گاهی در میان هیاهوی برنامههای آموزشی و دنیای پر از اعداد و حروف، یادمان میرود که قلب یک کودک، با کلماتِ داستانها میتپد، نه فقط با دستورالعملهای کتاب درسی. من، هم به عنوان یک معلم و هم به عنوان یک مادر، دریافتهام که قصهگویی، تنها سرگرمی نیست؛ بلکه پلی است میان دنیای کوچک کودک و بیکرانگیِ مفاهیم انسانی.
قصهها به کودکان یاد میدهند که چگونه احساس کنند، چگونه بفهمند و چگونه انسان باشند. من، مرجان زارع، در نقش معلم، مدرس هنر و سردبیر نشریه مدرسهما (مجتمع آموزشی جوادالائمه شهر یزد) ،همواره به دنبال این معجزه در میان رنگها و کلمات بودهام. اجازه دهید یکی از خاطراتم را از این ملاقاتِ جادویی میان کتاب و قلبِ کودکان با شما به اشتراک بگذارم...
👇👇👇
📚«مامان، "محوطه" یعنی چه؟»
🌼خورشیدِ آن روز، با گرمای عجیبی از پنجره به درون میتابید؛ روزی که پسرم، آن کودکِ کوچکِ کلاس دوم، با لجاجتی شیرین، مدرسه را رد کرد. در ابتدا، نگرانیِ پنهانی همچون مهِ صبحگاهی بر دلم نشست؛ با خود گفتم: «یک روز اشکالی ندارد»، اما قلبم از آیندهای نامعلوم میلرزید. برای آنکه در کنارش باشم، از کار مرخصی گرفتم؛ تا باشد که این تنهاییِ ناگهانی، ریشهای در دلِ او داشته باشد.
ساعتِ ظهر، وقتی باید برای خرید بیرون میرفتم، کتابِ داستانِ تازهای را که با دقت برایش انتخاب کرده بودم، در دستانش گذاشتم. گفتم: «کمی صبر کن عزیزم، زود برمیگردم.» او در میانهی غرق شدن در صفحات رنگی، نگاهی به من دوخت و پرسید: «مامان، "محوطه" یعنی چه؟» با لبخندی که ناشی از آرامش دادن به او بود، معنای حصار و مرزهای یک مکان را برایش گفتم و از خانه بیرون شدم.
لحظاتی بعد، موبایلم لرزید. او بود؛ با صدایی که انگار از میانِ دنیایِ کلمات بیرون آمده بود: «کجایی مامان؟» پاسخ دادم: «پایینِ مجتمع.» مکثی کرد و با کشفی که در صدایش موج میزد، گفت: «یعنی توی محوطه؟» لبخندی بر لبانم نشست؛ انگار او با همان کلمهی ساده، مرزهای دنیای خود را جابهجا کرده بود.
وقتی به خانه بازگشتم، دیگر خبری از آن نگرانیِ صبحگاهی نبود. او نه تنها کتاب را خوانده بود، مجله را ورق زده بود، بلکه با اشتیاقی وصفناپذیر، در پی معنای کلمات دیگر بود. آن لحظه فهمیدم که او امروز به مدرسه نرفته تا از یادگیری باز بماند، بلکه او در خانهی خود، در میانِ صفحاتِ کاغذ، مدرسهای بزرگتر و زیباتر را بنا کرده بود. خوشحال بودم؛ چرا که میدیدم دنیای واژگانش در حال گسترش است و تخیلش، همچون پرندهای آزاد، از حصارِ کلمات فراتر میرود و به آسمان میرود.
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚘️سومین شماره فصلنامه " گلک تو" ویژه بهار با مطالب جذاب، داستانهای زیبا، شعرهای دوست داشتنی و تصاویر رنگارنگ، همراه با فایلهای صوتی دلنشین منتشر شد.
🎨 این مجله مختص دانشآموزان پایههای سوم و چهارم دبستان است.
🎁 فصلنامههای «گلک»؛
دنیایی پر از نشاط و شادابی برای همراهی دانش آموزان دبستان در مسیر خواندن ✨
🌐 مرکز توسعه سواد خواندن مجموعهای تازه از مجلات گلک را منتشر کرد. چهار فصلنامه برای دانشآموزان پایههای اول تا ششم در مسیر شیرین یادگیری و لذت بردن از خواندن.
🔗️ جهت مشاهده فیلم معرفی مجلات و ثبت سفارش لینک رسمی زیر را انتخاب کنید .
https://survey.porsline.ir/s/wkevcY3
📞 سفارش: ۰۲۱۸۵۶۷۰
🌐 shop.meraat.ir
🌐 www.instory.ir
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅قصه ظهر جمعه🎧فایل صوتی 🎧
📕قصه "بيا بيا ...بيا پيش من
📗از کتاب "بيا بيا..بيا پيش من
🐢💔لاکپشت کوچولو تازه از تخم بیرون آمده و صدایی عجیب میشنود: «بیا، بیا، پیش من بیا!»
اما چه کسی او را صدا میزند؟ دوست است یا دشمن؟
اگر میخواهی راز این صدا را بفهمی، همین حالا فایل صوتی قصهی «بیا، بیا… بیا پیش من!» را گوش کن و با لاکپشت کوچولو همراه شو!
#داستان_کودکان #قصه_و_داستان
#قصه_در_مدرسه
#اخبار_قصه_در_مدرسه
در کانال《قصه در مدرسه》عضو شوید 👇
https://eitaa.com/ghdmpub
صحبت از نقش و جایگاه قصه و داستان در ایجاد آرامش در وجود کودکان با ساغر لطفی نژاد، داور مرحله ملی و بینالمللی جشنواره قصهگویی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به میان آمد. کسی که مدرس کارگاه و برگزار کننده نشستهای آموزشی قصهگویی، مدرس و هنرمند حوزه عروسکسازی و همچنین مجری برنامههای قصه_ نمایش بر اساس کتابهای داستان است. او با کتاب، قصه، داستان و قصهگویی آشناست.
راحت و صمیمی برایمان گفت که از نقش قصه در آرامش برایتان مینویسم. از روزهایی که خودم کودک بودم در دوران ۸ سال دفاع مقدس و از روزهایی که کودکان بسیاری را به عنوان مربی، همراهی کردم. خاطره و تجربه ساغر لطفی نژاد را با هم میخوانیم.
👇👇👇
*هیولاهای روی دیوار*
بچه که بودم جنگ هشت ساله آغاز شد. سالهای اول جنگ را با تصاویر مبهم و درهم و برهمی از سفر شش ماههمان به انزلی به عنوان جنگزده به یاد میآورم.
اما از ۵ سالگی تا پایان جنگ را خوب یادم هست.
غروب که میشد، درست بعد از اذان مغرب خاموشی اعلام میکردند و اهواز زیبا با تمام هیاهوی روزانهاش، در تاریکی و سکوت فرو میرفت.
و درست همان زمان بود که ما بچهها به جنب و جوش عجیبی می افتادیم.انگار تاریکی نه تنها بد و ترسناک نبود، بلکه بهترین ساعات عمرمان بود.
شمع های بلند و باریک که تهشان به بشقاب چسبیده بود با نوری ضعیف، دیوار میان کوه رختخوابها و در کوچک اتاق را روشن میکردند و ما با هر وسیلهای از صبح جمع کرده بودیم در ذهنمان هیولاهایی میساختیم و سایهشان را با عقب و جلو رفتن بزرگ و کوچک میکردیم.
هیولاهایی از بطری پلاستیکی، سبد کوچک سبزی که وقتی نور از شبکه های کوچکش به دیوار میپاشید تصویر زیبایی نمایان میشد.
یادم است مامان کفکیر بزرگ و دسته کوتاه نذری را روی کله اش میگذاشت و خودش را غول یک چشم معرفی میکرد. ما نه از ترس که از شادی جیغ میکشیدیم و به سایهی غول یک چشم بالش پرت میکردیم. بعد با ان صدای مهربانش شروع میکرد به قصه گفتن. سرهایمان را روی یک بالش کنار هم میچسباندیم تا مامان زمزمه کند یکی بود و یکی نبود...
این روزها با صدای هر انفجار، میپرم به خاطرات دهه ی ۶۰ .
ترسی احساس نمیکنم. نه به خاطر اینکه حالا بیش از ۴۰ سال دارم.
دلیلش شاید ماندگاری طعم شیرین شبهای خاموشی به وقت بمباران و خمسه خمسه بود که مامان با بازیهایش برایمان شکل دیگری در ذهنم ثبتش کرده تا نترسیم و به بحران جنگ فکر نکنیم.
حالا این عید نوروز عجیب و غریب همه خانه ی پدر جمعیم. شاید مامان که حالا پیر شده، دیگر نتواند اضطرابمان را از جنگ، با بازی کم کند اما از اینکه کنارش هستیم خیالش آسوده میشود.
مهدیار ۵ ساله" پسر برادرم" مقابل تلویزیون با چشمهای گرد و نگاه مضطرب نشسته و چشم دوخته به دهان گوینده ی اخبار که با هیجان هر چه تمام تر خشمش را فریاد میزند و تصاویر مدرسه ی میناب را نشانمیدهد.
مامان به پهلویم میزند و میگوید ؛ بچه ها را میتونی سرگرم کنی؟
دیدن تصاویر کودکان شهید حالم را بهم ریخته.اشکهامو پاک میکنم و سر تکان میدهم.
مهدیار را برمیدارم و به اتاق میروم. چراغها را خاموش میکنم. اینبار نه با نور شمع که با نور تلفن همراه، روی دیوار تصاویری میسازم.
چند لحظه بعد صدای جیغ و داد و خندهمان خانه را پر میکند. صدای انفجارها کم میشود. دور میشود.
و مهدیار ۵ ساله با هیولاهای روی دیوار میجنگد و به آنها بالش پرتاب میکند.و من کم کم شروع میکتم به گفتن یک قصه از غول خوابالوی چشم قاشقی.یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون....
ساغر لطفی نژاد_ بهار ۱۴۰۵
📚چگونه بدون تحریف، تاریخ را برای کودکان روایت کنیم
✏️نگارش داستانهای تاریخی برای کودکان، مسیری حساس است که نیازمند رعایت تعادل میان دقت تاریخی و جذابیت داستانی است. کارشناسان حوزه ادبیات کودک هشدار میدهند که سادهسازی بیش از حد یا تحریف رویدادها برای متناسبسازی با سن مخاطب، میتواند از ارزش آموزشی و تاریخی اثر بکاهد.
ناصر نادری نويسنده و کارشناس ادبیات کودک و نوجوان در گفتگویی با بخش رسانهای موسسه نوآوران قصه و داستان گفت:" یکی از بزرگترین چالشهای پیش روی نویسندگان، مدیریت مرز میان «واقعیت تاریخی» و «عناصر تخیلی» است. در داستانهای تاریخی، نباید اجازه داد تخیل، حقیقت را مخدوش کند. نویسنده باید با دقت مدیریت کند که چگونه از عناصر داستانی برای جذاب کردن روایت استفاده کند، بدون آنکه دقت علمی و تاریخی اثر قربانی شود. این تعادل، کلید اصلی تبدیل شدن یک داستان به ابزاری آموزشی و قابل اعتماد است."
او در ادامه افزود:" مسئله دیگر، «انتخاب روایت» است. نویسندگان باید از کلیشههای قدیمی که تاریخ را تنها در قالب جنگها و پادشاهان خلاصه میکنند، فاصله بگیرند. یک روایت جامع و مدرن در ادبیات کودک، باید به زندگی روزمره مردم، پیشرفتهای علمی، نقش زنان و وضعیت کودکان در طول تاریخ نیز بپردازد. این تنوع در روایت، باعث میشود کودک با ابعاد مختلف و تضادهای اخلاقی واقعبینانه با تاریخ مواجه شود و نگاهی چندجانبه پیدا کند."
وی در پایان یادآور شد:" در نهایت، نویسندگان باید از دام «سادهسازی مفرط» و «تحریف ایدئولوژیک» دوری کنند. اگرچه داستان باید برای گروه سنی هدف متناسب باشد، اما نباید با حذف پیچیدگیهای تاریخی، حقیقت را برای کودک تلطیف کرد. هدف نهایی باید این باشد که داستان، نه تنها اطلاعات را منتقل کند، بلکه کودکان را به سوی پرسشگری و درک عمیق پیچیدگیهای انسانی و تاریخی سوق دهد تا آنها بتوانند با نگاهی منتقدانه به گذشته بنگرند."
در این روزگار که کودکان همراه بزرگترها دور هم در خیابانها جمع میشوند، مربیان توانمندی هم هستند که میز کتاب راهاندازی میکنند و کودکان را تشویق و ترغیب به مطالعه میکنند. یکی از این پاتوقهای فرهنگی به همت مربی باتجربه و قصهگوی بینالمللی در شهر بندرعباس برپا میشود. جایی در همسایگی شهر میناب استان هرمزگان که دانشآموزان شهید آن دبستان، امروز نام آنان جهانی شده است. با ما به کنار یکی از میزهای کتاب بیایید.
👇👇👇
📚از غرفههای شبانه تا امواج رادیو؛ روایتی از مهر یک مربی توانمند
🌙در دل شبهایی که گاه آسمان غرور جنگ را فریاد میزد، اما زمین هنوز بوی زندگی میداد، بانویی بود با چمدانی از قصه. فاطمه غفاری؛ همان قصهگوی بینالمللی که مدرکش را نه از دانشگاه که از لبخند بچهها گرفته بود. هر شب بچهها، از هر کوچه و هر سو، هنوز هم دورش جمع میشوند. پدر و مادرها هم میآیند؛ چون قصه فقط برای کودکان نیست، برای دلتنگهای این روزهای سخت است.
فاطمه کتابهای رنگی میآورد؛ مثل پرندههایی که دانه به منقار دارند. بچهها انتخاب میکنند، میخوانند، گاهی با انگشت روی کلمات میلغزند. بعد کتاب را امانت میبرند خانه، میان دیوارهایی که از بمب ترک خورده است، اما حالا با هر خط قصهها پر میشود. فاطمه پادکست میسازد، توی رادیو قصه میگوید، صدایش را میفرستد توی راههای دور و نزدیک.
شبها اما قشنگترین لحظه است. درست یکی از همان شبها، یک پدر هرمزگانی هم، با سه تا بچه — دو دختر و یک پسر — میآیند. پدر با همان ماشینی میآيد که با آن کار هم میکند. دستهایش از کار و تلاش ترکخورده، چشمانش اما نرم از کتاب. گاهی کنار بچهها مینشیند، زل میزند به صفحههای کتاب، ورق میزند، سکوت میکند. انگار دارد الفبای فراموششدهای را دوباره یاد میگیرد.
یک روز پشت فرمان، میان خیابانها و جادهها، رادیو را باز کرد تا از تنهایی دربیاید. صدایی آشنا پیچید توی اتاقک ماشین. نفسش بند آمد.
همان صدا. همان نرمی و گرمی. همان بانویی که هر شب بچههایش را دور خودش جمع میکند. فاطمه داشت قصه میگفت. پدر به مقصد رسید، اما نتوانست از صندلی بلند شود. محصولات منتظر بودند، گیرنده کالا نگران. اما او ماند تا قصه تمام شد. قصه هیجان داشت و پدر منتظر بود نتیجه قصه را بشنود و بعد برود سراغ تحویل کالا.
بعد بلند شد، بارها را تحویل داد، لبخند زد و با خودش فکر کرد: «قصه، مثل فرمان ماشینی است که آدم را از تنهایی به خانه میرساند.»
راستی
🎁کتابهای قصه و داستان اینجاست👇
🌐سایت ما:
http://shop.meraat.ir
📗نقش رمان در کاهش وحشت از بحران
📚در شرایط بحرانی مانند زلزله، سیل و بهویژه جنگ، انسان دچار سردرگمی، فشار عصبی و استرسهای کوتاهمدت یا بلندمدت میشود. روانشناسان معتقدند ماندن در این وضعیت فرساینده میتواند به وخامت روانی و حتی تهدید حیات منجر شود، اما یکی از مؤثرترین راهکارها برای افزایش «تابآوری» در چنین برههای، کتاب خواندن است.
متن کامل👇👇
📗نقش رمان در کاهش وحشت از بحران
📚در شرایط بحرانی مانند زلزله، سیل و بهویژه جنگ، انسان دچار سردرگمی، فشار عصبی و استرسهای کوتاهمدت یا بلندمدت میشود. روانشناسان معتقدند ماندن در این وضعیت فرساینده میتواند به وخامت روانی و حتی تهدید حیات منجر شود، اما یکی از مؤثرترین راهکارها برای افزایش «تابآوری» در چنین برههای، کتاب خواندن است.
حسین قربانزاده خیاوی، نویسنده حوزه کودک و نوجوان در باره اهميت توجه به کتاب و کتابخوانی در زمان بحران با بیان این نکته گفت:"
در لحظه وقوع بحران و همچنین ماهها پس از آن، فرد با دلهره و نگرانیهای مداوم دستوپنجه نرم میکند. اگر این فشارها مدیریت نشود، زندگی روزمره به کابوسی توهمزا تبدیل خواهد شد. اما کتابها بر پایه تجربههای زیسته، دیدهها و شنیدههای واقعی نوشته میشوند. شخصیتهای داستانی معمولاً با اتفاقاتی مشابه یا حتی سختتر از آنچه خواننده تجربه میکند روبهرو بودهاند و در دل داستان، راهها، امیدها و روشهایی برای عبور از آن شرایط ارائه میشود."
قربانزاده که تاکنون آثارش جوایز متعددی را کسب کرده در ادامه افزود:" همزادپنداری با قهرمان داستان یکی از مهمترین مکانیسمهای روانی مطالعه در بحران است. وقتی خواننده میبیند شخصیتی تلاش میکند به بهترین و قویترین نسخه خود برسد، ناخودآگاه این باور در او تقویت میشود که «من هم توانایی عبور دارم». این احساس الهامبخش، امیدواری را زنده میکند و از فروپاشی روانی جلوگیری مینماید. به همین دلیل، کتاب در بطن خود صبوری را آموزش میدهد."
او همچنین یادآور شد:" نکته جالب توجه، تأثیر مطالعه بر کودکان است. بچههایی که حتی داستانهای چندصفحهای میخوانند، به تدریج صبر و حوصله را تمرین میکنند. کسی که میتواند یک رمان ۳۰۰ تا ۴۰۰ صفحهای را با آرامش بخواند، ظرفیت بالایی برای تحمل شرایط سخت پیدا کرده است. کارشناسان توصیه میکنند در مواقع بحران، به جای غرق شدن در اخبار استرسزا، خانوادهها وقت روزانهای برای مطالعه فردی یا جمعی کنار بگذارند تا این صبوری محکمتر و قویتر شود."