eitaa logo
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
916 دنبال‌کننده
8.7هزار عکس
3.8هزار ویدیو
123 فایل
‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
۱-خواهش میکنم🧡؛ ۲-سلام به به😂😍👌🏻؛ ↬🌝🌿@ghatijat
◖🥀🖤◗ خوش‌برسعادت‌دل‌آن‌عاشقی‌شود، که‌آب‌و‌تاب‌عاشقی‌ش‌سامرایی‌است❤️‍🩹!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
◖🤍🌿◗ [إِنَّ‌اللَّهَ‌هُوَ‌الرَّزَّاقُ‌ذُو‌الْقُوَّةِ‌الْمَتِين] -خداوند‌روزی‌‌دهنده، و‌صاحب‌قوّت‌و‌قدرت‌است(((:🧡🫂!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پارت54> <خانه‌ی‌مرگ🪦> •⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹• جری فرانکلین که چشم هایش تو نور کم اتاق به قرمز
<پارت55> <خانه‌ی‌مرگ🪦> •⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹• در حالی که لئو عقب ماشین سوار میشد، آقای داز در جلو را برای من نگه داشت و گفت: اصلا این شهر همه چیزش عوضیه! با رضایت خودم را روی صندلی انداختم و آقای داز در را به هم کوبید؛ وقتی پشت فرمان نشست، گفتم: آره، میدونم، من و لئو، هردومون... حرفم را قطع کرد و گفت: باید قبل از اینکه بهمون برسند، تا میتونیم، از اینجا دور بشیم! و دنده عقب، با سرعت از راه ورودی پایین رفت و با صدای جیرجیر گوش خراشی به خیابان پیچید: _ بله، خدا رو شکر که شما به موقع رسیدید، خونه ما... پر از بچه ست، بچه های مرده و... آقای داز، که چشم هایش از ترس گشاد شده بود، گفت: پس تو اونها رو دیدی؟! و پدال گاز را بیشتر فشار داد! به سیاهی ارغوانی بیرون نگاه کردم و پایین آسمان، خورشید نارنجی را دیدم که کم کم داشت از بالای درخت ها سرک می کشید: با نگرانی پرسیدم: -پدر و مادرمون کجا هستند؟! آقای داز همان طور که با قیافه نگران و عصبی، از شیشه ماشین مستقیم جلو را نگاه می کرد، جواب داد: یک تئاتر روباز کنار گورستان هست که تو زمین کنده شده و یک درخت بزرگ هم روش رو پوشونده، فکر کنم جاشون امنه؛ گمان نکنم کسی به فکرش برسه اونجا رو بگرده! لئو گفت: من و آماندا دیدیمش! یکدفعه نور قوی و سفید از صندلی عقب جرقه زد؛ آقای داز تو آیینه عقب نگاه کرد و پرسید: این چی بود؟! لئو چراغ قوه اش را خاموش کرد و جواب داد: چراغ قوه من، با خودم آوردمش، گفتم شاید لازممون بشه؛ ولی دیگه خورشید داره می آد بالا، احتمالا دیگه به دردم نمی خوره! آقای داز کوبید روی ترمز و کنار خیابان ایستاد، کنار گورستان بودیم؛ به ذوق دیدن پدر و مادرم، سریع از ماشین پیاده شدم؛ آسمان هنوز تاریک بود و تو بعضی قسمت هایش پرتوهای نور بنفشی دیده می شد؛ خورشید شکل بادکنک نارنجی تیره ای داشت که تازه می خواست از بالای درخت ها بیرون بزند؛ آن طرف خیابان، پشت ردیف های کج و کوله سنگ قبر، شبح تیره درخت را دیدم؛ همان درخت خمیده ای که آن آمفی تئاتر مرموز را مخفی می کرد! آقای داز بی صدا در ماشینش را بست و گفت: عجله کنید. مطمئنم که پدر و مادرتون برای دیدن شما بیتاب شدند! با قدم های تندی که چیزی بین راه رفتن و دویدن بود، راه افتادیم که به آن طرف خیابان برویم؛ لئو چراغ قوه اش را تو دستش تاب می داد؛ به مرز چمن کاری گورستان که رسیدیم، لئو یکمرتبه ایستاد و فریاد زد: پتی! رد نگاهش را گرفتم و سگ سفیدمان را دیدم که در کنار یک ردیف قبر که روی یک سراشیبی قرار گرفته بودند، سلانه سلانه راه می رفت؛ لئو دوباره صدا زد: پتی! و به طرف سگ دوید! قلبم از جا کنده شد؛ هنوز فرصت نشده بود به لئو بگویم که ری درباره پتی چی گفته؛ صدا زدم: نه، لئو! نرو! آقای داز با قیافه نگران به من گفت: +وقت نداریم، باید عجله کنیم! و با صدای بلند لئو را صدا کرد که برگردد: +من می رم دنبالش! این را گفتم و مثل تیر از جا پریدم و لابه لای قبرها، تا آنجا که می توانستم تند دویدم که به برادرم برسم: لئو! لئو! صبر کن! نرو! دنبال پتی نرو! لئو... پتی مرده! لئو به سگ رسیده بود؛ پتی سرش را پایین انداخته بود، زمین را بو می کرد و بدون آنکه بالا را نگاه کند، بی توجه به لئو، خوش خوشک راه خودش را می رفت! یکدفعه پای لئو به یک سنگ بالای سر کوتاه گیر کرد و افتاد! فریادش بلند شد؛ چراغ قوه از دستش در آمد، خورد به سنگ قبر و تقی صدا کرد! فوری خودم را بهش رساندم: +لئو... حالت خوبه؟! روی شکم افتاده بود و چشم هایش به رو به رو دوخته شده بود! •⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹•⚰️❤️‍🩹• «نویسنده:خاتون🖌» «کپی‌ممنوع‼️»
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◖❤️‍🩹🙂◗ +مهربانی‌هزینه‌ای‌نداره((((:👌🏿🫀!' 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
-هــرچــه‌با‌هــرکــہ‌کــنــے، بر‌تو‌همان‌میگذرد((((((((:❤️‍🩹🫀!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
-هــرچــه‌با‌هــرکــہ‌کــنــے، بر‌تو‌همان‌میگذرد((((((((:❤️‍🩹🫀!" #پروفایل🌿 #دلی_طوࢪ ↬🌝🌿@ghatijat
-برای‌جنگیدن‌شجاع‌باش، مقابله‌کردن‌باترس‌هم‌شجاعته🤌🏼، مقابله‌باترس‌ِموفق‌نشدن، این‌یعنی‌خود‌جنگیدن:))))🤗🤍!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat
+خودت‌رو‌دوست‌داشته‌باش، گاهی‌هم‌به‌خودت‌سر‌بزن، روبه‌روی‌آیینه‌بایست‌و‌خودت‌ر‌و، محکم‌در‌آغوش‌بگیر‌و‌با‌صدای‌بلند، به‌خودت‌بگو‌‌تو‌تنهاداراییِ‌من‌هستی♥️!" 🌿 ↬🌝🌿@ghatijat