2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋مدل مرآت در توسعه سواد خواندن / ۱۴
🌼 خواندن، سرمایه است
خواندن یکی از چند مهارت ارتباطی است اما سوال اینجاست که در مدرسه و حتی در خانه، ما به این موضوع مهم چگونه مینگریم؟ آیا به آن یک نگاه سرمایهای داریم و به طور مستمر به موضوع خواندن توجه داریم؟ اگر نداشته باشیم چه میشود و اگر داشته باشیم چه دستاوردی دارد؟
🎵 محمد ناصری نویسنده، پژوهشگر و مدیر مرکز توسعه سواد خواندن مرآت، در این رابطه چند نکته را با شما درمیان میگذارد.
🌼 هر هفته چند نکتهی ظریف از مدل مرآت در توسعه سواد خواندن را با شما درمیان میگذاریم تا فرزندانمان "زنگ سواد خواندن" را بهتر تجربه کنند.
هدایت شده از من میدانم، من میتوانم
⚛️ بستههای پیشدبستانی ۱ و ۲
رویکردی نوآورانه در تربیت و یادگیری کودک
✨ محتوای هدفمند، گرافیک حرفهای، چاپ باکیفیت و بستهبندی شکیل؛ مجموعهای کامل برای تربیت و یادگیری کودکان.
🔍 برای مشاهده محتوای بستهها، تأییدیه سازمان ملی کودک، هدیه ویژه مربیان و ثبت سفارش، وارد لینک زیر شوید:
🔗 لینک معرفی و ثبت سفارش :
http://meraat.ir/survey/s-mAjGElVU
💚 سپاسگزاریم که برای پنجمین سال متوالی همراه ما هستید.
🏫 مؤسسه دانشبنیان مرآت
🌐سایت:www.paapaaloo.ir
☎️ پشتیبانی : ۰۲۱۸۸۸۳۷۰۰۰
.
نسرین جلیلوند کمی بیشتر از سه دهه تدریس کرده که اغلب آن سالها را با دانشآموزان پایه اول گذرانده است. او شاگردانی را پذیرا بود که شاید دیگران کمتر امیدی به شکوفایی آنان داشتند. سالیان سال با تدبیر و درایت بر روی مهارتهای ارتباطی شاگردانش یعنی شنیدن، صحبت کردن، خواندن و نوشتن کار کرد. اینک یک خاطره از او را باهم میخوانیم.
◀️◀️◀️◀️
🔵وقتی "میتوانیم" جمله اول زندگی شد
گاهی فکر میکنم کلاس اول، باغ جمع و جوری است و من باغبانی که نهالهای کوچک زندگی را میشناسم. هر کدام راز رشد خاص خود را دارند. روزی که آخرین حرف الفبا را یاد میگرفتند، چشمانشان چنان برقی میزد که گویی دروازهای به روی جهانی تازه گشودهاند. "ما حالا میتوانیم بخوانیم!" این فریاد خاموشِ شوق در نگاهشان، احساسی بود که سالها مرا با خود همراه کرد.
اما خواندن، تنها نیمی از معجزه بود. نوشتن، آن نیمه پنهان و شخصیتر آن به شمار میرفت. من کلاس پرجنب و جوش سی_چهل نفرهام را همچون باغی با گلهای متفاوت میدیدم. همه آفتاب را دوست داشتند، اما به یک اندازه آب و آبیاری نمیخواستند.
🔶️گروه نخست، آن شکوفههای حساسی بودند که تازه جوانه میزدند. برایشان کلماتِ ساده و اصیل را برمیگزیدم: "آب"، "بابا"، "مادر ". گاهی میایستادند و با لبی لرزان، جملهای را که از دل آن کلمات ساخته بودند، میخواندند: " بابا مهربان است." و کلاس یکپارچه تشویق میشد. در آن لحظه، "میخواهم" تنها یک فعل نبود، اعلام وجود بود.
🔷️گروه دوم، سازندگان بودند. به آنان مشتی حرف میدادم: "ب"، "ر"، "د"، "آ"، "م". و آنها برایم قصههای حرفها را میساختند: "باد"، "بار"، "داد". گاه میرسیدند به "برد" و چشمانشان از کشف این توانایی، برق میزد. سپس با همان کلمات تازه متولد شده، جملهای مینوشتند و دنیای خود را گسترش میدادند.
🌼و اما گروه سوم، قصهگویان کوچک من بودند. به آنان چند کلیدواژه میدادم و مینشستم تا از دل آن واژهها، جنگلهای خیال سر برآورد. گاهی داستانهایی پنج شش صفحهای مینوشتند که دستنوشتههای لرزانشان، از شهری جادویی حکایت میکرد که در آن درختها حرف میزدند و ماهیها پرواز میکردند. این برگهها، گنجینههای معلمی من شدند.
مادران، اغلب آینهای در دست داشتند که تنها تصویر ایدهآل فرزندشان را بازمیتاباند. برای واقعی کردن این تصویر و نشان دادن نقش حقیقی، هر روز درِ کلاسم را به روی یک مادر میگشودم. میآمد، مینشست و میدید. میدید که چگونه فرزندش در دریای یادگیری شنا میکند، گاهی در دریای مواج با فراز و فرود شنا میکرد و گاهی آرام پیش میرود. میدید که معلم، کشتیبان است، نه خالق موج. و در کنار این، قایقهای دیگر کودکان را نیز میدید. این دیدن، اغلب آغاز فهمیدن بود.
و تکلیف؟ من به "زمان حال" آموزش باور داشتم. نوشتن، خواندن، ساختن، همه باید در گرمای حضور جمعی و زیر سایه حمایت لحظهای معلم رخ میداد. خانه، حریم بازی و استراحت و زندگی بود. این باور من بود.
این باغبانیِ صبورانه، بهاری را نوید میداد که از مرزهای کلاس من فراتر میرفت. معلمان پایه دوم، با اشتیاق چشم به راه شاگردان کلاس من بودند. نه فقط برای نوشتن روان و سلیس بچهها، که برای کنجکاوی برانگیختهشان، برای نگاه پرسشگرشان. زیرا من ریاضی و علوم را نیز از پشت میزها به باغ و حیاط و کوچه برده بودم. جمع و تفریق با سنگهای رنگارنگ، شناخت برگها با لمس کردنشان در پارک، و هندسه در کشیدن شکلها روی خاک نمناک. آنها فکر میکردند بازی میکنند، در حالی که با دنیا آشنا میشدند.
امروز که سالها گذشته، هنوز گاهی نامههایی از آن شکوفههای دیروز میرسد. برخی نویسنده شدهاند، برخی مهندس، برخی مادر و پدر. اما در آغاز هر نامه، گویی همان جمله نخستین را میبینم که با اطمینانی کودکانه نوشته بودند: "ما حالا میتوانیم..."
و من در سکوت، پاسخ میدهم: آری، عزیزان من. شما همیشه میتوانستید. من تنها کمی آبیاری کردم و ابرها را کنار زدم تا آفتاب وجودتان پرتوافشانی کند. شکفتن، کار خودتان بود. همیشه خوش بدرخشید فرزندانم.
✏️نسرین جلیلوند آموزگار دوره ابتدایی