفت و زیر اجاق را زیاد کرد:«قبول دارین دیگه بعد از حاج قاسم دنیا قشنگ نیست؟»
قابلمه را آب کشیدم و دمر گذاشتم توی آبچکان:«قطعا.. چون خیلی برامون عزیز بود»
- نه مامان. منو حلما رو چی میگین؟ ما که اصلا اون موقع عقلمون نمیرسید حاج قاسم کیه؟ من دارم کلا میگم. دنیا دیگه یجوری شده. انگار رو همه چی یه هالهی غم نشسته.
شیر آب را بستم و با دستمال دور کابینت را خشک کردم..
گفتم:«شنیدم هروقت یک مومن موثر یا یک فقیه از دنیا میره رخنهها و فتنههایی توی دنیا میفته که جبرانناپذیره.»
نگاه کردم به قدی که به خودم رسیده. بادمجانهای کبابی را ریخت توی تابه و درش را بست. جلو رفتم و با نم دستمال کنار اجاق، لکههای تازهی کنار شعله را پاک کردم. محمدمهدی بدون حرف خیره شدهبود به ماهیتابه.
پرسیدم:«کجایی؟»
انگار که با خودش بلند بلند فکر کند گفت:«حاج قاسم که عالم نبود ولی حتما خیلی پیش خدا عزیز بوده. ولی امسال یه عالمه مومن و عالم شهید شدن.. نصرالله.. رئیسی.. سنوار..شاید بخاطر همینه اینقدر دنیا تاریکه»
دوست ندارم نگاهش به دنیا اینشکلی باشد. دنبال چیزی توی جملههام میگشتم تا دنیا را پیش چشمش مهربانتر کند که برگشت طرفم:« میدونین دارم به چی فکر میکنم؟»
- به چی؟
- به اینکه وقتی با شهادت چندتا آدم خوب و تاثیرگذار دنیا اینقدر به درد نخور شده که به چشم من بچه میاد پس جهان قبل از شهادت امامامون چقدر قشنگتر و بینقصتر بوده!
بعد با خودش تکرار کرد:«مرغ از قفس پرید و ندا داد جبرئیل
اینک شما و وحشت دنیای بیعلی»
از آشپزخانه بیرون رفت و من همینطور به بیت آخر شعری که خواند فکر کردم. حالا که رسیدیم به اسفند باز دارد حرفهاش توی سرم چرخ میخورد. درست یا غلطش را نمیدانم، حتی نمیدانم این حجم از احساس بهدرد نخوردن دنیا برای یک بچهی سیزدهساله طبیعی هست یا نه.. ولی من مدتهاست دارم به جملهی آخرش فکر میکنم.. به اینکه دنیا قبل از خیانت به امیرالمومنین چقدر شاد و زیبا بوده احتمالاً.. نمیگویم غم و غصه و ظلم و جنایت وجود نداشته ولی قطعا یک شادی عمیق در قلوب مومنین سُر میخورده و نمیگذاشته کم بیاورند.
اینروزها دنیا برای من هم رنگوبوی شادی ندارد. هی این عکسها را کنار هم میگذارم و آن یک بیت شعر را زمزمه میکنم...
به گمانم زمانی دنیا برگردد به تنظیمات کارخانه که پسر علی برگردد.
شاید فقط در این صورت بفهمم دنیای با علی بودن چقدر حقیقی و الهامبخش است..
✍ف.مقیمی
#سیدحسننصرالله
#شیخصفیالدین
#هنیه
#سنوار
#شهدای_مقاومت
#موعود