-میگفتزیاداهلنمازنبودمولی،
بادیدننمازخودنشواقعاحسمیکردم،
یهعبددارهبامعبودشرازُنیازانجاممیده💙!"
#رهبرانه🌿
#ماه_رمضان
↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ19> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِآرون> یادم افتاد مردی رو که رو به روم
#رمان <پاࢪٺ20>
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نام:مابهمگرهخوردیم🧬>
<بہنقلِنرگس>
دستِ چپم رو ماهرانه بسته بود، طوری که نه دردی رو احساس میکردم، نه خونی ازش جاری میشد؛ قدمهای بلندی برمیداشت و منم برای اینکه بهش برسم مجبور بودم سرعتم رو زیاد کنم؛ لبخندی به این استرس بازیهاش زدم؛ اون مردِ غول تَشَن رو میشناختم؛ یک سال پیش با بابا که به این شهر اومده بودیم بهم نشونش داده بود و ماجراش رو برام تعریف کرده بود؛ از همون موقع بدون هیچ شناختی حق رو به آرون داده بودم؛ از همون اول ازش میدونستم بدون اینکه دیده باشمش؛ چه باحال؛ با صدای آرون از افکارم خارج شدم:
«میگم راستی راجب اون مرد...»
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
«لازم نیست توضیح بدی، میشناسمش، میدونم تو بی تقصیری، ماجراش رو پدرم قبلا برام تعریف کرده بود!»
متعجب به طرفم برگشت و گفت:
«عه به به، پس از قبل منو میشناختی، آره؟ درست میگم؟ دیده بودی منو؟»
خندهای کردم و همونطور ادامه دادم:
«نفس بگیر صبر کن بگم، چهرهات رو خیر ندیده بودم، گفتم فقط ماجرات رو شنیدم نه خودت رو!»
آهانی زیر لب گفت و به مسیرش ادامه داد؛ باز با همون سرعتش مسیر رو طی میکرد و منو کلافه میکرد؛ نگاهی بهش انداختم که مشغول ور رفتن با موهایی بود که تا شونههاش میرسیدن و الان هم روی صورتش ریخته بودن؛ از چهرهاش کلافِگی میبارید و اگه دم دستش قیچی داشت مطمئن بودم که موهاش رو از ته میزد؛ ولی خب من نمیذاشتم، به شدت موهایِ مشکی رنگش رو دوست داشتم و حیف بود که این تار های سیاهاش رو کوتاه کنه؛ از طرفی موهاش منو یاد بابا مینداخت و همینم دلیلِ محکمی بود برای کوتاه نکردن موهاش؛ حداقل برای من؛ با خنده گفتم:
«کَندی موهات رو؛ میخوای دستمال سر بهت بدم که ببندی تا روی صورتات نیاد؟»
به طرفم برگشت و سرش رو به نشونه تایید تکون داد؛ سر جام وایسادم و مشغول گشتن محتویات کیفم شدم؛ یادم بود که دیروز توی کیفام دستمال سرِ خودم رو دیدم برای همین به آرون این پیشنهاد رو دادم؛ بالاخره بعد از کلی کَنکاش پیداش کردم و دستمال سرِ سبز رنگم رو بهش دادم؛ با نگاهاش ازم تشکر کرد و اونو به سرش بست؛ شبیه تِل بود ولی خب با پارچه درست شده بود؛ زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم:
«با چشماتون هماهنگ شده، خیلی قشنگ شدی، منصرف شدم پساش بده، الان دوباره مردم میان با نگاههاشون میخورنت حوصله اعصاب خوردی ندارم!»
قهقههای زد و با خنده گفت:
«نرگس خانوم غیرتی میشود؛ قربونت غیرتات برم، میخوای درش بیارم؟ هرچی تو بگی منم همونو انجام میدم!»
لازم نکردهای زیر لب گفتم و جلوتر از خودش راه افتادم؛ صدای خندههای قشنگش به گوشم میرسید و روحِ خستم رو سرحال میکرد؛ با غُر غُر بهم رسید و قدمهاش رو با من برمیداشت تا ازم دور نشه؛ زیر چشمی نگاهی بهم مینداخت و از این حالتاش میتونستم این رو بخونم که میخواد حرفی بزنه اما دست دست میکنه؛ قبل از اینکه خودم از بپرسم که چی میخواد بگه، خودش به حرف اومد و گفت:
«میگم یه سوال داشتم، ببخشید ناراحت نشیا، میگم اسم بابات چی بود؟ میخوام ببینم قبلا دیدمش یا نه!»
لبخند تلخی زدم و گفتم:
«آرش! اسمش آرش بود!»
هیچ وقت فکرش رو نمیکردم برای بابام از فعل گذشته استفاده کنم؛ ولی سرنوشتام اینجوری رقم خورده بود؛ بابا بهم یاد بود که هرچیزی حکمتی داره و قطعا هر اتفاقی که برای من یا خودش میفته، توش حکمت هست؛ شاید همین کشته شدن بابا باعث شد آرون رو ببینم و اینجوری وابستش بشم، بدون اینکه خودش بدونه؛ به آرون نگاه کردم که تا الان سکوت کرده بود و وقتی چشماش بهم افتاد شروع کرد:
«راستش ندیدمش!»
شاکی نگاهی بهش کردم که خندید؛ فکر میکردم الان میگه فلانی بود و اینا، بعدم من باید بگم آره و نه، ولی هرچی که فکر کرده بودم رو با دو کلمه از هم پاشوند؛ مشتی به کمرش زدم که آخی گفت و با دست چپاش مشغول ماساژ دادن اون قسمت از کمرش شد؛ خندههاش شدت گرفت که بیشتر عصبانیم کرد؛ دستهام رو مشت کردم که محکمتر نزنمش؛ اونم که دستهای مشت شدهام رو دید خندهاش رو خورد و گفت:
«آرون دورِ عصبانيتات بگرده!»
از حرفی که زد سرخ شدن گونههام رو به وضوح حس کردم؛ سرم رو پایین انداختم و مشتهای گره شدم رو از هم باز کردم؛ نگاهام رو ازش دزدیدم تا بیشتر از این خجالت زده نشم؛ آرون که انگار صورتم رو دیده بود باز صدای خندههای قشنگش رو بلند کرد و رفت روی اعصابم؛ خواستم باز بگیرم بزنمش که گفت:
«باز که تو سرخ شدی دختر!»
همین یه جملهاش کافی بود که عصبانیتام فوران کنه؛ به منظور مشت زدن به کمرش طرفش گام برداشتم که با سرعت دوید؛ خندیدم و مثل خودش دنبالش دویدم؛ سرعتاش خیلی زیاد بود و فاصله نسبتا زیادی باهاش داشتم؛ بلند داد زدم و گفتم:
«دعا کن که گیرت نیارم!»
به طرفم برگشت و با خنده گفت:
«اگه تونستی بگیری باشه!»
•🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻•
<نویسنده:میم.ت🖊>
<کپیاکیداًممنوع‼️>
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
#رمان <پاࢪٺ20> •🤎🎻•🤎🎻•🤎🎻• <نام:مابهمگرهخوردیم🧬> <بہنقلِنرگس> دستِ چپم رو ماهرانه بسته بود، ط
«دعــاکــنگــیــرتنــیــارم!😂🙂»
•دیالوگرمانِمونه🌚💕•
حرفی،نظری،پیشنهادیراجبرمان❤️🔥:
{ 🎻 https://harfeto.timefriend.net/16671575490552 🎻 }
ازفـراق'تو'اگردقبڪنمنیستعجیـب،
ایـنعجیـباستڪہ،
منزندهبمـانمبۍ'تو'🥲❤️🩹:)))!"
#امام_زمان🌿
#ماه_رمضان
↬🌝🌿@ghatijat
◦•●◉✿ قاطیـ جاتــ✿◉●•◦
بہنآماللھ...🫁!
پࢪش بہ اولین پُست امࢪوز . . .
پُستهای امࢪوز🌿ツ↬
اگࢪ ثوابی بود، تَقدیمبهامامزمان:)