eitaa logo
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
917 دنبال‌کننده
8.7هزار عکس
3.8هزار ویدیو
123 فایل
‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
-به‌نوکرانِ‌حریمت‌بده‌بالُ‌و‌پَری، چه‌میشودکه‌مرا‌به‌نجف‌ببری🥲♥️!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
+توییت‌کاربرآمریکایی‌با‌عکس‌رهبری: ایران‌دشمن‌ما‌نیست🤌🏼🫀!" 🌿 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ20> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:‌‌ما‌بهم‌گره‌خوردیم🧬> <بہ‌نقل‌ِنرگس> دستِ چپم رو ماهرانه بسته بود، ط
<پاࢪٺ21> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:‌‌ما‌بهم‌گره‌خوردیم🧬> <بہ‌نقل‌ِآرون> با عصبانیت دنبالم میدوید و از اینکه نمیتونست بهم برسه کُفری شده بود؛ مخصوصا با حرفی که زدم میتونستم این رو بفهمم که از گوش‌هاش دود بلند میشه؛ برای همین فرار رو به قرار ترجیح میدادم؛ از کنار چندتا درخت با شاخه‌های زیاد با احتیاط رد شدم و همزمان حواسم به نرگس بود که پاش جایی گیر نکنه، اینجا چاله و چوله زیاد داشت؛ برای لحظه‌ای حواسم پرت شد و پام به سنگی گیر کرد؛ با کمر به زمین اومدم و دادی از دردی که توی کمرم پیچید سر دادم؛ غُر غُر کردم و با خودم گفتم: «آخه این سنگ اینجا چیکار میکنه، کمرم دو تیکه شد، آخ مامان کمرم!» در آنی نرگس جلوم ظاهر شد؛ خواستم از جام پاشم و باز در برم که روی شکمم نشست؛ مغرورانه نگام‌ میکرد و منم بدون هیچ حرفی بهش نگاه میکردم؛ یاد چند لحظه‌ی پیش افتادم که چجوری با عصبانیت دنبالم میکرد، بخاطر همین بدون هیچ اراده‌ای خنده‌ای کردم؛ شاکی بهم نگاه کرد و با همون لحن گفت: «نگاه کن میخواستم بهت کاری نداشته باشم خودت نمیذاری!» بلندتر از قبل خندیدم؛ شیطنتم گل کرده بود و دلم میخواست که اذیتش کنم؛ دندون‌های سفید رنگش رو بهم سایید و چند ضربه‌ای آروم به سینم وارد کرد؛ البته از نظر من آروم بود، اون داشت با شدید ترین حالت ممکن‌ من رو میزد؛ زیر لب غر غر میکرد و با چشمای آبی رنگش بهم زل زده بود؛ چند ضربه‌ای دیگه هم بهم زد و وقتی دید هیچ اثری روم نداره بیخیال شد و پوفی کشید؛ با لحن شیطنت آمیزی گفتم: «ضربه‌های سنگین‌تون تموم شد؟» اَدام‌ رو در آوارد؛ خواست از روی شکمم بلند شه که دوتا دستش رو گرفتم؛ سوالی بهم نگاه میکرد؛ لبخندی زدم و در حرکتی جام رو باهاش عوض کردم؛ حالا اون روزی زمین بود و من توی صورتش خم شده بودم؛ موقعیت رو که‌ درک کرد باز گونه‌هاش قرمز شد و خجالت زده بهم نگاه کرد؛ با خنده گفتم: «انقد ضربه‌هاتون محکم بود دیگه‌ سینه‌ام رو احساس نمیکنم!» لبخندی زد و با لحنی مطمئن گفت: «تو چِغِری و گرنه من محکم زده بودم!» بعد از گفتن حرفش، لبخندش به قهقهه تبدیل شد و داشت به ریش من میخندید؛ با اخم غلیظی بهش نگاه کردم؛ ولی نه تنها خنده‌اش متوقف نشد بلکه شدت گرفت و بلندتر میخندید؛ از فرصت استفاده کردم و دو دستم روی کمرش گذاشتم و شروع به قلقلک دادنش کردم؛ شوکه شد و خنده‌هاش شدت گرفت؛ توی خودش جمع شد و سعی میکرد که از زیر دستم فرار کنه؛ همونطور که قلقلکش میدادم گفتم: «تا باشی به ریش من نخندی؛ الان هم انقد قلقلکت میدم تا بفهمی حساب دست کیه نرگس خانوم!» حرکت دست‌هام رو تندتر حرکت کردم‌ که بیشتر توی خودش جمع شد؛ قشنگ میخندید و منو مجبور به ادامه‌ی کارم میکرد تا صدای خنده‌هاش به گوشم برسه و انرژی مضاعفی رو بهم بده؛ با زحمت به سمتم برگشت و دست‌هاش رو روی دستم گذاشت و با خنده و چشمای اشکی گفت: «بیخود کردم ببخشید، ولم کن، الان از حال میرم دیگه، جون من ولم کن!» لبخندی به صورتش حواله کردم و گفتم: «دیگه جون خودت رو قسم نخور، بفرما ولت کردم؛ ولی دیگه شیطونی نکن، دفعه بعدی عمرا ولت کنم نرگس!» بوسه‌ای روی پیشونیش کاشتم و از روش بلند شدم؛ دستم رو به طرفش دراز کردم؛ دست راستش رو توی دستم قرار داد و من هم با احتیاط بلندش کردم؛ دست‌هام رو رها کرد و خاک‌های روی لباسش رو تِکوند؛ من هم متقابلا همینکار رو کردم؛ بعد از اتمام کارمون بهش اشاره زدم که پشت سرم بیاد؛ مسیر رو پیدا کردم و به اون طرف رفتم، تقریبا نزدیک‌های شب بود و باید جایی رو پیدا میکردیم که شب رو بگذرونیم؛ مابین راه چاهی‌ رو دیدم‌ و به طرفش رفتم، به شدت تشنه‌ام بود؛ نرگس با نفس نفس گفت: «نفسم گرفت چرا انقدر تند میری!» انقدر تشنه‌ام بود که حوصله جواب دادن نداشتم؛ سطل رو داخل چاه انداختم و بعد از چند ثانیه به بالا کشیدمش؛ سطل تا نصفه پر شده بود و همینم کافیه بود؛ از طناب خارج‌اش کردم و یه ضرب مشغول خوردن شدم؛ توی این زمان نرگس با تعجب و چشمای گرد شده نگاه‌ام میکرد؛ یکم‌ ته سطل آب گذاشتم و رو به نرگس گفتم: «بیا تو هم بخور نرگس!» نگاهی بهم کرد و معترض گفت: «به نظرت من میتونم با این سطل آب بخورم؟» به سطل طوسی رنگِ توی دستم نگاهی انداختم و بعد نگاهی به نرگس؛ راست میگفت، سطل توی دستم تقریبا میشه گفت اندازه‌ی نصفِ نرگس میشد؛ ناخداگاه قهقهه‌ای زدم که باز شاکی شد و چپ چپ بهم نگاه کرد؛ سریع خنده‌ام رو جمع کردم‌ و همون لیوانی رو که چند ساعت پیش زخم دستش رو با آبِ توش شست و شو دادم رو از توی کیفم در آواردم؛ لیوان رو به دستش دادم و آبِ توی سطل رو داخلش خالی کردم؛ نرگس زیر لب تشکری کرد و محتویات لیوان رو سر کشید؛ لیوان رو به دستم داد و منم داخل کیف گذاشتمش؛ باید جای خواب پیدا میکردیم، بخاطر همین دست نرگس رو گرفتم و باهم به داخل جنگل رفتیم‌! •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نویسنده‌:میم‌.ت🖊> <کپی‌اکیداًممنوع‌وحرام‼️>
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ21> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:‌‌ما‌بهم‌گره‌خوردیم🧬> <بہ‌نقل‌ِآرون> با عصبانیت دنبالم میدوید و از ا
«نـظـرنـبـاشـه‌پـارت‌نـمـیـذارم!🙂❤️‍🩹» •دیالوگ‌رمان‌ِ‌مونه🌚💕• حرفی،نظری‌،پیشنهادی‌راجب‌رمان❤️‍🔥: { 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
-میگن‌یہ‌جایی‌هست، اگہ‌داغون‌ِ‌داغونم‌باشی‌و، اونجا‌باشی‌آروم‌میشی‌من‌کہ‌نرفتم... ولی‌میگن‌کربلاهمچین‌جاییہ🥲❤️‍🩹!" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
7.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-میشودنیمه‌شبےگوشه‌ی‌بین‌الحرمین، من‌فقط‌اشک‌بریزم‌توتماشابکنی💔؟!" 🌿 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↬🌝🌿@ghatijat