eitaa logo
قصه در مدرسه
5.8هزار دنبال‌کننده
593 عکس
299 ویدیو
9 فایل
مرکز توسعه سواد خواندن ◇ ارتباط با ادمین: @ghdm_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
📚چگونه بدون تحریف، تاریخ را برای کودکان روایت کنیم 👇👇👇
📚چگونه بدون تحریف، تاریخ را برای کودکان روایت کنیم ✏️نگارش داستان‌های تاریخی برای کودکان، مسیری حساس است که نیازمند رعایت تعادل میان دقت تاریخی و جذابیت داستانی است. کارشناسان حوزه ادبیات کودک هشدار می‌دهند که ساده‌سازی بیش از حد یا تحریف رویدادها برای متناسب‌سازی با سن مخاطب، می‌تواند از ارزش آموزشی و تاریخی اثر بکاهد. ناصر نادری نويسنده و کارشناس ادبیات کودک و نوجوان در گفتگویی با بخش رسانه‌ای موسسه نوآوران قصه و داستان گفت:" یکی از بزرگترین چالش‌های پیش روی نویسندگان، مدیریت مرز میان «واقعیت تاریخی» و «عناصر تخیلی» است. در داستان‌های تاریخی، نباید اجازه داد تخیل، حقیقت را مخدوش کند. نویسنده باید با دقت مدیریت کند که چگونه از عناصر داستانی برای جذاب کردن روایت استفاده کند، بدون آنکه دقت علمی و تاریخی اثر قربانی شود. این تعادل، کلید اصلی تبدیل شدن یک داستان به ابزاری آموزشی و قابل اعتماد است." او در ادامه افزود:" مسئله دیگر، «انتخاب روایت» است. نویسندگان باید از کلیشه‌های قدیمی که تاریخ را تنها در قالب جنگ‌ها و پادشاهان خلاصه می‌کنند، فاصله بگیرند. یک روایت جامع و مدرن در ادبیات کودک، باید به زندگی روزمره مردم، پیشرفت‌های علمی، نقش زنان و وضعیت کودکان در طول تاریخ نیز بپردازد. این تنوع در روایت، باعث می‌شود کودک با ابعاد مختلف و تضادهای اخلاقی واقع‌بینانه با تاریخ مواجه شود و نگاهی چندجانبه پیدا کند." وی در پایان یادآور شد:" در نهایت، نویسندگان باید از دام «ساده‌سازی مفرط» و «تحریف ایدئولوژیک» دوری کنند. اگرچه داستان باید برای گروه سنی هدف متناسب باشد، اما نباید با حذف پیچیدگی‌های تاریخی، حقیقت را برای کودک تلطیف کرد. هدف نهایی باید این باشد که داستان، نه تنها اطلاعات را منتقل کند، بلکه کودکان را به سوی پرسشگری و درک عمیق پیچیدگی‌های انسانی و تاریخی سوق دهد تا آن‌ها بتوانند با نگاهی منتقدانه به گذشته بنگرند."
در این روزگار که کودکان همراه بزرگترها‌ دور هم در خیابان‌ها جمع می‌شوند، مربیان توانمندی هم هستند که میز کتاب راه‌اندازی می‌کنند و کودکان را تشویق و ترغیب به مطالعه می‌کنند. یکی از این پاتوق‌های فرهنگی به همت مربی باتجربه و قصه‌گوی بین‌المللی در شهر بندرعباس برپا می‌شود. جایی در همسایگی شهر میناب استان هرمزگان که دانش‌آموزان شهید آن دبستان، امروز نام آنان جهانی شده است. با ما به کنار یکی از میزهای کتاب بیایید. 👇👇👇
📚از غرفه‌های شبانه تا امواج رادیو؛ روایتی از مهر یک مربی توانمند 🌙در دل شب‌هایی که گاه آسمان غرور جنگ را فریاد می‌زد، اما زمین هنوز بوی زندگی می‌داد، بانویی بود با چمدانی از قصه. فاطمه غفاری؛ همان قصه‌گوی بین‌المللی که مدرکش را نه از دانشگاه که از لبخند بچه‌ها گرفته بود. هر شب بچه‌ها، از هر کوچه و هر سو، هنوز هم دورش جمع می‌شوند. پدر و مادرها هم می‌آیند؛ چون قصه فقط برای کودکان نیست، برای دلتنگ‌های این روزهای سخت است. فاطمه کتاب‌های رنگی می‌آورد؛ مثل پرنده‌هایی که دانه به منقار دارند. بچه‌ها انتخاب می‌کنند، می‌خوانند، گاهی با انگشت روی کلمات می‌لغزند. بعد کتاب را امانت می‌برند خانه، میان دیوارهایی که از بمب ترک خورده است، اما حالا با هر خط قصه‌ها پر می‌شود. فاطمه پادکست می‌سازد، توی رادیو قصه می‌گوید، صدایش را می‌فرستد توی راه‌های دور و نزدیک. شب‌ها اما قشنگ‌ترین لحظه است. درست یکی از همان شب‌ها، یک پدر هرمزگانی هم، با سه تا بچه — دو دختر و یک پسر — می‌آیند. پدر با همان ماشینی می‌آيد که با آن کار هم‌ می‌کند. دست‌هایش از کار و تلاش ترک‌خورده، چشمانش اما نرم از کتاب. گاهی کنار بچه‌ها می‌نشیند، زل می‌زند به صفحه‌های کتاب، ورق می‌زند، سکوت می‌کند. انگار دارد الفبای فراموش‌شده‌ای را دوباره یاد می‌گیرد. یک روز پشت فرمان، میان خیابان‌ها و جاده‌ها، رادیو را باز کرد تا از تنهایی دربیاید. صدایی آشنا پیچید توی اتاقک ماشین. نفسش بند آمد. همان صدا. همان نرمی و گرمی. همان بانویی که هر شب بچه‌هایش را دور خودش جمع می‌کند. فاطمه داشت قصه می‌گفت. پدر به مقصد رسید، اما نتوانست از صندلی بلند شود. محصولات منتظر بودند، گیرنده کالا نگران. اما او ماند تا قصه تمام شد. قصه هیجان داشت و پدر منتظر بود نتیجه قصه را بشنود و بعد برود سراغ تحویل کالا. بعد بلند شد، بارها را تحویل داد، لبخند زد و با خودش فکر کرد: «قصه، مثل فرمان ماشینی است که آدم را از تنهایی به خانه می‌رساند.» راستی 🎁کتاب‌های قصه و داستان اینجاست👇 🌐سایت ما: http://shop.meraat.ir
📗نقش رمان در کاهش وحشت از بحران 📚در شرایط بحرانی مانند زلزله، سیل و به‌ویژه جنگ، انسان دچار سردرگمی، فشار عصبی و استرس‌های کوتاه‌مدت یا بلندمدت می‌شود. روانشناسان معتقدند ماندن در این وضعیت فرساینده می‌تواند به وخامت روانی و حتی تهدید حیات منجر شود، اما یکی از مؤثرترین راهکارها برای افزایش «تاب‌آوری» در چنین برهه‌ای، کتاب خواندن است. متن کامل👇👇
📗نقش رمان در کاهش وحشت از بحران 📚در شرایط بحرانی مانند زلزله، سیل و به‌ویژه جنگ، انسان دچار سردرگمی، فشار عصبی و استرس‌های کوتاه‌مدت یا بلندمدت می‌شود. روانشناسان معتقدند ماندن در این وضعیت فرساینده می‌تواند به وخامت روانی و حتی تهدید حیات منجر شود، اما یکی از مؤثرترین راهکارها برای افزایش «تاب‌آوری» در چنین برهه‌ای، کتاب خواندن است. حسین قربانزاده خیاوی، نویسنده‌ حوزه کودک و نوجوان در باره اهميت توجه به کتاب و کتابخوانی در زمان بحران با بیان این نکته گفت:" در لحظه وقوع بحران و همچنین ماه‌ها پس از آن، فرد با دلهره و نگرانی‌های مداوم دست‌وپنجه نرم می‌کند. اگر این فشارها مدیریت نشود، زندگی روزمره به کابوسی توهم‌زا تبدیل خواهد شد. اما کتاب‌ها بر پایه تجربه‌های زیسته، دیده‌ها و شنیده‌های واقعی نوشته می‌شوند. شخصیت‌های داستانی معمولاً با اتفاقاتی مشابه یا حتی سخت‌تر از آنچه خواننده تجربه می‌کند روبه‌رو بوده‌اند و در دل داستان، راه‌ها، امیدها و روش‌هایی برای عبور از آن شرایط ارائه می‌شود." قربانزاده که تاکنون آثارش جوایز متعددی را کسب کرده در ادامه افزود:" همزادپنداری با قهرمان داستان یکی از مهم‌ترین مکانیسم‌های روانی مطالعه در بحران است. وقتی خواننده می‌بیند شخصیتی تلاش می‌کند به بهترین و قوی‌ترین نسخه خود برسد، ناخودآگاه این باور در او تقویت می‌شود که «من هم توانایی عبور دارم». این احساس الهام‌بخش، امیدواری را زنده می‌کند و از فروپاشی روانی جلوگیری می‌نماید. به همین دلیل، کتاب در بطن خود صبوری را آموزش می‌دهد." او همچنین یادآور شد:" نکته جالب توجه، تأثیر مطالعه بر کودکان است. بچه‌هایی که حتی داستان‌های چندصفحه‌ای می‌خوانند، به تدریج صبر و حوصله را تمرین می‌کنند. کسی که می‌تواند یک رمان ۳۰۰ تا ۴۰۰ صفحه‌ای را با آرامش بخواند، ظرفیت بالایی برای تحمل شرایط سخت پیدا کرده است. کارشناسان توصیه می‌کنند در مواقع بحران، به جای غرق شدن در اخبار استرس‌زا، خانواده‌ها وقت روزانه‌ای برای مطالعه فردی یا جمعی کنار بگذارند تا این صبوری محکم‌تر و قوی‌تر شود."
✨ ولادت خجسته و مبارک امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بر شما مبارک باشد. ✨ مرکز توسعه سواد خواندن ☎️ ۰۲۱_۸۵۶۷۰
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📕رمان: حباب های خنده آیا لبخند مهم است؟ به نظر می رسد همان قدر که سلام واجب است، لبخند هم اهمیت دارد. اصلی ترین چیزی که در طول زندگی مورد نیاز آدم است حتی اگر هزار سال هم عمر کرده باشد، خنده است. خنده پیامد لبخند است و دوستی پیامد لبخند و خنده. اگر اوضاع جهان بر همین منوال پیش برود؛ یعنی عجله و کمبود زمان، ممکن است دانشمندان مجبور شوند قرص هایی اختراع کنند که مردم بخورند و لبخند بزنند و کمی بخندند. معمولا چون نویسنده‌ها جلوتر از دانشمندان تخیل می‌کنند، نویسنده این کتاب رمانی درباره حباب خنده نوشته است. ✏️نویسنده: شکوه قاسم نیا 📗طراح جلد: مهکامه شعبانی 🔷️مخاطبان: ۱۲ تا ۱۵ ساله ها دارای فایل صوتی به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب برای تهیه کتاب به این نشانی مراجعه کن. 🌐سایت ما: shop.meraat.ir www.instory.ir
🔵بخش سوم خاطرات آقا معلم‌هنرمند، کارشناس روانشناسی و متخصص کار با اپلیکیشن‌های تولید فیلم و عکس علی اکبر شریفی را در اینجا باهم می‌خوانیم. 👇👇👇
🌙رمضان در رمضان ( قسمت سوم ) به سمت دفتر همکاران در همان طبقه حرکت کردم. تعدادی از همکاران خانم بودند و نباید اضطراب ایجاد می‌کردم. اما همه از حمله‌ی نظامی می‌گفتند. گروهی درحال تماس به عزیزانشان بودند. باید سعی می‌کردیم تا برای دانش‌آموزان مشکلی پیش نیاید. زنگ تفریح تمام شده بود و دانش‌آموزان در حال بالا آمدن از پله‌ها بودند. قرارشد بعد از بالا آمدن آن‌ها کلاس‌ها را از پایه‌های پایین‌تر یک به یک به سالن هم کف انتقال دهیم. با کلاس دیگری از پایه پنجم کلاس داشتم. قبل از بچه‌ها سرکلاس رفتم و پرده‌ها را کشیدم. دانش‌آموزان به کلاس وارد شدند. قصه‌ی سنگ‌ها شروع شد. در کلاس‌ها همواره در کنار فعالیت هنری تمرین سخنوری داشتیم. دانش‌آموزان به نوبت جلوی کلاس می‌آمدند. قصه‌ی کوتاه، خاطره، جُک، معما، موضوع علمی و ... تعریف می‌کردند. این کلاس پنجم یکی از فعال‌ترین کلاس‌های من در این بخش بود. دانش‌آموزان از بدو ورود برای این بخش نوبت می‌گرفتند. یکی از دانش‌آموزان جلو آمد. او همیشه نوبت اول را به نام خود می‌زد. به او گفتم که امروز به سالن می‌رویم . حرف مرا نیمه‌تمام گذاشت و سرش را در گوش من آورد و گفت: آقا جَنگ شده ! بعضی از دانش‌آموزان نیز از شروع جنگ می‌گفتند. از همه خواستم سرجایشان بنشینند و خیلی آرام وسایل خود را جمع کنند. شروع کردم به تعریف قصه! یک روز مامان لاک‌پشت، بابا لاک‌پشت و بچه لاک‌پشت تصمیم می‌گیرند به پیک‌نیک بروند و ... کم‌کم بلندگوی مدرسه شروع به خواندن اسامی دانش‌آموزان کرد. خانواده‌ی دانش‌آموزان برای بُردن فرزندانشان به مدرسه آمده‌بودند. نوبت به کلاس من رسید تا سالن طبقه‌ی پایین بروند. قصه‌ای انتخاب کرده بودم که هر وقت خواستم تمامش کنم! ... بچه لاک‌پشت سرش را از پشت بوته‌ها بالا آورد و گفت: می‌دونستم شما بدقول هستید. خوب شد نرفتم! کلاس خالی از دانش‌آموز شد. آخرین نفر از کلاس خارج شدم. در راهرو دانش‌آموزی که در گوشی خبر جَنگ را داده بود، در حال دلداری دادن به یکی از همکلاسی‌هایش بود که گریه می‌کرد. برای خودش شیر بچه‌ای بود. به داخل سالن رفتم و مشغول جمع‌آوری وسایل کلاسم شدم. چیزی که از لحظه‌ی اول وجودم را خراش می‌داد، حالا در حال فشردن گلو و راه تنفسم بود. دخترم! چه کار می‌توانستم انجام دهم؟ از طرفی همسرم در تهران نبود و تازه امروز چهلم فوت مادرش در شهر لاهیجان بود، از آنجا چه کاری می‌توانست انجام دهد. زنگ زدن به جز ایجاد نگرانی فایده‌ای دیگر نداشت. در همین کشمکش‌های فکری بودم که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد، خودش بود. سراسیمه چندین بار اسم دخترمان را بُرد. از او خواستم آرام باشد و به مادرهایی که می‌شناسد زنگ بزند، تا اگر می‌توانند دخترمان را به خانه پدری من ببرند. کمی خیالم راحت شد. طبقه سوم خالی از دانش‌آموز و همکاران شده بود. من آخرین نفری بودم که با پایین رفتن از پله‌ها آن‌جا را تَرک می‌کردم. به طبقه‌ی همکف رسیدم. اکثر معلم‌ها رفته بودند. کادر اجرایی در حال تحویل دادن دانش‌آموزان به خانواده‌ها بودند. از همکاران خداحافظی کردم. حالا حتی حوصله‌ی دستگاه دیجیتال حضور و غیاب را هم نداشتم! جلوی آن مملو از جمعیت بود. از میان آن‌ها گذشتم و وارد کوچه شدم. خود را به موتورم که جلوی دبیرستان به درختی قفل و زنجیر شده بود رساندم. مدیر دبیرستان آن‌جا بود. سه روز بعدی هفته را در دبیرستان تدریس داشتم. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی وضعیت خود را شرح دادم. از او برای روز بعد مرخصی درخواست کردم، هر چند هر دو از روی تجربه می‌دانستیم که مدارس تعطیل خواهد شد. هنوز قفل و زنجیر موتور را باز نکرده بودم که یکی از دانش‌آموزان دبیرستانیم جلو آمد. او بچه محل و پدرش از دوستان و از شُعرا و نویسندگان کشور بود. خیابان قفل شده بود. از من خواست تا او را همراه خود ببرم . به گوشی همراه در دستش اشاره کردم و از او خواستم از خانواده‌اش برای برگشت با موتور و من اجازه بگیرد. بعد از موافقت خانواده کلاه کاسکتم را به او دادم و حرکت کردیم. برای فرار از ترافیک و اَمن بودن مسیر از کوچه پس کوچه‌های پایین بلوار فردوس خودم را به بزرگراه جناح رساندم و از روی پُل وارد بزرگراه شیخ فضل‌الله شدم. همه جا شلوغ بود، ورودی بلوار تیموری به خاطر پُل سازی کامل بسته شده بود. مجبور شدم با موتور قبل از ورودی وارد پیاده‌رو شوم و به مسیر خود ادامه دهم. هنوز به مقصد نرسیده بودیم که تلفن همراهم به صدا درآمد. موتور را متوقف کردم ، همسرم بود. اطلاع داد که فرزندم توسط یکی از اولیا به خانه‌ی پدری من رفته است. آرامش نسبی پیدا کردم . همینطور که گاز موتور را برای حرکت می‌چرخانم ، پیش خودم گفتم: تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز رو به سرنشین و امانت تَرک موتورم کردم و پرسیدم : خونتون کدوم کوچه بود؟ دانش‌آموزم در پاسخ گفت : شهید دلجو ( ادامه دارد )
34.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧❤️ قصه ظهر جمعه ❤️ 🎧 📗 کتاب کفش های جادویی جوم جوم شامل ۵ داستان متنوع و جذاب👇 📍بادکنک فیلی 📍باغی که باغ نبود 📍بدوزم یا ندوزم 📍 پیشی نق نقو 📍کفش های جادویی جوم جوم 👨‍👩‍👧‍👦 همه دوست دارند به شهر آرزوها بروند. اما شهر آرزوها کجاست؟ 🤔 چه طوری می شود به آنجا رفت؟ 🧑‍🌾 این را فقط جوم جوم می داند، چون فقط اوست که کفش های جادویی دارد. ✔️ پیشنهاد می‌شود هر کدام از داستان ها را برای بچه ها پخش کنید و در مورد آنها گفت وگو کنید و لذت ببرید .👌 🎥 لینک معرفی بسته http://www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅ به ما بپیوندید👇 https://eitaa.com/ghdmpub ۰۲۱_۸۵۶۷۰ ☎️
✨روز معلم مبارک✨ فرارسیدن دوازدهم اردیبهشت، روز معلم، را به تمامی معلمان فرهیخته، دلسوز و اثرگذاری که با همّت بلند و تعهد مثال‌زدنی خود مسئولیت خطیر تربیت نسل آینده را بر عهده دارند، تبریک می‌گوییم. تلاش‌های شما سرمایه‌ گران‌بهای این سرزمین و بنیان‌گذار فردایی روشن‌تر است. مرکز توسعه سواد خواندن ☎️ ۰۲۱_۸۵۶۷۰