مجله قلمــداران
#عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی #چالش "هو الله" مهربان بود و خوشخنده. کلمات را با مهارتی خاص انتخاب
از هنرجو های خانم مقیمی😌
من که عاشقشم، خودش می دونه چرا😁
#چالش
#عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی
عجیبترین آدم زندگیم البته فقط از یه سری ابعاد، همسرمه! وقتی شروع میکنه به انجام کاری خستگی ناپذیره که البته به نظر من شور همه چیو درمیاره، و اما از لجبازیش اگه بخوام بگم به نظر من لجباز ترین موجود روی کره زمین همسر منه، از کجا فهمیدم؟ ازون روزی که برای پختن دو سیخ جوجه رفتیم بالای پشت بوم، دو روز قبل بارون اومده بود و چون آقا صلاح نمیدید منقل رو بذاره زیر سقفِ راه پله بالا،تمام ذغالهای توش خیس خورده بود و طبعا روشن نمیشد 🤨اینجور مواقع من شروع میکنم به سرکوفت زدن با گفتن جملاتی ازین قبیل که چرا وقتی میگم منقلو بذار زیر سقف گوش نمیدی؟ حالا ببین ذغالا دیگه روشن نمیشه!!! نگاه کن کف منقل پوسیده ،همین روزاس که سوراخ بشه !!!!و ازین دست یادآوری ها 😊
ظاهرا این مدل حرف زدن من مثل تیری به قلب همسر لجبازم فرو میره و برای فرار ازین موقعیت حاضره خودشو از پشت بوم پرت کنه پایین 🤷🏻♀️ولی خب از حق نگذریم اون شب سعی کردم خویشتندار باشمو هیچی نگم، اما ظاهرا همسری شرطی شده بود و میدونست الانه که افاضات بنده شروع بشه! ازین رو هنوز هیچی نشده سگرمه هاشو به هم زد و رفت تو گارد دفاعی، شد یه چیزی تو مایه های زهرمارخانِ سریال گیل دخت!!! 👹زانو زد روی زمین و شروع کرد به فوت کردنِ تک ذعالِ روشن، اما بخارِ حاصل از نمِ کفِ منقل، فوتشو بر باد میداد 😆
و اما من، درسته که قصد داشتم غر نزنم، ولی احساسات درونیم در خلال جملاتی ازین دست که"بیخیال، فایده نداره دیگه روشن نمیشه" یا"عمرا اگه روشن بشه، این کارا فقط هدر دادن انرژیه" بیرون میریخت، تا اینکه کار داشت به جاهای باریک میکشید و همسر جان داشت خشن و خشن تر میشد و به من دستور داد که برم پایین و تنهاش بذارم😤، منم لجم درومده بود به خودم گفتم ولش کن بذار اینقد فوت کنه تا خسته بشه، اما وقتی اینو میگفتم و از پله ها پایین میرفتم فکر نمیکردم بتونه دوساعتِ تمام فوت کنه و با همون یه دونه ذغال یکی یکی تیکه های جوجه رو بپزه، وقتی بعد از دوساعت برگشت انگار که از لوله بخاری ردش کرده باشن صورتش سیاه و ذغالی بود احساس میکردم از بس فوت کرده کلش تو پرده وردم داره یه چیزی تو مایه های پسر بچه هفت ساله ای شده بود که تو راه مدرسه از همکلاسیاش کتک خورده ولی داره سعی میکنه گریه نکنه، با دیدن قیافه و لباسای خاکیش پقی زدم زیر خنده و ازون روز فهمیدم با کی طرفم.....
مجله قلمــداران
#چالش #عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی عجیبترین آدم زندگیم البته فقط از یه سری ابعاد، همسرمه! وقتی شروع م
کپشنم نمیاد😐
فقط بذارید من بررررررررم😐
#چاش
#عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی
زندگی من پر از آدمهای عجیب است.
آنقدر عجیب که حیف است خرج یک چالش شوند.
میشود با زندگیشان رمانی تازه نوشت....
اما عجیبتر از همه آنها خودم بودم
که مثل آلیس در سرزمین عجایب زندگی کردم
و به جای نوشیدن خون اژدها برای بازگشت به جهان معمولی، خون دل خوردم.
من انگار هزار سال زیستهام.
و هزار داستان دانستهام.
و هزار کس دیدهام.
11.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه خط سوم
شبکه ۲
معرفی کتاب
سه شنبه ها و چهارشنبه ها
حوالی ساعت۲۳
#عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی
#چالش
سلام
من عجیبترین آدم اطراف خودم هستم
۲۰ ساله با یه تصمیم رفتم تو یه زندگی
که از اولش تا الان هیچ بوده
ولی نمیدونم چرا دارم ادامه میدم
شاید یادم رفته که زنده ام و باید زندگی کنم
شاید انقدر از خودگذشتگی کردم که دیگه منی نمونده برای ابراز وجود
شاید انقدر نادیده گرفته شدم که خودمم یادم رفته که هنوز هستم و نفس میکشم
شاید ...
نمیدونم ولی یه وقتایی با خدا سر و کله می زنم
و بهش میگم
خدایا ،به خودت قسم منم آدمم،از اونایی که خودت خلق کردی،نه کمتر و نه بیشتر
پس حساب زیادی رو من باز نکن
ته تهش بگو بابا اینم یه آدمه
از اونا که کم میاره
از اونا که دلخور میشه
از اونا که دلش میشکنه
شاید اونوقت یه کوچولو
دلت به رحم اومد و به این مخلوق عجیبت یه نگاه ویژه کردی
از اونا که به جون آدم میشینه
از اونا که تا عمق وجودت نفوذ میکنه
از اونا که......
M.far
#عجیب_ترین_آدمی_که_دیدی
#چالش
عجیب ترین انسان زندگی من، زنی بود به وسعت دریا سخاوتمند... به قدر آسمان ها مهربان... و به قدر ندانستنی با ایمان!
از کودکی تا کنون که در گذرگاه بیست و هشت سالگی ایستاده ام حتی یک بار نگذاشت دست خالی از خانه اش خارج شوم، با آنکه هرروز به خانه اش می رفتم...!
یادم می آید برای یکی از عزیزان از دست رفته اش به قدر شانزده سال نماز قضا خواند، از سال تکلیف تا لحظه ی فوت...!
انگیزه ی روزه داری در ابتدای سن تکلیف من و خواهرهایم او بود و نگاه رضایتش و هدایای ارزشمندش...!
او ترین همه ی صفات خوبی بود که می شناختم...!
یک جایی خواندم مادربزرگ ها همیشه در یک جایی از غصه ها جا می مانند...
اما...
او جا نماند...
او پر کشید...
حصار تن برای حجم عظیم خوبی هایش عجیب تنگ شده بود...
او به سرمنزل مقصود رسید...
ماییم که در قعر خاطراتش جا مانده ایم، در اوج تمنای لمس دوباره ی زبری دستانش، در تنگنای حجوم مهربانی هایش و در حسرت دیدن یک خنده ی دیگرش...!
ماییم که دلتنگیم برای اویی که رها شده است...!
Somaye
#صبر_عجیب
همیشه لبخندش کنج لبش بود. مدام تسبیحی به دست داشت و ذکر میگفت. وقتی روی تکه سنگی بر بلندی خانه به تماشای غروب مینشست ، شعر میخواند ، شعرهای عاشقانهی قدیمی. شعر وای حمومی را از همه بیشتر میخواند ، ما نوهها هم همیشه شعر درخواستیمان همین شعر وای حمومی بود. پیاده یا سوارهای که در خیابان جلوی خانه عبور میکرد ، سرش را همراه دستش برایشان تکان میداد و با لبخندی هم بدرقهشان میکرد.
وقتی از خاطراتش در جبهه میگفت که تیرها از بیخ گوشش رد میشدند ، به او لقب ضد گلوله میدادم.
در کنارش حس شادی و آرامش به من دست میداد ، طوری که دوست داشتم مدام بغلش کنم و به چشمان مهربانش زل بزنم و به او بگویم که بهترین بابابزرگ دنیا را دارم.
یکی از همشهریان گفته بود حاج علی خیلی مرد خوب و با خداییست ، ذرهای تکبر ندارد.
راست میگفت برایش کوچک و بزرگ فرق نداشت ، با همه مهربان بود. شوخ بود و با همه گپ و گفت داشت. یک پیرمرد هشتادساله به اندازهی یک جوان بیستساله شاد بود. با ما نوهها بازی میکرد ، توپ بازی را از همه بیشتر دوست داشت. با بچههایی که خیلی سر و صدا میکردند ، کاری نداشت و حتی حامیشان بود.
از بین تمام خصوصیاتش یک خصوصیت خیلی برایم عجیب بود و هست. دو سال و نیم قبل به سرطان معده مبتلا شد. سرطانی که همه میدانند یک جوان را از پا در میآورد.
بعضیهامان اگر یک سردرد ساده داشته باشیم میخواهیم با آخ و نالهمان همهی دنیا را خبر کنیم. اما حاج علی هشتاد و هشت سالهی دارای سرطان معده ، تا پایان عمرش یک آخ هم نگفت. فقط چهارماه بیماری را تحمل کرد.
صبرش هم فقط در بیماری خلاصه نمیشد. این طوری که بقیه تعریف میکنند ، خیلی در زندگی سختی کشیده و صبر کرده.
همیشه صبرش برایم عجیب بوده. ای کاش من هم صبر بابابزرگم را به ارث برده بودم. بعد مرگش مدام از خدا میخواهم یک صبری مثل صبر بابابزرگم به من بده.
دلم خیلی براش تنگ شده😢... دلم میخواد فقط برای یک لحظه بیاد و بغلش کنم ، ازش بپرسم چه جوری این همه صبر کرده.
برای شادی روح بابابزرگم و همهی بابابزرگای مهربون سرزمینم صلوات
🖋نویسنده : طائف
یه اتفاق جالبی تو این چالش برام افتاد. هرشب، هر حالت روحی رو تجربه میکردم، متنها مناسب همون برام میومد!
وقتی حس و حال شوخی داشتم، متن های ارسالی تون همه طنز بود...
شب های دیگه هم.......