eitaa logo
مجله قلمــداران
5.1هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
310 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
این روزها با تعطیلی مدارس اعصاب نداریم 😫 یعنی سال تحصیلی تموم شد ما هنوز خستگی تابستون از تنمون بیرون نرفته 😫 اومدم بگم اینجا از پنیک نوشتم ، اگر دوست داشتی بیا بخون.👇 https://eitaa.com/sharifi_psy
خدا ازت نگذره خورشید که برفا رو آب کردی😢 می‌دونی بعد از چندسال برف اومده‌بود؟ اخه چرا اینقدر نظرتنگی تو؟
قهرمان تویی که با این کفش توی برف، ساعت ۷ صبح اومدی دانشگاه!!!!! چطوری واقعاً ؟! کاش می شد ببینمش کیه، فقط رد پاش هست!
حاج آقا قرائتی می‌فرمودند: شما سوار یه اتوبوسی میشی، میشینی کنار یکی، بو سیگارش اذیتت میکنه! میری اونور تر کنار یکی دیگه میشینی ، دهنش بو سیر میده! میری اونورتر میشینی میبینی، یکی بچش خرابکاری کرده! درسته تحمل این وضع سخته... اما شما نمیتونی از اتوبوس بری بیرون چون اصل اتوبوس سالمه! چون راننده اتوبوس سالمه! شما برای رسیدن به مقصد نیاز به اتوبوس سالم و راننده سالم داری. درسته؟ جمهوری اسلامی و رهبری این نظام مصداق اتوبوس سالم و راننده سالم هست. اگه این اتوبوس رو ترک کنید اتوبوسهای دیگه شما رو به مقصد نمیرسونن. اتوبوس آمریکا رو ببینید. اتوبوس اروپا رو ببینید. هم اصل اتوبوسش ناسالمه هم راننده هاش مستن! حالا اینجا بعضی خطایی میکنن! این دلیل بر ناسالم بودن اصل نظام و راهبرد اون نیست. پس نباید از اتوبوسی که چون مسافرانش خلاف دارن ولی اصلش سالمه و رانندش سالمه بیرون اومد... چون اتوبوس و راننده ی سالم دیگه ای وجود نداره. ✅ پس باید بود و خلاف هر مسافری رو هشدار داد و جلوگیری کرد... ✅ ولی از اصل نظام و رهبری نباید روی گردان بشیم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستان کسی اینجا هست که بتونه یک وام پنجاه میلیونی ده ماهه برای یک عزیز گرفتار و با آبرو جور کنه؟ بنده خوش حسابی ایشون رو تضمین می‌کنم. اگر کسی هست لطفا به ایدی من پیام بده. @moghimstory
دوستی دارم که از دید خودش بیست سال همسر یک مرد زبان‌نفهم بود. پول داشت ولی آن‌طور که باید خرجش نمی‌کرد. به حرف‌هاش خوب گوش نمی‌داد و مدام بابت گلایه‌هاش بهش وعده‌ی سر خرمن می‌داد. این آخری‌ها حتی بو برده‌بود که یواشکی بخشی از درآمدش را خرج مادر و خواهرش می‌کند. نه اینکه حالا با این حرکتش مشکلی داشته باشد ولی حرفش این بود که وقتی زن و بچه‌ی خودش گیر رسیدگی هستند چرا خرج خانه را وقف بقیه می‌کند؟ البته شوهرش خصلت‌های خوب هم زیاد داشت. مثلاً توی کارهای خانه حسابی کمکش می‌کرد. کافی بود یک‌جای بدنش درد بگیرد تا او شبانه کل تهران را زیر پا بگذارد برای دوا درمانش.. یک چیزی هم که به شخصه خیلی خودم خیلی می‌پسندیدم این‌بود که زیر بار حرف زور نمی‌رفت. هرجا حس می‌کرد یکی دارد با قلدری نان کسی را آجر می‌کند مقابلش می‌ایستاد و کوتاه نمی‌آمد. سر همین اخلاق دو بار از کار اخراجش کردند و پشیمان هم نبود. می‌گفت کار خوبه که خدا درست کنه سلطان مسعود خر کیه! اصلاً همین خداترس بودنش هم باعث شد دوستم را طلاق بدهد. می‌پرسید چطور؟ الان عرض می‌کنم.. سال آخر دوستم دیگر کم آورد. گفت نمی‌تواند همچنان توی یک‌ خانه‌ی پنجاه و هفت متری بماند و به امید وعده‌های الکی روز را شب کند. از وقتی هم فهمیده بود شوهرش خرج خواهر مطلقه‌اش را می‌دهد دیگر رسماً برید. گفت من راضی نیستم حتی یک پاپاسی از خرج زندگی من برود سر سفره‌ی خواهر مادرت.. بعد هم پیله‌کرد که باید مهرم را بدهی. شوهرش خیلی سعی کرد راضی‌اش کند اما دوستم واقعاً به ته خط رسیده‌بود.. خب شاید هم حق داشت.
بین برادر خواهرها فقط او بود که با اسنپ می‌رفت این‌ور آن‌ور و خانه‌اش قفس بود. مدام از بقیه حرف می‌شنید. شاید همین زخم‌زبان‌ها باعث شد کم بیاورد. یک روز شوهرش آمد سروقتش که من شرمنده‌ی توأم. تو تا همین بیست‌سال هم خانمی کردی باهام ماندی. من نمی‌توانم همه‌ی خواسته‌های تو رو برآورده‌کنم.. دلم هم نمی‌خواهد آن دنیا شکایت من را به خدا ببری. خلاصه که رضایت داد زنش را طلاق بدهد و تا جایی که داشت مهریه‌اش را داد.. حالا دوستم با دو تا بچه‌ی نوجوان و سرکش مستأجر شده. در خانه‌ای که ده متر کوچکتر از خانه‌ی قبلیش است. همان برادر خواهرها که مدام تو گوشش می‌خواندند ولش کرده‌اند به امان خودش و گهگاهی تلفنی حالش را می‌پرسند. خواسته‌های بچه‌هاش تمامی ندارد. گاهی آنها را پاس می‌دهد سمت پدرشان تا بلکه کمی نفس بکشد. تا حالا یکی دو تا خواستگار هم داشته ولی هر دو مورد سن بالا بودند و عیال‌وار.. دیروز که با هم حرف می‌زدیم بهم گفت دلم برای شوهر سابقم تنگ شده. سر حرف که باز شد پرده از یک راز برداشت. گفت پنج شش‌ماه آخر با یکی تو مجازی آشنا شده‌ که یک دل نه صد دل، خامش شد. یارو بهش وعده‌داده بود که اگر طلاق بگیرد سرتاپای زندگی‌اش را طلا می‌گیرد. می‌گفت این بشر هیچ‌چیز کم نداشت. از ظاهر بگیر تا ثروت. از سر و زبان بگیر تا نفوذ کلام. پرسیدم: پس کجاست؟ زد زیر گریه که تو زرد از آب درآمد. پیگیرتر که شدم لو داد طرف یک عرب طلاساز است. اهل همه‌جور برنامه‌ای هم هست. از قمار بگیر تا شرب خمر. حالا هم که فهمیده خانم جدا شده، گفته من منظورم این بوده که تو را در طول دو سه ماهی که برای کار می‌آیم تهران، صیغه کنم. ظاهراً هم توی کویت دو تا زن دارد و دو جین بچه! حالا چی‌شد که این قصه را تعریف کردم ؟ برمی‌گردد به پست یک برانداز توی اینستا. عکس رضا پهلوی را گذاشته بود کنار برج آزادی و نوشته‌بود به امید روزی که او ایران را آزاد کند. حالا کاری به خشک‌مغزی و کج‌سلیقگی این جماعت ندارم ولی روی حرفم با آن‌هایی‌است که زیر پست این برانداز حرف از دلار نود هزاری زده‌بودند و باقی بودن این حکومت را مساوی با بدبختی و ناامیدی می‌بینند. من هم مثل شما خسته‌ام از بی‌عدالتی و رانت و فساد..به گمانم بیشتر آدم‌هایی که رفتند راه‌پیمایی همین حس را دارند. زندگی در ایران و تو این شرایط اقتصادی و تبعیض‌آمیز مثل استخوان توی گلو شده برای همه.. برای ما مذهبی‌های جمهوری‌اسلامی‌خواه بدتر... ولی ما بنا داریم وضع موجود را با چه وضعیتی معاوضه کنیم؟ اگر فساد و رانت و دزدی بد است چرا برای نجات خود دست به دامن مفسدهای کلاش‌تری می‌شویم؟ من دوست ندارم مثل این دوستم به کاه‌دان بزنم! باید دنبال یک بهترش بود و گزینه‌ی بهتر از دید من و تمام کسانی که بیست‌و‌دوم بهمن آمدند همان کسی است که شعار این انقلاب به نامش مزین شد. وعده‌ی ما تغییر نهضت خمینی به دست انقلاب مهدی... ble.ir/join/GDvcEhSLjc! https://eitaa.com/ghalamdaraan
رسیدم به کیوسک زرد سر خیابان. از جاش جُم نخورده بود هنوز. اینقدر که زیر پایش بجای علف، درخت سبز شد. ولی خانه دیگر آن طرف خیابان نبود که گوشی را بردارم. شماره گیر را پنج بار بچرخانم. با بوق دوم قطع کنم. زل بزنم به پنجره طبقه دوم. کمی بعد پرده کنار برود. ماهی بیاید دم پنجره. و من بروم آن طرف خیابان. درست پایین خانه. صورت ماه‌ش به خنده باز شود. لپ‌هایش گل بیندازد. از این پایین برایش ادا اطوار دربیاورم. وسط خنده‌هایش یکهو چشم‌های نگرانش را به این طرف و آن طرف بچرخاند. دستش را توی هوا تکان دهد. از لب‌هایش بخوانم: ... برو ... برو ... الان مجید میرسه. حالا آن خانه جایش را داده به یک دکل موبایل. که بین برج‌ها و جرثقیل‌ها گردن راست کرده است. آن روز هم رفته‌بودم توی کیوسک. بعد از دو بوق، گوشی را آویزان کردم. صورتم را چسباندم به شیشه. از بخار نفسم تار شد. با نوک انگشت پاکش کردم. چشم دوختم به پنجره. نیامد. انگشتهایم سر شد. گرمای نفسم کمکی نمی‌کرد به گرم کردنشان. دست بردم دوباره گوشی را بردارم. دستی آمد تو. یقه‌ام را از پشت چسبید. پرتم کرد بیرون. مجید بود. هاج و واج بلند شدم.
نگاه کردم به جای خالی‌ام روی برف. انگار یک گل سرخ روی برف پر پر شده بود. خونم به جوش آمد. حمله بردم سمتش. یک مشت سنگین زیر فکم فرود آمد. دهانم شور شد. با دو دست محکم زد تخت سینه ام. پخش زمین شدم. کاغذی از جیبش درآورد. گرفت جلوی صورتم. نامه‌ی خودم بود. ریز ریزش می‌کرد و می‌خندید. دست بردم توی جیبم. خرده‌های کاغذ را به زور چپاند توی دهانم. قهقهه زد. یکدفعه از نفس افتاد. خون بالا آورد. ولو شد رویم. به زحمت خودم را بیرون کشیدم. دویدم آن طرف خیابان. چشمم روی پنجره ثابت ماند. رنگ به روی ماهی نمانده بود. مثل مجسمه خشک‌ش زد. رد نگاهش رسید به چاقوی توی دستم. ✍ راضیه رئیسیان ┏━━ °• 🍃🍂🍃 •°━━┓ @ghalamdadaran https://ble.ir/ri19ra ┗━━ °• 🍃🍂🍃 •°━━┛*
مجله قلمــداران
#کیوسک رسیدم به کیوسک زرد سر خیابان. از جاش جُم نخورده بود هنوز. اینقدر که زیر پایش بجای علف، درخت
یکی از کارهایی که ما تو کلاس نویسندگی ترم‌های خلاق انجام می‌دیم فرستادن عکسه. بچه‌ها باید به تصویر خوب نگاه کنند و بر اساس اون یک موقعیت داستانی خلق کنند. این تمرین راضیه برای من خیلی جذاب بود. دوست داشتم شما هم بخونید و‌ لذت ببرید.
یک مشت خل و چل جمع شدیم دور هم داستان می‌نویسیم. اصلا دنیای نویسندگی با همین دیوونگی‌هاش قشنگه