فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آبرویمهمہایناسٺشدمعبدحسین؛
واےاگرنوڪراینخانہ ،
حسابـمنڪنے💔🤌🏿:))))))!"
#امام_حسین🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat
صداےٺوگوشفݪڪࢪاپࢪڪرده،
مــامݪٺشهادٺیم...
مامݪٺامامحسینیم❤️🩹🤌🏿:)))))!"
#حاج_قاسم🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat
「♥🌸」
درخانهۍزهراهمہمعراجنشیناَند،
آنجاڪہبهجزچادراونیستگلیمی🚶🏿♀️🤍!'
#پروفایل🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ27> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِنرگس> با درد شدیدی که توی دست چپم بود
#رمان <پاࢪٺ28>
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نام:مابهمگرهخوردیم🧬>
<بہنقلِنرگس>
با نوری که توی صورتم تابیده میشد کلافه چشمام رو به زور از هم باز کردم؛ نور خورشید مستقیم به چشمم پرتاب میشد؛ سرم رو برگردوندم و با جای خالی آرون مواجه شدم؛ ترسیده از جام بلند شدم و هول زده دور تا دور غار رو با چشمام میگذروندم؛ هزار فکر توی ذهنم در حال رژه رفتن بودن و من هنوز موقعیت رو هضم نکرده بودم؛ شنلام که روی زمین افتاده بود رو تن کردم و سیلی آرومی به صورتم زدم و خطاب به خودم گفتم:
«به خودت بیا نرگس، چته!»
با سرعت از غار خارج شدم و اطراف رو با شتاب نگاه میکردم؛ طوری گردنام رو اینور و اونور میکردم که رگ به رگ شدنش رو احساس میکردم؛ ترسیده بودم، ترس اینکه نکنه موقعی که من خواب بودم اومدن و آرون رو با خودشون بردن؛ نکنه بلایی سرش آوارده باشن؟ نه! نفوذ بد نزن نرگس چیزی نشده؛ سرم رو چپ و راست کردم تا افکارم بیشتر از این منو نترسونه؛ از کوه پایین اومدن و آرون رو کنار چشمه دیدم که مشغول شستن دست و صورتش بود؛ انقدر از دیدنش خوشحال شدم که دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
«دیدی حالش خوبه، حالا آروم باش!»
به سرعت سمتش رفتم و همونطور که نشسته بود، از پشت بغلش کردم و سرم روی شونش قرار دادم؛ یکم جا خورد و این رو حس کردم، اما وقتی که چشمش به دستهام افتاد مطمئن شد که منم؛ دستهای گرم و کشیدهاش رو روی دستهام قرار داد و از دورِش باز کرد، به طرفم برگشت و جنگل چشماش رو به چشمهام گره زد؛ قبل از اینکه حرفی بزنه خودم رو توی بغلش انداختم و عطر تناش رو نفس کشیدم؛ خندهای کرد و همونطور گفت:
«میای بیرون تا حرف بزنم؟»
با پُر رویی تمام گفتم:
«من جام خوبه، حرفت رو بزن!»
خندهاش به قهقهه تبدیل شد و قلب و مغز بی جنبهی من برای بار هزارم محو صدای خندههاش شد؛ دستهاش رو روی شونههام قرار داد و منو از خودش فاصله داد؛ با اخم نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که انگشت اشارهاش رو روی لبهام گذاشت و با لبخند گفت:
«اخم نکن که خوردنیتر میشی! بیا بریم توی غار اینجا سرده، اونجا بیشتر باهم حرف میزنیم عزیزم! نه پا نشو، صبر کن یه لحظه!»
اجازه تحلیل کردن حرفش رو بهم نداد؛ دو دستش رو پهلوم نشست و همزمان که خودش بلند میشد منم بلند کرد؛ ترسیده از اینکه بیفتم زمین پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی شونهاش گذاشتم و طبق معمول با دو دستم اینبار به جای کمرش گردناش رو گرفتم؛ وقتی یکم جام راحت شد به خودم اومدم و دم گوشش گفتم:
«نمیگی بیفتم زمین؟ اصن این چه کاریه؟ کمرت درد میگیره! تازه بیدار شدی تو، نباید الان به خودت فشار بیاری!»
همونطور که به سمت غار میرفت گفت:
«اولا دم گوشم حرف نزن قلقلکام میگیره، دوما من حالم خوبه، به لطف مراقبتهای شما البته، فکر نکن متوجه نشدم، از خجالتت هم در میام قشنگم!»
لبخندی از حرفاش روی صورتم شکل گرفت؛ خواستم حرفی بزنم که من رو با احتیاط روی زمین گذاشت؛ انگار که داشت با یه شئ با ارزش رفتار میکرد؛ سمت آتیش رفت و بعد از کمی ور رفتن باهاش روشناش کرد و بهش اجازه داد تا خودش شعلهور بشه؛ کنارش نشستم و دستم رو روی پیشونیش قرار دادم؛ تب نداشت؛ دستم رو برداشتم و زیر لب خداروشکری زمزمه کردم؛ لبخندی زد و ناگهان لبخندش محو شد نگاهاش به دست چپم گره خورد؛ هول زده دستم رو پشتم قرار دادم و گفتم:
«چیز خاصی نیست!»
بدون توجه به حرفم دستم رو از پشت سرم بیرون آوارد و با چشمهای گرد شده بهش نگاه میکرد؛ بعد از چند ثانیه که انگار متوجه شد برای چی دستم اینطور شده چشمهاش حالت غم گرفت؛ دستش به سمت کیفم رفت و پارچهای رو ازش خارج کرد؛ با همون چشمها نگام کرد و گفت:
«معذرت میخوام، تقصیر منه، بخاطر من دستت بدتر شده، تازه داشت خوب میشد! اون داروت کجاست تا بزنم به دستت؟»
با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:
«یه بار دیگه از این حرفا بزنی از همین کوه میندازمت پایین بعدم خودم میپرم پایین! من هرکاری کردم به تصمیم خودم بوده! اون داروی وامونده هم توی همون کیفِ!»
خندهای کرد و دارو رو از کیف خارج کرد؛ با ملایمت روی دستم میذاشت؛ چون زخم دستم زیاد بود و تقریبا تا بالای مچام رو گرفته بود، مجبور بود تا همون قسمت رو دارو بزاره؛ درد داشتم و برای اینکه باز نشینه خودش رو سرزنش کنه به زور خودم رو نگه داشته بودم؛ با حس دستش روی زخمِ نزدیک رگام دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و آخ بلندی از دهنم خارج شد؛ هیس آرومی گفت و کارش رو تموم کرد؛ پارچه رو محتاطتر به دستم بست و همونطور که دستم رو گرفته بود گفت:
«لطفا بهم توضیح بده چرا داغونتر از دفعهی قبل شده خواهش میکنم!»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«بهت گفته بودم اگه از حد بگذریم این اتفاق میفته و اگه توجهی نکنیم کم کم دست و قلب رو داغون میکنه و تا مرز مُردن میبره!»
باید اصل کاری رو میگفتم!
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نویسنده:میم.ت🖊>
<کپیاکیداًممنوع‼️>
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ28> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِنرگس> با نوری که توی صورتم تابیده میش
«بـایـداصـلکـاریرومـیـگـفـتـم!👀🤌🏼»
•دیالوگرمانِمونه🌚💕•
حرفی،نظری،پیشنهادیراجبرمان❤️🔥:
{ 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
واکنشجالبشاهرخخان؛
بازیگرهندےملقببهپادشاهبالیوود،
نسبٺبهیڪدخترمحجبه👀🫂:))))!"
#حجاب🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat
[📗🌿]
زمینبدونتوشایستهیسڪونتنیست،
بیاڪهخونڪندقاصدڪبهدربهدرے💙"!
#امام_زمان🌿
#حجاب
↬🌝🌿@ghatijat