◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ28> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِنرگس> با نوری که توی صورتم تابیده میش
«بـایـداصـلکـاریرومـیـگـفـتـم!👀🤌🏼»
•دیالوگرمانِمونه🌚💕•
حرفی،نظری،پیشنهادیراجبرمان❤️🔥:
{ 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
واکنشجالبشاهرخخان؛
بازیگرهندےملقببهپادشاهبالیوود،
نسبٺبهیڪدخترمحجبه👀🫂:))))!"
#حجاب🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat
[📗🌿]
زمینبدونتوشایستهیسڪونتنیست،
بیاڪهخونڪندقاصدڪبهدربهدرے💙"!
#امام_زمان🌿
#حجاب
↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
بہنآماللھ...👀!
پࢪش بہ اولین پُست امࢪوز . . .
پُستهای امࢪوز🌿ツ↬
اگࢪ ثوابی بود، تَقدیمبهامامحسین:)
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ28> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِنرگس> با نوری که توی صورتم تابیده میش
#رمان <پاࢪٺ29>
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نام:مابهمگرهخوردیم🧬>
<بہنقلِآرون>
داشت توضیح میداد و منم با دقت به حرفهاش گوش میکردم؛ حس عذاب وجدان داشتم که بخاطر منِ لعنتی دستهای سفید و ریزِش به این روز افتاده بود؛ طوری شده بود که بخاطر زخمهای ریز و درشت دستش به قرمزی میزد و انگار که یک خرس دستش رو با دندونهاش شکار کرده بود؛ صحبتش رو قطع کرد، توی فکر فرو رفته بود، انگار میخواست حرفی رو بزنه و برای گفتنش دست دست میکرد؛ حرفی نزدم تا با خودش کنار بیاد و همه چی رو بهم بگه، که اینکار رو هم کرد:
«یه چیز دیگه هم هست؛ من و کسایی که نیرو داریم، حیات و زندگیمون به این نیرو وابسته است، چون باهاش متولد شدیم، و اگر، اگر نباشه، و به هر دلیلی از بین بره، زندگی ماهم تموم میشه!»
با بُهت نگاش کردم و گفتم:
«نمیذاریم این اتفاق بیفته؛ فقط یه سوال، به جز این مورد که اگه پیش از حد معمول استفاده کنی، چه مورد دیگهای باعث از بین رفتن نیرو میشه؟»
کمی مکث کرد و گفت:
«بابا برام گفت که یه سم هست که قدرتها رو از بین میبره، منتها کمیابه و هرکسی این سم رو نداره؛ حتی پدر من هم که کل دارو و گیاهها رو درست میکرد و یا اونا رو داشت، اما این یکی رو خیر!»
سری تکون دادم و دستش رو رو پاهاش قرار دادم؛ تِلی رو که بهم داد بود از جیبم در آواردم و مثل قبل قرارش دادم تا موهام روی صورتم نریزه؛ به طرفش برگشتم که با لبخند نگاهم میکرد؛ طاقت نیاواردم و بوسهای روی گونهاش زدم؛ از سردی گونهاش عقب کشیدم و سوال همیشگیم رو ازش پرسیدم:
«چرا انقدر سردی آخه؟»
با تُخسی تمام گفت:
«همینجوری گرمش کن درست میشه!»
با شیطنت نگام میکرد و منتظر واکنشی از جانب من بود؛ شاید نمیدونست، اما من، دروغ چرا، خودش موقعیت رو داده بود دستم و کیه که بخواد رد کنه؛ ولی خب من آرونَم و به قول یاور هر چند وقت یکبار کِرمهام فعال میشه و شانس نرگس امروز نوبتشون بود؛ برای همین به جای اینکه گونهاش رو ببوسم دو دستم رو بالا آواردم و بعد از اینکه از گرمیاش مطمئن شدم روی گونههاش قرار دادم؛ با تعجب نگاهم میکرد؛ با لحنی عصبی و شاکی گفت:
«عه اینجوریه! اگه گذاشتم دیگه بوسم کنی؛ وایسا دارم برات!»
خندهای کردم و توی همون حالت گفتم:
«هرکاری میخوای بکن، ولی حق نداری منو از بوسیدنت محروم کنی!»
نیشاش باز شد و با شیطنت گفت:
«عه نه بابا، اگه قهر کنم چی؟»
با لحن خودش جواباش رو دادم:
«نازِتون رو بنده میخرم!»
لبخند خجالتزدهای زد و گفت:
«پس من الان قهرم!»
بعد از گفتن حرفش پشتاش رو بهم کرد و دست به سینه وایساد؛ مثلا حالت قهر کردن به خودش گرفته بود و میخواست حرص من رو در بیاره، ولی من هنوز سر حرفم بودم و گفتم که نازِش رو میخرم هرچی که میخواد باشه؛ اصلا کسی بیخود میکنه به جز من نازِش رو بخره؛ از جام بلند شدم و رو به روش نشستم، تا منو دید لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت؛ بدون اینکه حرفی بزنم بغلش کردم و به خودم فشارش دادم؛ اگه میشد کاری میکردم تا توی آغوشم حل بشه؛ با خنده گفتم:
«الان دیگه آشتی نرگس خانوم؟»
زیر لب آرهای گفت و سرش رو سینم گذاشت؛ با دست راستم کمرش رو نوازش میکردم و با دست چپم تنِ نحیفاش رو به خودم فشار میدادم؛ یه دفعه انگار چیزی یادش اومده باشه هول زده از بغلم بیرون اومد و سمت کیفاش رفت؛ پاکت کرمی رنگی رو بیرون آوارد و دوباره رو به روم نشست؛ با مِن مِن گفت:
«میگم یه چیزی برات دارم، بدون اینکه حرفی بزنی و بازخواست کنی اول امتحانش کن بعد سوالهات رو بپرس!»
متعجب سری تکون دادم تا راحت کارش رو انجام بده؛ از توی پاکت پیرهن سبز رنگی رو خارج کرد و رو به روم گرفتش؛ لازم نبود حرفی بزنه متوجه شدم که خودش برام این پیرهن رو گرفته و خدا میدونه که الان چقدر دلم میخواد از این همه شیرینیاش یه لقمه چپش کنم؛ بدون هیچ حرفی از دستش گرفتمش و به سمت ته غار رفتم؛ از همونجا با تن صدای بلند و لحنی شیطنت آمیز گفتم:
«چشمات رو ببند میخوام عوض کنم دختر!»
خندهای کرد و دستش رو روی چشمهاش گذاشت و پشتش رو بهم کرد؛ لباسم رو از تنم خارج کردم و گوشهی غار پرتش کردم؛ پیرهنی که نرگس بهم داده بود رو تن کردم؛ کامل اندازَم بود و حتی یه سایز بزرگتر، که این هم جنبهی خوبی داشت، اذیت نمیشدم با پوشیدنش؛ نمیدونستم چه شکلی شدم ولی الان فقط برام این مهم بود که خود نرگس بپسنده؛ بالای سرش وایسادم و گفتم:
«خب ببین چجوری شدم!»
با خوشحالی از جاش بلند شد و چند قدم ازم فاصله گرفت؛ با چشمایی که برق توشون رو از این فاصله هم میتونستم ببینم سر تا پام رو برانداز میکرد؛ میتونستم از توی نگاهاش این رو بخونم که هم داره انتخاب خودش رو تحسین میکنه و هم از اینکه بهم میاد شگفت زده شده، البته تا حرفی نزنه نمیتونم به این حرفا مطمئن باشم؛ به طرفم اومد و در یه قدمیام ایستاد!
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نویسنده:میم.ت🖊>
<کپیاکیداًممنوع‼️>
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ29> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِآرون> داشت توضیح میداد و منم با دقت ب
«پـیـرهـنسـبـز!👀💚»
•دیالوگرمانِمونه🌚💕•
حرفی،نظری،پیشنهادیراجبرمان❤️🔥:
{ 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
‹💚🕊›
ازامروزتصمیمبگیرتوقنوتنمازت،
دعایسلامتیامامزمانروبخونی🌚🤍!'
#پروفایل🌿
#امام_زمان
↬🌝🌿@ghatijat