◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ18> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِآرون> از اون لحظه به بعد با خودم عهد
#رمان <پاࢪٺ19>
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نام:مابهمگرهخوردیم🧬>
<بہنقلِآرون>
یادم افتاد مردی رو که رو به روم ایستاده بود و با تحقیر نگام میکرد؛ سرِ یه ماجرای مسخره و مردنِ باباش به فکر انتقام از منه؛ تقریبا ۵ سال پیش برای خرید به شهر رفته بودم و پدر این مرد آهنگر بود؛ براش نعلِ اسبم رو آوارده بودم و ازش خواسته بودم تا برام چندتا مثلش رو درست کنه و بعد از ظهر برام به کلبهی خودم بیارِشون؛ اون روز از شانسِ مزخرفِ من مابینِ راه، راهزنها بهش حمله کردن و بخاطر مقاومتش اون رو به قتل رسوندن؛ از اون روز به بعد هم پسرش در به در دنبال من بود تا ازم انتقام بگیره؛ البته من ازش فرار نکردم، اون خودش تعلل کرد برای به سمت من اومدن؛ با صدای دو رگهش به خودم اومدم که گفت:
«فکرش رو هم نمیکردی گیرت بیارم نه؟ تموم شد دیگه، امروز باید تقاص پس بدی!»
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم؛ نگاهم به نرگس افتاد که با ترس بهم نگاه میکرد؛ با چشمام بهش اطمینان دادم که اتفاقی نمیفته، نباید میذاشتم کاری با نرگس داشته باشن، هر بلایی که میخواستن باید سر خودم میاواردن، نه این دخترِ بی گناه که به من پناه آوارده؛ نگاهم بعد از نرگس به مردمی افتاد که بعضیها با تمسخر نگام میکردن و برخی هم از ترس این افراد پشت میزهاشون قایم شده بودند؛ با صدای فریاد نرگس به افکارم پایان دادم و با تعجب بهش گوش دادم:
«ولش کنید عوضیا، چی از جونش میخواین؟ ولش کنید!»
رئیسشون با عصبانیت غُرید:
«تو چی میگی این وسط بچه؟ ببینم میخوای چیکار کنی؟ من تو رو پِخ کنم با جارو باید جمعت کنن!»
صدای خندهی نوچههاش و برخی از مردم بلند شد که عصبی شدم؛ از طرفی انقدر به زور منو نگه داشته بودن که توی بازوهام کبودی رو احساس میکردم؛ نرگس ایستاد و دست راستش رو به من گرفت؛ از نحوه ایستادنش متوجه شدم میخواد از قدرتش استفاده کنه، ولی نباید اینکار رو میکرد، نباید جلوی چشم مردم اینکار رو میکرد تا به گوش اون مامور ها برسه؛ میخواستم ازش بخوام که کاری نکنه ولی زبونم قفل شده بود؛ اون دو نفری که من رو نگه داشته بود برای لحظهای رَهام کردن و دستهای خودشون رو گرفتن که در حال کج شدن و شکستن بود؛ کار نرگس بود، داشت دستشون رو میشکست تا ولم کنن و موفق هم شد؛ رئیسشون داشت به سمت نرگس میرفت که دادی زدم:
«نرگس مواظب باش!»
نرگس به خودش اومد و همونطور که داشت دست اون دو نفر رو پیچ میداد با دست چپش، دست رئیسشون رو هم به کنترل خودش در آوارد؛ هر سه تاشون از درد به خودشون می پیچیدن و مردم هم با بُهت به نرگس نگاه میکردن؛ صدای پچپچ هاشون به گوشم میرسید ولی اهمیتی نمیدادم و به نرگسی نگاه میکردم که صورتش از روی فشاری که به خودش میاوارد، جمع شده بود؛ رئیسشون بالاخره به حرف اومد و گفت:
«ولمون کن، غلط کردیم، ولمون کن همین الان از اینجا میریم، خواهش میکنم!»
نرگس که انگار منتظر همین حرف بود دو دستش رو آزاد کرد و با زانو به زمین افتاد؛ به خودم اومدم و سریع به سمتش رفتم؛ نگاهی بهش انداختم که از دست چپاش خون جاری بود؛ ضربان قلبم از شدت ترس و نگرانی تند میزد و اگه همینجور ادامه پیدا میکرد مطمئن بودم از کار میفته؛ نرگس با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:
«از اینجا بریم، برات توضیح میدم!»
بلندش کردم و بدون توجه به مردمی که بهمون نگاه میکردن با سرعت از شهر خارج شدم؛ به طرف بوتهها رفتم و جایی قرار گرفتیم که کسی بهمون دید نداشته باشه؛ هول زده پارچهای از توی کیفام در آواردم؛ به طرفِ چشمه رفتم و لیوانی رو که با پارچه در آوارده بودم توی آب قرار دادم و پُرِش کردم؛ به سمت نرگس رفتم و دست چپش رو گرفتم؛ همزمان که دستهاش با آب از خون پاک میکردم لب زدم:
«توضیح بده بهم نرگس، چرا داره از دستت خون میاد؟ اونم فقط دست چپات؟ چرا؟»
نفس عمیقی کشید و گفت:
«فکر کنم یادم رفته بهت بگم، ببین همهی قدرتها یه حدی دارن، اگه ما از اون حد رد بشیم و به خودمون فشار بیاریم تا مقاومت کنیم به قلبمون که منشأ قدرتمونه فشار وارد میشه و از رگ دست چپمون خون خارج میشه، که این نشون دهندهی اینه که باید بس کنیم، همین!»
با دقت به حرفهاش گوش دادم و سرم رو تکون دادم؛ سعی کردم حالت چهرهام حفظ کنم که نتونه تعجب و ترس رو از توش بخونه؛ به همین خاطر حرفی هم نزدم تا بیشتر از این خودم رو لو ندم؛ دستش رو با پارچه آبی رنگی بستم؛ نگاهی به دستش کرد و زیر لب تشکری کرد؛ بغلش کردم و دمِ گوشاش گفتم:
«لطفا دیگه نه بخاطر من نه بخاطر هیچکسِ دیگهای تا این حد پیش نرو، ازت هم ممنونم بخاطر نجات جونَم!»
زیر لب باشهای گفت و ادامه داد:
«گفته بودم که برات جبران میکنم، راستی دیگه داخل شهر نباید بریم درسته؟»
با اطمینان گفتم:
«نه قطعا به گوششون ماجرا رسیده و دنبالمونن، پاشو باید از اینجا دور شیم!»
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نویسنده:میم.ت🖊>
<کپیاکیداًممنوع‼️>
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ19> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِآرون> یادم افتاد مردی رو که رو به روم
«ضــربــانقــلــبــمتــنــدمــیــزد!🥲🫀»
•دیالوگرمانِمونه🌚💕•
حرفی،نظری،پیشنهادیراجبرمان❤️🔥:
{ 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
enc_16509773386886684709656.mp3
3.84M
بِعَلــےٍ؛منوازخودمبگیرپاکمکن،
بِعَلــےٍ؛بعدِمرگمتونَـجَـفخاکمکن❤️🩹!"
#شب_قدر🌿
#شهادت_امام_علی
↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
بہنآماللھ...💔!
پࢪش بہ اولین پُست امࢪوز . . .
پُستهای امࢪوز🌿ツ↬
اگࢪ ثوابی بود، تَقدیمبهامامعلی:)
17.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا