✨ ولادت حضرت معصومه (س)، کریمه اهل بیت، مبارک باد! ✨
مرکز توسعه سواد خواندن
☎️ ۰۲۱_۸۵۶۷۰
#ولادت_حضرت_معصومه #روز_دختر
اعظم موسوی؛ شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر برجستهی حوزهی کودک و نوجوان است. او با بیش از دو دهه تجربه در عرصههای ادبی و رسانهای، به عنوان چهرهای اثرگذار و نامآشنا در ادبیات کودک و نوجوان استان فارس شناخته میشود. دارندهی مدرک کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، و کارشناس روابطعمومی با ۲۳ سال سابقه در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان فارس و آموزشوپرورش ناحیه سه شیراز است. قصه و قصهگویی و داوری این جشنواره نیز بخشی از فعالیتهای اوست. انس و الفت او با کتاب های مهدی آذر یزدی بخشی از خاطرات شیرین کودکی اعظم موسوی است.
👇👇👇
📗وقتی کتاب قصه را لای کتاب درسی میخواندم!
به نام خدای خوب بچههای خوب
سخنم را با یادی از پیرمرد کودکیهایم آغاز میکنم:
مهدی آذریزدی را مردم با مجموعه کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب میشناسند»؛ من هم.
کودک که بودم مجموعه کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب» را خواندم، جلدهای ساده رنگی با صورتکهای زیبایی که روی آن کشیده شده بود، عجیب در خاطرم ماند.
خواندن کتابهای آذریزدی آن قدر برایم شیرین است که اگر لذتی از دوران بچگی در خاطرم مانده باشد هم مربوط میشود به همین قصههای شیرینی که به زبان آذریزدی روایت ماندگاری شد و در خاطرم ماند تا بعدها همانها را برای بچههای مردم و فرزند خودم قصهگویی کنم و حلاوتش را به کام پر از تکنولوژی و فضای مجازی و کتابهای الکترونیکی کودکان امروز هم بچشانم.
دیوارهای گاه گلی محلههای قدیمی یزد هنوز هم صدای پای عابری را میشنوند که قصههای گلستان و بوستان و مثنوی معنوی و عطار را روایت کرد و توانست درست زمانی که خوراک فرهنگی مناسبی برای مطالعه کودکانمان وجود نداشت قصههایی را رقم بزند که تا همیشه بر تارک تاریخ ادبیات کودک و نوجوان بدرخشد.
زندگی غریبانه بابای ادبیات کودک و نوجوان ایران در لابهلای سطور کتابهای درخشانش خودنمایی میکند و چقدر خوب که هنوز هم کتابخانههای بسیاری از خانههای ایرانیان به آثارش مزین است و اندیشههامان هنوز در پی آموختن است از دل قصههای پیر یزدی.
پیرمرد قصهگوی کودکی من رفت تا یک دنیا قصه گفته و ناگفته را هم با خودش ببرد، تا کودکانمان حسرت نداشتنش را بکشند و قلم چشم انتظار سرانگشتان گرمش باشد.
آقای قصههای خوب رفت تا در قصههای خوب ماندگار شود و بچههای خوب زمزمهاش کنند.
و اما حکایت کتاب خواندن من به زمانی برمی گردد که به بهانه خواندن درس و آماده شدن برای امتحان، کتاب قصه و داستان را به دور از چشم بزرگترها لابه لای کتاب درسی جا می دادم و می خواندم و آرام ورق می زدم. زود بزرگ شدم و از کتاب های زرد فاصله گرفتم. سخت پسند شده بودم و هر کتابی را نمی خواندم.
آن روزها چندان در قید و بند گروه سنی مخاطب کتاب هم نبودم آنگونه که کلیدر و ابلوموف و کتاب های فاکنر و مارکز را در دوران راهنمایی خواندم و اشعار سعدی و حافظ، سهراب سپهری و فریدون مشیری و شاملو بقیه را در همان ایام به خاطر سپردم.
عشق به کتاب البته در من خاموش نشد و بعدها برای غوطه ور شدن در دنیای شگفت انگیزش در کش و قوس ها و گزینش هایی سخت، جذب کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شدم و به عنوان مربی ادبی، یاد گرفتم و یاد دادم. خواندم و نوشتم و اعضای حاضر در فعالیت ادبی کانون را هم با معرفی کتاب های خوب ایران و جهان به مطالعه تشویق کردم و چقدر یادآوری آن ایام، حس خوب را در من برانگیخته می کند.
در حوزه بزرگسال قلم زدم و بعدترها جذب دنیای رنگارنگ، سخت و شیرین ادبیات کودک شدم. پای درس استادانی بزرگ نشستم و هنوز اول راهم.
33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 معرفی بسته قصه و داستان
🔸 بسته قصه و داستان چه اهدافی را دنبال میکند؟
🔸 بسته قصه و داستان برای کدام گروههای سنی مناسب است؟
🔸 بسته قصه و داستان کدام مهارتها را تقویت میکند؟
🔸 بسته قصه و داستان شامل چه فعالیتهایی است؟
📚داستان این قدرت را دارد تا کودک را به دنیای شخصیتها ببرد. او با قهرمان داستان شادی کند، به پیروزی برسد و قدرت کمک به دیگران را در وجود خود احساس کند. این تجربه مستقیمِ «جای دیگری بودن» قویترین تمرین برای رشد همدلی است.
💬 پاسخ همه این پرسشها را در فیلم معرفی بسته قصه و داستان ببینید.
╭•⊰◄📚›••⊱─━─━─━•─┈· · ·
📗این روزها خواندن کتاب و استفاده از دفتر قصه میتواند خیلی به بچهها کمک کند.
📞 سفارش: ۰۲۱۸۵۶۷۰
🌐 shop.meraat.ir
🌐 www.instory.ir
رمضان در رمضان
قسمت دوم
✍ مدتها بود که شور و نشاط زندگی در شهر تهران گم شده بود . از سویی دیگر محلهی ما به خاطر ساخت و سازهای میدان فتح و یادگار امام بن بست شده بود . حتی کوچه پس کوچههای محل هم هر صبح تا پاسی از شب شاهد ترافیک بود . به همین خاطر من در سن میان سالی دوباره به موتورسیکلت پناه آورده بودم ، تا شاید با حرکت زیگزالی از بین ماشینهای انجماد شده در ترافیک کمی گَرد نشاط به خیابانها و کوچهها بپاشم !
مثل همیشه بدون تأخیر به مدرسه رسیدم . شوخی همیشگی با دستگاه حضور غیاب دیجیتالی ! اول تشخیص چهره و شنیدن خوش آمدگویی دستگاه و بعد اثر انگشت و پاسخ دوباره دستگاه : ورود شما ثبت شده است ! انگار دستگاه داشت با این جمله به من فُحش میداد . لبخندی روی لبانم نقش بست و با آن آمادهی رویارویی صبحگاهی با همکاران و دانش آموزانی که در مسیر میدیدم شدم .
با طی کردن پلهها از طبقهی هم کف خودم را به طبقهی سوم رساندم . با هماهنگی مسؤل دوره دوم ابتدایی مدرسه ، سالن طبقه سوم را آماده کردم . امروز کار دشواری داشتم ، قرار شد در داخل سالن کلاس من با کلاس رباتیک یکی از کلاسهای دوره اول همزمان برگزار گردد . مسابقهی رباتیک و کلاس هنر چه شود ! نمیتوانستم میزها و صندلیها را در وسط سالن بچینم ، آنجا زمین مسابقهی رباتیک بود . دانش آموزان کلاس من مجبور بودند پشت میز و رو به دیوار فعالیت کنند . روی میزها را با سفرهی یکبار مصرف پوشاندم . پنجرهها ! یک ردیف میزها پایین پنجرهها قرار داشت . برای اطمینان پردههای ضخیم جلوی پنجرهها را کامل کشیدم .
امروز رنگ آمیزی با گواش روی سنگ داشتیم . قرار بود هر دانشآموز چند تکه سنگ کوچک برای این فعالیت بیاورد . دانشآموزان دست خالی و نگران در حال ساختن قصههایی برای نیاوردن سنگ بودند . اما همین موضوع نیز جزئی از طرح درس من بود . قصههایی راست و دروغ ، بالا رفتیم ماست بود قصهی ما راست بود ، پایین اُومدیم دوغ بود قصهی ما دروغ بود ! در پایان هر قصه از طرف آنها جملهای میگفتم . اُونیکه یک کیسه پُر سنگ آورده بود ، کامیون بدم خدمتتون ؟! اُونیکه سنگهای بزرگ آورده بود ، دماوند و میآوردی . اُونیکه جا گذاشته بود ، یادت باشه رفتی خونه حداقل با سنگها یه قل دو قل بازی کنی ! و ...
از قبل سنگهایی را شُسته ، دستهبندی و آمادهی رنگآمیزی کرده بودم . سنگهایی که آنها آورده بودند برای کلاس بعدی استفاده میشد . توضیحات لازم را دادم و روی دو نکته تأکید کردم . احتیاط لازم که لباس رنگی نشود چرا که پاک نمیشود و ما در سالن مهمان داریم . به سالن رفتیم و فعالیت هنری بچهها همراه با تماشای مسابقات رباتیک آغاز شد . چه هیاهویی به پا شده بود . مجبور بودم برای ارتباط با بچهها و گفتن نکات داد بزنم . کمکم شیطنت بعضی از بچهها شروع شد ! هر لحظه احتمال میدادم کار دست خودشان بدهند و لباسهایشان را رنگی کنند .
دانشآموزی داشتم که اولین سالی بود که در این مدرسه حضور داشت و هنوز با برنامهها و نظم کلاسی هماهنگ نبود . ابتدای کلاس از من خواست تا با یکی از دانشآموزان قدیمی و البته کمکار کنار هم پشت یک میز بنشینند . با اکراه قبول کرده بودم . حالا داشتند کار دست هم میدادند . به جای سنگ دو کف دست خود را آغشته به رنگ کرده بودند و با کشمکش سعی میکردند ، سر و صورت یکدیگر را رنگی کنند . با صدای بلند آنها را مورد بازخواست قرار دادم . اینکار را طوری انجام دادم که شیطنتهای دیگر کلاس هم پایان یابد . دانشآموزان پایه پنجم بودند و حدود دوازده سال داشتند . در دومین دورهی هفت سال زندگی خود بودند . دورهای که امر و نهی و الزام اجرای قوانین را یاد میگیرند . اگر از آن تنبیه کلامی پیش آمده چشم پوشی کنیم تجربه منحصر به فرد این کلاس هم تمام شد .
مثل همیشه تعدادی از دانشآموزان که از همسالان خود جلوترند و از لحاظ سن عقلی و اجتماعی به مرحلهی مسؤلیت پذیری یعنی هفت سال سوم رسیدهاند ، بهصورت خودجوش در شُستن قلمموها و ظرفهای رنگ به من کمک کردند . حالا سالن خالی از دانشآموز و خالی از نشاط و هیاهو شده بود . این هیاهو و نشاط به محیط حیاط مدرسه در ضلع جنوبی ساختمان انتقال پیدا کرده بود . افسوس ! که اکثر همسایههای مدارس از این هیاهو دل خوشی نداشتند و آن را مزاحم میدانستند . سالنی که من در آن بودم در قسمت جنوبی ساختمان و رو به کوههای شمال تهران بود . کاشکی میشد ! کمی از این هیاهو و نشاط را از پنجرههای با پرده پوشیده شده به سطح شهر تا بالای قلههای توچال ، کُلکچال ، دربند و ... پاشید .
ناگهان صدایی از بیرون ، پنجرهها و شیشهها را به لرزه درآورد !
گروپ ، گروپ ، گروپ
( ادامه دارد )
گاهی در میان هیاهوی برنامههای آموزشی و دنیای پر از اعداد و حروف، یادمان میرود که قلب یک کودک، با کلماتِ داستانها میتپد، نه فقط با دستورالعملهای کتاب درسی. من، هم به عنوان یک معلم و هم به عنوان یک مادر، دریافتهام که قصهگویی، تنها سرگرمی نیست؛ بلکه پلی است میان دنیای کوچک کودک و بیکرانگیِ مفاهیم انسانی.
قصهها به کودکان یاد میدهند که چگونه احساس کنند، چگونه بفهمند و چگونه انسان باشند. من، مرجان زارع، در نقش معلم، مدرس هنر و سردبیر نشریه مدرسهما (مجتمع آموزشی جوادالائمه شهر یزد) ،همواره به دنبال این معجزه در میان رنگها و کلمات بودهام. اجازه دهید یکی از خاطراتم را از این ملاقاتِ جادویی میان کتاب و قلبِ کودکان با شما به اشتراک بگذارم...
👇👇👇
📚«مامان، "محوطه" یعنی چه؟»
🌼خورشیدِ آن روز، با گرمای عجیبی از پنجره به درون میتابید؛ روزی که پسرم، آن کودکِ کوچکِ کلاس دوم، با لجاجتی شیرین، مدرسه را رد کرد. در ابتدا، نگرانیِ پنهانی همچون مهِ صبحگاهی بر دلم نشست؛ با خود گفتم: «یک روز اشکالی ندارد»، اما قلبم از آیندهای نامعلوم میلرزید. برای آنکه در کنارش باشم، از کار مرخصی گرفتم؛ تا باشد که این تنهاییِ ناگهانی، ریشهای در دلِ او داشته باشد.
ساعتِ ظهر، وقتی باید برای خرید بیرون میرفتم، کتابِ داستانِ تازهای را که با دقت برایش انتخاب کرده بودم، در دستانش گذاشتم. گفتم: «کمی صبر کن عزیزم، زود برمیگردم.» او در میانهی غرق شدن در صفحات رنگی، نگاهی به من دوخت و پرسید: «مامان، "محوطه" یعنی چه؟» با لبخندی که ناشی از آرامش دادن به او بود، معنای حصار و مرزهای یک مکان را برایش گفتم و از خانه بیرون شدم.
لحظاتی بعد، موبایلم لرزید. او بود؛ با صدایی که انگار از میانِ دنیایِ کلمات بیرون آمده بود: «کجایی مامان؟» پاسخ دادم: «پایینِ مجتمع.» مکثی کرد و با کشفی که در صدایش موج میزد، گفت: «یعنی توی محوطه؟» لبخندی بر لبانم نشست؛ انگار او با همان کلمهی ساده، مرزهای دنیای خود را جابهجا کرده بود.
وقتی به خانه بازگشتم، دیگر خبری از آن نگرانیِ صبحگاهی نبود. او نه تنها کتاب را خوانده بود، مجله را ورق زده بود، بلکه با اشتیاقی وصفناپذیر، در پی معنای کلمات دیگر بود. آن لحظه فهمیدم که او امروز به مدرسه نرفته تا از یادگیری باز بماند، بلکه او در خانهی خود، در میانِ صفحاتِ کاغذ، مدرسهای بزرگتر و زیباتر را بنا کرده بود. خوشحال بودم؛ چرا که میدیدم دنیای واژگانش در حال گسترش است و تخیلش، همچون پرندهای آزاد، از حصارِ کلمات فراتر میرود و به آسمان میرود.
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚘️سومین شماره فصلنامه " گلک تو" ویژه بهار با مطالب جذاب، داستانهای زیبا، شعرهای دوست داشتنی و تصاویر رنگارنگ، همراه با فایلهای صوتی دلنشین منتشر شد.
🎨 این مجله مختص دانشآموزان پایههای سوم و چهارم دبستان است.
🎁 فصلنامههای «گلک»؛
دنیایی پر از نشاط و شادابی برای همراهی دانش آموزان دبستان در مسیر خواندن ✨
🌐 مرکز توسعه سواد خواندن مجموعهای تازه از مجلات گلک را منتشر کرد. چهار فصلنامه برای دانشآموزان پایههای اول تا ششم در مسیر شیرین یادگیری و لذت بردن از خواندن.
🔗️ جهت مشاهده فیلم معرفی مجلات و ثبت سفارش لینک رسمی زیر را انتخاب کنید .
https://survey.porsline.ir/s/wkevcY3
📞 سفارش: ۰۲۱۸۵۶۷۰
🌐 shop.meraat.ir
🌐 www.instory.ir
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅قصه ظهر جمعه🎧فایل صوتی 🎧
📕قصه "بيا بيا ...بيا پيش من
📗از کتاب "بيا بيا..بيا پيش من
🐢💔لاکپشت کوچولو تازه از تخم بیرون آمده و صدایی عجیب میشنود: «بیا، بیا، پیش من بیا!»
اما چه کسی او را صدا میزند؟ دوست است یا دشمن؟
اگر میخواهی راز این صدا را بفهمی، همین حالا فایل صوتی قصهی «بیا، بیا… بیا پیش من!» را گوش کن و با لاکپشت کوچولو همراه شو!
#داستان_کودکان #قصه_و_داستان
#قصه_در_مدرسه
#اخبار_قصه_در_مدرسه
در کانال《قصه در مدرسه》عضو شوید 👇
https://eitaa.com/ghdmpub
صحبت از نقش و جایگاه قصه و داستان در ایجاد آرامش در وجود کودکان با ساغر لطفی نژاد، داور مرحله ملی و بینالمللی جشنواره قصهگویی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به میان آمد. کسی که مدرس کارگاه و برگزار کننده نشستهای آموزشی قصهگویی، مدرس و هنرمند حوزه عروسکسازی و همچنین مجری برنامههای قصه_ نمایش بر اساس کتابهای داستان است. او با کتاب، قصه، داستان و قصهگویی آشناست.
راحت و صمیمی برایمان گفت که از نقش قصه در آرامش برایتان مینویسم. از روزهایی که خودم کودک بودم در دوران ۸ سال دفاع مقدس و از روزهایی که کودکان بسیاری را به عنوان مربی، همراهی کردم. خاطره و تجربه ساغر لطفی نژاد را با هم میخوانیم.
👇👇👇
*هیولاهای روی دیوار*
بچه که بودم جنگ هشت ساله آغاز شد. سالهای اول جنگ را با تصاویر مبهم و درهم و برهمی از سفر شش ماههمان به انزلی به عنوان جنگزده به یاد میآورم.
اما از ۵ سالگی تا پایان جنگ را خوب یادم هست.
غروب که میشد، درست بعد از اذان مغرب خاموشی اعلام میکردند و اهواز زیبا با تمام هیاهوی روزانهاش، در تاریکی و سکوت فرو میرفت.
و درست همان زمان بود که ما بچهها به جنب و جوش عجیبی می افتادیم.انگار تاریکی نه تنها بد و ترسناک نبود، بلکه بهترین ساعات عمرمان بود.
شمع های بلند و باریک که تهشان به بشقاب چسبیده بود با نوری ضعیف، دیوار میان کوه رختخوابها و در کوچک اتاق را روشن میکردند و ما با هر وسیلهای از صبح جمع کرده بودیم در ذهنمان هیولاهایی میساختیم و سایهشان را با عقب و جلو رفتن بزرگ و کوچک میکردیم.
هیولاهایی از بطری پلاستیکی، سبد کوچک سبزی که وقتی نور از شبکه های کوچکش به دیوار میپاشید تصویر زیبایی نمایان میشد.
یادم است مامان کفکیر بزرگ و دسته کوتاه نذری را روی کله اش میگذاشت و خودش را غول یک چشم معرفی میکرد. ما نه از ترس که از شادی جیغ میکشیدیم و به سایهی غول یک چشم بالش پرت میکردیم. بعد با ان صدای مهربانش شروع میکرد به قصه گفتن. سرهایمان را روی یک بالش کنار هم میچسباندیم تا مامان زمزمه کند یکی بود و یکی نبود...
این روزها با صدای هر انفجار، میپرم به خاطرات دهه ی ۶۰ .
ترسی احساس نمیکنم. نه به خاطر اینکه حالا بیش از ۴۰ سال دارم.
دلیلش شاید ماندگاری طعم شیرین شبهای خاموشی به وقت بمباران و خمسه خمسه بود که مامان با بازیهایش برایمان شکل دیگری در ذهنم ثبتش کرده تا نترسیم و به بحران جنگ فکر نکنیم.
حالا این عید نوروز عجیب و غریب همه خانه ی پدر جمعیم. شاید مامان که حالا پیر شده، دیگر نتواند اضطرابمان را از جنگ، با بازی کم کند اما از اینکه کنارش هستیم خیالش آسوده میشود.
مهدیار ۵ ساله" پسر برادرم" مقابل تلویزیون با چشمهای گرد و نگاه مضطرب نشسته و چشم دوخته به دهان گوینده ی اخبار که با هیجان هر چه تمام تر خشمش را فریاد میزند و تصاویر مدرسه ی میناب را نشانمیدهد.
مامان به پهلویم میزند و میگوید ؛ بچه ها را میتونی سرگرم کنی؟
دیدن تصاویر کودکان شهید حالم را بهم ریخته.اشکهامو پاک میکنم و سر تکان میدهم.
مهدیار را برمیدارم و به اتاق میروم. چراغها را خاموش میکنم. اینبار نه با نور شمع که با نور تلفن همراه، روی دیوار تصاویری میسازم.
چند لحظه بعد صدای جیغ و داد و خندهمان خانه را پر میکند. صدای انفجارها کم میشود. دور میشود.
و مهدیار ۵ ساله با هیولاهای روی دیوار میجنگد و به آنها بالش پرتاب میکند.و من کم کم شروع میکتم به گفتن یک قصه از غول خوابالوی چشم قاشقی.یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون....
ساغر لطفی نژاد_ بهار ۱۴۰۵