eitaa logo
خلسهِ‌شب| فاطمه‌جباری
826 دنبال‌کننده
42 عکس
8 ویدیو
2 فایل
🌱اینجا یه گوشه‌ی دنجه شاید خلسه‌ای برای فرار از شلوغی‌های شهر! نگاشته‌های فاطمه جباری
مشاهده در ایتا
دانلود
خلسهِ‌شب؛ - محمد ترسیدی؟ واکنش سریع محمد دلش را قرص می‌کند: - نه آقا! نمی‌شه بهش گفت ترس. یه حس غریبی... اینکه اولین بار‌هارو تجربه کنی و از تهش خبر نداشته باشی... اینکه تهش چی‌می‌شه. اصلا درسته اینکار؟ - محمد. هیچکدوم از ماها از تهش خبر نداریم اصلا حیطه کاری ما روی این مدار ندونستن ها می‌چرخه، تنها کسی که باخبر از آخر قصه‌ها خداست! محمد بر روی صندلی صاف تر نشست: - می‌دونم آقا... من به حکمتش شک ندارم، همیشه نشونم داده که هر چیزی خواست خودشه. عبدی لبخندی را میهمان صورتش کرد این نگاه محمد دقیقا همانند چهارسال پیش بود. وقتی داوود را قرار بود وارد تیم‌اش کند. - تو حیطه ی کاری ما، یکی از بزرگترین ابزاری که می‌تونه بهمون کمک کنه، تجربه‌ست.. تو شاید تا الان کمتر با این موارد مواجه شده باشی ولی اتفاق افتاده. محمد دم‌عمیقی گرفت عبدی درست می‌گفت تجربه‌ اولش نبود ولی هنوز هم تمامی راه و چاه را یادنگرفته بود. پای چپش را بر روی پای راستش انداخت به نقطه‌ای خیره می‌شود و محمد که با تمامی رفتار‌هایش آشنایی کامل دارد به انتظار جملات طلایی مافوقش می‌نشیند تا برای میلیونیم بار در صندوقچه قلبش را بگشاید و آن را در گوشه‌ای از آن به یادگار بگذارد. - تو اوج جنگی مردم تو جبهه گرفتار بودن تو شهر یه آشوبی به پا شد. لو رفتن خونه ابریشم چی رو بهونه کردن نیرو هاشون و مسلح ریختن خيابون بلبشویی درست کردن. اولین تجربه‌ای که از اعتماد کردن گرفتم تو همون سال‌ها بود. دو دستش را بر روی میز تکیه زد و در چشمان محمد خیره شد. - مافوقم افتاده بود دنبال افراد کار بلد ولی کم تجربه کسایی که شاید اشتباه رفته بودن ولی حداقل ماجرا پشیمونی رو داشتن. اوضاع غریبی بود، رفیقا تو جبهه با دشمن می‌جنگیدن که تو لباس عراقیان و معلومن، اما تو شهر...
امیدوارم کیف کنین تا این قسمت :) منتظر حس و حالتون هستم💚🍃 راه ارتباطی با من. @InkVoyager @Sain_Reza ناشناس خلسه شب. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uu6m3k9&btn=رمان.خلسه‌شب
آه از آن ساعتی که با تنِ چاک چاک نهادی ای تشنه‌لب صورتِ خود رویِ خاک..
دیداری که آرزو نبود نوشته‌اند: ده روز. رسانه‌ها گفته‌اند فقط ده روز دیگر تا دیدار دوباره‌ی ما مانده است؛ پس از تمام این پنج ماهِ سخت. اما در این دیدار، دستت را به مهر برایمان بلند نمی‌کنی؛ قرار است روی دست‌ها بیایی... روی شانه‌های ایران. کدام کوه توانِ بردنِ تو را دارد؟ کدام دریا می‌تواند در غمِ تو اشک شود و نخشکد؟ کدام ابر طاقتِ دیدنِ این لحظه را دارد و نبارد؟ در این دیدار، همه گریه‌ایم؛ تمامِ وجود. اما نه از شوق، نه از شعف. گردن بکشیم برای دیدارِ که؟ نوکِ پنجه بایستیم به امیدِ دیدنِ که؟ حیف از آن رویِ مهتاب که این‌بار باید از پسِ کفن به دنبالش بگردیم... خبر آورده‌اند ده روز دیگر، با تمام شکوه و احترام، تشییعت خواهند کرد. بر دوشِ مردمی که سال‌ها به داشتنِ تو بالیدند و حالا باید داغِ نبودنت را به دوش بکشند. فرزندانت کم نخواهند گذاشت؛ ایران، تمام‌قد به استقبالت خواهد آمد. اما امروز... کاش امروز یادم نمی‌آمد. امروزی که مخدرات را به ضربِ سیلی بردند و نگاهِ عمه‌ی سادات، تهِ گودال جا ماند. امروزی که تاریخ، دوباره کربلا را ورق زد. تو اهلِ روضه بودی، آقایم. حالا خودت روضه شده‌ای. خط‌به‌خطِ محرم را به یادت گریستم، اما خودت به ما آموختی که میان اشک، زمزمه کنیم: «لایومَ کیومِک یا اباعبدالله.» و حالا روضه‌خوانِ ذهنم، بی‌اختیار، یک مصرع را مدام تکرار می‌کند؛ مانده رویِ زمین... پیکرِ تو، رها... ✍️🏻فاطمه‌جباری