#داستان رخ مهـ🌙ـتاب
قسمت بیستُ هفتم
#قسمت_بیستُ_هشتم
- امیر نگاهی به سید انداخت و سیگارش را توی جا سیگاری خاموش کرد وگفت:
فکر نمیکردم بازم سعادت دیدارت رو داشته باشم...!
- سید توی صندلی جا به جا شد و با دلخوری گفت:
امیر حالم از این موش و گربه بازیها بهم میخوره چرا خودت که نتونستی کاری بکنی حالا عماد رو فرستادی جلو؟!
- مثلا میخوای با زندگی من بازی کنی؟!
- امیر سعی کرد بی تفاوت باشد به صندلیش لم داد و گفت:
- سید اون روزها که یقهی هر کسی رو میگرفتی و حرفت برو داشت و برا خودت دشمن میتراشیدی، باید فکر الانت میبودی...!!!
- سید با عصبانیت گفت: من که کاری به عماد نداشتم. این عماد بود که اومد وسط زندگی منو...!!
ادامه نداد...!
- امیر گوشش تیز شد برگشت سمتش و گفت: زندگی تو و کی؟!!!
- سید سرش را انداخت پایین زیر لب لا الله الا الله گفت...!
- امیر گفت: ذکر نگو حقیقت رو بگو. چرا نمیگی که وقتی یقه ی عماد رو تو خیابون گرفتی و تهمت بهش زدی و باعث شدی حرف ستاره و عماد سر زبونها بیفته، آتیش انداختی به زندگیمون. عماد نیتش ازدواج بود اما تو همه چیز رو خراب کردی!
- سید خندهای عصبی کرد و گفت: من یقه اش رو برای چیز دیگه ای گرفتم...!
- اگه راست میگی نیتش خیر بود، پس چرا جا زد چرا گم و گور شد چرا پای...س...تا...ره نموند؟!
- امیر از تک و تا نیفتاد با خشم گفت: چون تو براش پرونده سازی کردی که چند وقت بعد گرفتنش چون تو محل بدنامش کردی...!
- سید با عصبانیت بیشتری از امیر داد زد:
آقا رو توی خونه فساد گرفتن با کلی مواد و هزار فسق و فجور من پرونده ساختم براش؟؟؟!!!
- امیر سکوت کرد...!
- سید بلند شد که از اتاق بیرون بیاید اما برگشت سمت امیر و گفت: امیر خیال نکن بر ملا شدن گذشته، فقط برای من گرون تموم میشه. چیزایی هست که هیچوقت نباید گفته بشه هیچ وقت ...
- به عماد بگو اگه یه بار دیگه سمت خانواده ی من بیاد، کاری میکنم که پشیمون بشه خانواده ی من خط قرمز من هستن امیدوارم بفهمی...!!
- تمام راه را به همان روز دعوایش با عماد فکر کرد. همه چیز از شایعههایی که توی محل پخش شده بود، شروع شد.
- خواستگاری سید علی و اینکه میگفتند چون ستاره بد نام شده سید ولش کرده...
خیلی ها از ارتباط ستاره و عماد با خبر بودن و برایش داستان ها میگفتند...!!
- سید جلوی عماد را گرفت...
عماد پیش دستی کرد... رو به رضا که همراه سید بود گفت: تو چرا دنبال این راه افتادی لشکر کشیدید؟؟!
- رضا یقه ی عماد را گرفت، سید میانجیگری کرد و رو به رضا گفت: داداش اومدیم حرف بزنیم زشته تو محل ولش کن...!
- رضا گفت: بذار بزنم تو دهنش که جرأت نکنه دیگه دور ور ناموس ما بیاد. مرتیکهی بی شرف...!
- عماد از ناسزایی که خورده بود، عصبانی شد. حمله کرد سمت رضا درگیر شدند. سید این وسط کاری از دستش برنمیآمد ...
- جمعیت جمع شد دعوا را خاتمه دادند. عماد خون دماغش را با دست پاک کرد و رو به سید و رضا گفت:
شما برید خودتون رو جمع کنید خواهر امیر به خاطر تهمتهای سید علی بد نام شده و گرنه من میخواستم عقدش کنم اما خانواده اش اجازه نمیدن...!
- سید آنقدر عصبانی شد که نزدیک بود سمتش حمله کند و درگیر بشود. چند نفر او را گفتند و عماد خیلی زیرکانه خندهای کرد و بعد مدت کوتاهی هم گم و گور شد که بعدها معلوم بود زندانی شده...!!
- ستاره از خانه بیرون نمیآمد. یعنی پدرش قدغن کرده بود. اما یک روز که پدرش نبود در زدند رفت در را باز کرد عماد بود...
- کلی زبان برای ستاره ریخت و با او قرار گذاشت تا برای آخرین بار او را ببیند...!
- ستاره با اضطراب گفت: نمیتونم بیام بیرون !!
- عماد با مهربانی ساختگیاش گفت: بخدا اگه نبینمت میمیرم. فقط چند دقیقه بیا همون جای همیشگی...!
- ستاره من و من کنان گفت: میگم نمیشه چرا نمیفهمی؟!
- عماد خودش را به گریه زد و گفت: من باید ببینمت منتظرتم...!
- این را گفت و رفت...
- خدا میداند که تمام این سالها چقدر ستاره آرزوی برگشتن به این لحظه را برای گرفتن تصمیم دیگری داشت. اما افسوس هرگز نمیشود برگشت...
- فردای آن روز پدرش باز هم نبود. مادرش را راضی کرد تا چند دقیقه ای بیرون برود. گفت: دیدن فاطمه خواهر سید میرود...
- از خانه که بیرون رفت تمام کوچه را دوید تا برسد به وعدگاهش با عماد...
#ادامه_دارد...
🖊 کبری کرمی
┈┈•✾🌸✾•┈┈
#قلبفرهنگیشهر
@ghalbefarhangishahr