eitaa logo
قصه در مدرسه
5.8هزار دنبال‌کننده
595 عکس
300 ویدیو
9 فایل
مرکز توسعه سواد خواندن ◇ ارتباط با ادمین: @ghdm_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکسی حتی فکرش را هم‌ نمی‌کرد که وسط کلاس درس، ناگهان صدای انفجارهای دور و نزدیک، شهر را چنان به لرزه درآورد که ناگهان مدرسه، خالی از دانش‌آموزان شود. آن هم نه برای یک روز بلکه برای هفته‌ها. خانم‌معلم که خودش هم مادر است، با قصه و داستان به فرزندش آرامش می‌داد. ناگهان از خودش پرسید: " خب شاگردان کلاس من الان چه می‌کنند؟ آنها هم نیاز به آرامش دارند. مجله گلک را آورد و شروع به خواندن و ضبط داستان‌هایش کرد. فایل‌های صوتی قصه‌گویی را برای شاگردانش می‌فرستاد. یکی از این قصه‌گویی‌های شهین نقره خور آموزگار مهربان پایه سوم مجتمع آموزشی سما در شهر شیراز و خاطره‌اش را تقدیم شما می‌کنیم. 🌼🌼🌼🌼
🦋آن‌که میان بمب‌ها، مهربانی را قصه گفت داستان از یک صبح شروع شد؛ صبحی که خبری از صبح نبود، انگار خورشید هم ترسیده بود بیاید. در کلاس بودم، میان صدای مدادها و خنده‌های آرام بچه‌ها، که ناگهان زمین زیر پاهایمان لرزید. شیشه‌ها با همه وجودشان به لرزه افتادند، انگار می‌خواستند فرار کنند. صدایی آمد، نه از آسمان که از ته دل تاریکی... صدای انفجار. بله، دشمن به ما حمله کرده بود. نفس‌های بچه‌ها حبس شد. چندتا از دخترها بی‌صدا گریه می‌کردند. یکی از آن‌ها دستش را محکم توی دست من فشار داد، انگار من آخرین تکیه‌گاه دنیای او بودم. تندتند با مادرها و پدرها تماس گرفتیم. گوشی را که برمی‌داشتم، صدای لرزان مادری یا پدری نگران را می‌شنیدم که داشت دویدنی می‌آمد تا جانش را از مدرسه قرض بگیرد. و ناگهان مدرسه سوت و کور شد. راهروها، که تا دیروز پر از قهقهه بود، حالا ساکت‌ از هر صدایی شده بودند. بچه‌ها رفتند خانه‌هایشان، اما خانه‌ها دیگر خانه نبود... پناهگاه‌هایی بودند در برابر آسمانی که دیوانه شده بود. شب‌ها، پسرم که کوچک بود، کنارم می‌لرزید. هر بار صدای موشک می‌آمد، خودش را توی بازوهایم قایم می‌کرد و با چشمانی خیس می‌گفت: «مامان، یه قصه بگو... صداشو نمی‌شنوم.» و من قصه می‌گفتم. نه برای فراموش کردن بمب‌ها که برای به خاطر آوردن رویاها. آن شب توی دلم گفتم: دانش‌آموزانم، آن دخترهای زرنگ و نازک‌نفس، حتماً همین حالا در گوشه اتاق‌های تاریکشان همان لرز را دارند. چه کسی برایشان قصه می‌گوید؟ مجلات «گلک» تازه به دستم رسیده بود. انگار خودشان راهشان را به قلب من پیدا کرده بودند. ورق زدم... ورق‌ها بوی کاغذ تازه می‌دادند، بوی امید. داستان «زرافه و پرنده» را خواندم. داستان یکی که بلند بود و یکی که پرواز می‌کرد؛ یکی به دنبال برگ‌های بالای درخت و یکی در جست‌وجوی باد. شب اول، با صدایی که سعی می‌کردم لرزش را توی آن قایم کنم، قصه را شروع کردم. نمی‌دانستم کسی گوش می‌دهد یا نه. فقط می‌خواندم برای یک فضای خالی و تاریک. اما شب دوم، یکی از مادرها پیام داد: «خانم معلم، مریم از همان اول قصه، چراغش را روشن گذاشته بود تا شما را ببیند...» و این آغاز کار بود. هر شب، بخشی از داستان را می‌گفتم. صدایم از پشت گوشی می‌رفت به اتاق‌هایی که چراغ‌های کوچکشان در دل شب‌های بمباران، مثل کرم شب‌تاب می‌درخشید. بچه‌ها عادت کرده بودند قبل از قصه بگویند: «خانم، امروز هم انفجار داشتیم اما ما نترسیدیم.» کم‌کم، نقاشی‌هایشان را فرستادند: زرافه‌هایی با گردن‌های رنگین‌کمانی، پرنده‌هایی که روی دوش زرافه نشسته بودند و به آسمانی که دیگر ترسی نداشت نگاه می‌کردند. بعد از آن، خودشان هر شب قصه می‌گفتند. یکی از دخترها قصه «گربه‌ای که از تاریکی نمی‌ترسید» را ساخت. دیگری از «مادری که با صدایش بمب‌ها را خواب می‌کرد». من فقط شنونده بودم؛ شنونده‌ای که اشک شوق روی گونه‌هایش غلط می‌زد. شاید رسالت من در روزهای پر سر و صدای جنگ، آرام کردن گوشه‌ای از ذهن این دختران بود. شاید وظیفه یک معلم، در سخت‌ترین روزهای تاریخ، فقط این بود که میان آتش و دود، مشتی قصه بکارد تا فردا، وقتی جنگ تمام شد، این دختران بدانند روزی کسی برای نترسیدنشان، از زرافه و پرنده، قصه گفته است. و هنوز هم، هر وقت صدای انفجاری می‌آید، به خودم می‌گویم: «زیبا بود که میان این همه خشم، مهربانی را بلد بودیم.» شهین نقره‌خور
✏️جدول حل کن، لذت ببر 📗قصه، داستان، شعر، طنز، معرفی کتاب و جدول و سرگرمی، از جمله موضوع‌ها و بخش‌های هر شماره فصلنامه گلک برای شماست. بخش جذاب جدول و سرگرمی همیشه مخاطب خاص خود را دارد. مداد را برمی‌داری و شروع به حل جدول می‌کنی. گاهی از پدر، مادر و دوستانت هم کمک می‌گیری. در پایان از خودت می‌پرسی، آیا جدول را درست حل کردم؟ کنار هر جدول یک رمزینه سریع پاسخ (Qr code) داریم که پاسخ صحیح را به تو نشان می‌دهد. 🎁فصلنامه‌های گلک ویژه دانش‌آموزان پایه‌های اول تا ششم ابتدایی با یک تماس در اختیار شماست 🔗️ جهت مشاهده فیلم معرفی مجلات و ثبت سفارش لینک رسمی زیر را انتخاب کنید . https://survey.porsline.ir/s/wkevcY3 📞 سفارش: ۰۲۱۸۵۶۷۰ 🌐 shop.meraat.ir 🌐 www.instory.ir
📕داستان‌پردازی، پل طلایی بین مفاهیم انتزاعی تا درک عمیق درسی است متن خبر👇👇👇
📕داستان‌پردازی، پل طلایی بین مفاهیم انتزاعی تا درک عمیق درسی است 📚تحقیقات جدید در عصب‌شناسی تربیتی نشان می‌دهد که قصه و داستان، دیگر یک ابزار فرعی برای اوقات فراغت دانش‌آموزان نیست، بلکه کلیدی‌ترین کاتالیزور برای «ساخت و ساز شناختی» مغز در دوران ابتدایی محسوب می‌شود. در حالی که نظام‌های سنتی بر حفظ کردن داده‌ها اصرار دارند، روایت‌های داستانی با تبدیل مفاهیم انتزاعی به مدل‌های ذهنی ملموس، مسیر تسلط بر دروس و تقویت مهارت‌های چهارگانه ارتباطی (گوش دادن، صحبت کردن، خواندن و نوشتن) را متحول کرده‌اند. دکتر یاسین حیات ابدی نویسنده، مترجم و عضو بنیاد نخبگان در گفتگو با واحد خبری موسسه نوآوران قصه و داستان با بیان این نکته بر اهمیت توجه به قصه و داستان تأکید کرد و گفت:" در نظام‌های آموزشی سنتی، یادگیری اغلب به معنای انتقال مکانیکی داده‌ها از کتاب درسی به حافظهٔ دانش‌آموز تعریف می‌شود؛ اما روانشناسی مدرن تأکید می‌کند که یادگیری یک فرآیند «ساختن» است، نه «انبار کردن». دانش‌آموز دورهٔ ابتدایی در حساسترین مرحلهٔ تکامل مغزی خود قرار دارد؛ مرحله‌ای که در آن پیوندهای عصبی با سرعت بسیار بالا در حال شکل‌گیری هستند. در این میان، «قصه و داستان» و «مطالعهٔ غیردرسی» نقش کاتالیزورهای شیمیایی را ایفا می‌کنند که کیفیت این ساخت‌وساز ذهنی را افزایش می‌دهند. داستان‌سرایی از یک فعالیت سرگرمی ساده، به یک استراتژی بنیادین برای تسلط بر دروس تبدیل می‌شود." وی که مدت ۱۳ سال است معلم مدارس شاخص کرمان بوده و بیش از ۴۰ عنوان مقاله علمی پژوهشی را به قلم خود ثبت کرده افزود:" بزرگترین چالش دانش‌آموز ابتدایی، برخورد با مفاهیم انتزاعی مانند «جاذبه»، «تاریخ»، «عدالت» یا «تقسیم در ریاضیات» است. ذهن کودک درگیر دنیای ملموس است و داده‌های خشک را به‌سختی پردازش می‌کند. داستان‌ها با استفاده از استعاره و نماد، این مفاهیم را به شخصیت‌ها و رویدادهای قابل لمس تبدیل می‌کنند. وقتی یک مفهوم علمی در قالب ماجرا روایت شود، مغز دانش‌آموز به جای ذخیره یک تعریف، یک «مدل ذهنی» زنده می‌سازد که پایهٔ فهم عمیق دروس بعدی خواهد بود. مطالعات نوروتصویربرداری نشان داده که هنگام شنیدن داستان، نواحی گسترده‌تری از مغز فراتر از منطقهٔ پردازش زبان فعال می‌شوند: مناطقی که مسئول حس حرکت، بویایی، احساسات و حتی برنامه‌ریزی حرکتی هستند. این الگوی فعال‌سازی شبکه‌مانند که «هم‌افروختگی عصبی» نام دارد، دقیقاً همان چیزی است که یادگیری پایدار و عمیق را ممکن می‌سازد. در مقابل، حفظ طوطی‌وار مطالب درسی، تنها مدارهای محدودی از حافظهٔ کاری را درگیر می‌کند که نتیجه‌اش فراموشی سریع و ناتوانی در کاربرد دانش است." حیات ابدی که در مراکز علمی و مدارس شهر کرمان فعالیت دارد و دکترای شیمی آلی را در کارنامه مدارج خود به ثبت رسانده می‌گوید:" کارشناسان تربیتی توصیه می‌کنند که خانواده‌ها و معلمان، مطالعهٔ غیردرسی و قصه‌گویی را نه یک تفریح حاشیه‌ای، بلکه به عنوان بخشی از برنامهٔ اصلی یادگیری جدی بگیرند. هر داستان، یک شبیه‌ساز ذهنی برای زندگی و دروس آینده است. دانش‌آموزی که با داستان بزرگ می‌شود، نه تنها خواندن و نوشتن را بهتر می‌آموزد، بلکه مهارت «گوش دادن فعال» و «بیان شفاهی» او نیز به طرز چشمگیری تقویت می‌شود. معماری ذهن انسان با روایت ساخته می‌شود؛ پس بیاییم به جای انبار کردن اطلاعات در مغز کودکان، به آنها بافت، معنا و داستان هدیه کنیم."
📚 کتاب داستان رازی که فاش شد ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب 🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇 https://s3.ir-thr-at1.arvanstorage.ir/gh1402/5_book_raziKeFashShod.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
📚 دفتر قصه رازی که فاش شد ✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls) 🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن 🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات 🎤قصه گویی: رشد تخیل 📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇 https://s3.ir-thr-at1.arvanstorage.ir/gh1402/5_note_raziKeFashShod.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
🔵بخش چهارم خاطرات آقا معلم‌هنرمند، کارشناس روانشناسی و متخصص کار با اپلیکیشن‌های تولید فیلم و عکس، علی اکبر شریفی را در اینجا باهم می‌خوانیم. 👇👇👇
🌙رمضان در رمضان ( قسمت چهارم ) بعداز یک هفته تشکیل کلاس‌های مجازی ماه مبارک رمضان تمام شد و وارد سال جدید خورشیدی و تعطیلات نوروزی شدیم. امّا جنگ رمضان هنوز ادامه داشت. به اتفاق خانواده برای دید و بازدیدهای نوروزی راهی شمال کشور شدیم. کودکان و نوجوانان به‌خاطر وابستگی به شبکه‌های اجتماعی مجازی و بازی‌های رایانه‌ای آنلاین (برخط) دچار مشکل شده بودند. چراكه اینترنت جهانی قطع بود. عصبانیت و کلافگی در چهره‌ی آن‌ها موج می‌زد. بعضی از آن‌ها شبانه روز مشغول بازی‌های آفلاین (خط بسته) ، تکراری و بیهوده بودند. نگران دخترم نبودم ، او حتی از بازیِ مانکِرَفت که یک بازی رایانه‌ای کودکانه است، برای رشته تحصیلی خود یعنی معماری استفاده می‌کرد. یک شهر بزرگ با کلی ساختمان با سبک‌های مختلف معماری ساخته بود. برای بعضی از سبک‌های معماری از من هم مشورت می‌گرفت. ساعت‌هایی را به همراه مادر و خاله‌اش به پیاده روی در محیط زیبای شمال کشور می‌پرداخت. از نمونه ساختمان‌ها و ویلاهایی که می‌دید، الگو میگرفت. مثلِ خانه‌ی سوئیسی یکی از بستگان که برای فرزند تازه ازدواج کرده‌اش ساخته بود. خلاصه با شرایط خودش را وفق داده بود. به‌راستی سایر کودکان و نوجوانان از تعطیلات در این شرایط چگونه استفاده می‌کردند؟ شاید این بهترین فرصت برای خانواده‌ها و مربیانِ بخش فرهنگیِ جامعه بود. حالا در این شرایط می‌شد، آن‌ها را دوباره از دنیای مجازی به دنیای واقعی آورد. ما در منزل خواهر همسرم مستقر شده بودیم. شبکه‌های تلویزیونی فعال‌تر شده بودند و من چند ساعتی از شبانه روز را به تماشای شبکه‌ی ورزش و شبکه‌ی تماشا می‌گذراندم. مدت‌ها بود که به‌خاطر مشغله‌های کاری از دیدن فیلم‌های خوب محروم بودم. علاقمندی من در انتخاب و تماشای سبک‌های مختلف فیلم‌ها متنوع بود. انواع فیلم‌های داستانی، تاریخی، افسانه‌ای، معمایی، علمی و تخیلی، مستند و ... بیشتر داستان و محتوای فیلم برایم اهمیت داشت تا تصویر آن و این به گذشته و سبک زندگی من برمی‌گشت. بسیاری از فیلم‌های خوب از روی کتاب قصه‌ها و داستان‌ها ساخته می‌شدند. در دوران کودکی و نوجوانی به‌خاطر موقعیت محله‌ای که زندگی می‌کردم و وجود کتابخانه‌ی مسجد جوادالائمه (ع) به مطالعه و داستان‌خوانی علاقمند شده‌بودم. داستان بینوایان ویکتورهوگو را در سنین پایین خوانده‌بودم. هیچگاه، هیچکدام از فیلم‌ها و انیمیشن‌های ساخته‌شده از روی کتاب، جای داستان خوانده‌شده را برایم نگرفت! بعضی از تصویرسازی‌های من از آن کتاب در دوران کودکی، جذاب‌تر از تصاویری بود که در فیلم و انیمیشن ساخته شده‌ی آن می‌دیدم. این فرایند با داستان‌های دور دنیا در هشتاد روز، بی‌خانمان، اولین خون و قصه‌های دیگر و حتی در داستان‌های ایرانی مثلِ زنگها برای که به صدا درمی‌آید؟ و فیلم آن به نام زنگها با بازی مرحوم اُستاد کاسبی هم تکرار شد. درواقع اسفندیار رویین تَن شاهنامه‌ی فردوسی، برایم از شخصیت جیوه‌ایِ رویین تَن فیلم ترمیناتور جیمز کامرون، جذاب‌تر بود. آری! بارها و بارها این موضوع برایم تکرار شده و می‌شد. کاش! دیگران هم این تجربه‌ی شیرین را همانند من تجربه می‌کردند. به پیشنهاد خواهرزاده‌ی همسرم، هر شب یکی از اعضاء خانواده‌ها فیلمی برای تماشا انتخاب می‌کرد و همه درکنار هم به تماشای آن می‌نشستیم. من هم یک‌شب فیلم ایرانی محصول ابتدای دهه‌ی شصت خورشیدی و به نامِ مردی که زیاد می‌دانست، را پیشنهاد دادم. قصه‌ی مردی که روزنامه‌ی آینده به دستش می‌رسید و در دوراهیِ استفاده و سوءاستفاده از خبر آینده قرار می‌گرفت. قصه‌ی مقابله‌ی دو روی سکّه‌ی شخصیت آدمی! قصه‌ها همواره راه‌گُشا بوده و هستند. بخش بزرگی از قصه‌ها روایت جنگ و نبرد بین خوبی و بدی است، داستان‌های هزار و یک‌شب، روایت نبرد شهرزاد قصه‌گو با همسرپادشاهِ همسرستیز خویش! معجزه‌ی قصه‌ها! قصه‌ی شب اول ، قصه‌ی شب دوم و ... هزار و یک‌شب قصه! و تغییر ، ذرّه ذرّه تغییرِ همسرپادشاه از همسرستیزی به همسردوستی، از بدی به خوبی، از تباهی به سازندگی، از مرگ به زندگی و ... حالا زمانِ انجام وظیفه و نگاه به قسمتِ پُر لیوان تلخ‌ترین تجربه‌ی مشترکمان، یعنی جَنگ بود. ایجاد محیطی و مسیری مناسب برای کودکانمان، قدم به قدم تغییر همانند شهزاد قصه‌گو! جایگزین کردن انیمیشن‌های جذاب و آموزنده به‌جای بازی‌های رایانه‌ای، قصه‌گویی برای کودکان به جای انیمیشن، استفاده از کتاب قصه‌های مصوّر و رنگارنگ به جای قصه‌گویی و درآخر قصّه به جای قصّه، هزار و یک قصه در امتداد قصه‌ی زندگی! کم‌کم در فکر بازگشت به تهران بودیم. شور و اشتیاق دوباره دیدن کتابخانه‌ی داستانی که برای دخترم جمع‌آوری کرده بودم. شوقِ دوباره و چندباره خواندن داستان‌های آن مجموعه و شاید کمی دست به قلم شدن دوباره! ادامه دارد
40.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧❤️ قصه ظهر جمعه ❤️🎧 📗 کتاب: دو گاو و یک تپه 📚 شامل ۲ داستان متنوع و جذاب: 📍 دو گاو و یک تپه 🐄🐄 📍 دو گاو و یک پرنده 🐦 🌟 دو گاو بزرگ، یکی در این طرف تپه و دیگری در آن طرف. هر دو از هم بی‌خبر و تنها، بی‌حوصله نشسته‌اند. 😔 کاش می‌توانستند به هم برسند و با هم دوست شوند! 🤗 فکر می‌کنی آیا این دو گاو می‌توانند به هم برسند؟ 🤔 داستان را بخوان تا متوجه شوی! 📖✨ قصه دیگر این کتاب نیز شیرین و خواندنی است. 🍭💖 ✔️ پیشنهاد ما: هر کدام از داستان‌ها را برای بچه‌ها بخوانید و درباره آن‌ها گفت‌وگو کنید و از این لحظات لذت ببرید. 🎉👨‍👩‍👧‍👦 🎥 لینک معرفی بسته قصه و داستان http://www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅ به ما بپیوندید👇 https://eitaa.com/ghdmpub ۰۲۱_۸۵۶۷۰ ☎️
آن روزگار که خبری از اینترنت نبود، حسام‌الدین مسئولیت کتابخانه یک مؤسسه بزرگ مطبوعاتی را برعهده داشت. خبرنگاران، نویسندگان و روزنامه‌نگاران آن مجموعه بزرگ، برای تحقیق و پژوهش سراغ کتابخانه را می‌گرفتند.  حسام‌الدین خودش اهل مطالعه، تحقیق و پژوهش بود. دقیق می‌دانست که نیاز اهالی مطبوعات در کجاست و بنابراین، همواره در نمایشگاه‌های کوچک و بزرگ کتاب، دنبال تهیه منابعی از کتاب تا مجله داخلی و خارجی بود.‌ خودش از خردسالی با کتاب بزرگ شد و هنوز هم، کتاب و مطالعه بخش مهمی از زندگی سید حسام‌الدین میرابوالفتحی است. او دانش‌آموخته دانشگاه تهران و شاگرد پدرش در فرهنگ و ادب و معرفت است. خاطرات او می‌تواند الگویی برای بچه‌های امروز از مسیر گفتگوهای والدین، معلمان و اهالی فرهنگ با آنان باشد. بخش اول را با هم می‌خوانیم: 🔰🔰🔰🔰
📚لغت‌نامه را بیاور، خودت معنی کلمه را پیدا کن! 🔶️پدرم وقتی سه ساله بودم، نسخه‌ای از مثنوی را به من داد. من که چیزی نمی‌فهمیدم، اما او کتاب را باز می‌کرد، مخصوصاً جاهایی که اسم «حسام‌الدین چلبی» بود. همان که نامش بارها در مثنوی مولانا آمده است. پدرم برایم می‌خواند. این‌گونه من با آهنگ شعر فارسی بزرگ شدم. در فرهنگ ما، شعر جایگاه والایی دارد؛ تمدن ما بعد از حمله اعراب با اشعار رودکی و فردوسی دوباره جان گرفت و من این جان تازه را از کودکی در گوشم حس کردم. پدرم با همه شاعران درجه یک ایران انس داشت؛ سعدی، حافظ، رودکی. اسم مرا «حسام‌الدین» گذاشته بود و مدام زمزمه می‌کرد: «حسام‌الدین که نور انجم است...». وقتی مرا روی پا یا در آغوش خود می‌خواباند، مثنوی می‌خواند. در پنج سالگی، هنوز الفبا نمی‌دانستم، اما شعر می‌نوشتم. اگر لغت دشواری پیش می‌آمد، پدر جواب مستقیم نمی‌داد. می‌گفت: «برو لغت‌نامه فرس اسدی یا برهان قاطع را از کتابخانه بیاور، خودت پیدا کن.» این‌گونه من با فرهنگ‌های فارسی بزرگ شدم، پیش از آنکه بدانم روزی رشته کتابداری می‌خوانم. وقتی دانشگاه رفتم و واحد «مراجع اسلامی و فارسی» را برداشتم، استادان تعجب می‌کردند که چطور بدون نیاز به توضیح، ساختار برهان قاطع و دهخدا و معین را بلدم. جوابش ساده بود: من از دوران دبیرستان با این کتاب‌ها کار کرده بودم. هر شب که سرم روی دست پدر بود، او داستان‌های سلطان محمود، شاه عباس، قصه‌های منطق‌الطیر و خمسه نظامی را از حفظ برایم تعریف می‌کرد. او هیچ‌وقت نمی‌گفت «درس بخوان»؛ او می‌گفت «بیا بخوانیم». پدرم همه این کتاب‌ها را خودش اول می‌خواند، بعد در قفسه می‌گذاشت. پاتوقش کتاب‌فروشی‌های قم بود. با آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی که کتابخانه عظیمی داشت، رفت‌وآمد داشت و برایش کتاب تهیه می‌کرد. من از همان کودکی با کتابخانه‌های دیگران به واسطه پدر آشنا شدم. پدرم مرا به خانه علما و فرهنگ‌دوستانی می‌برد که کتاب‌هایشان از کف زمین تا سقف خانه، دیوار به دیوار بود. آن‌ها مرجع فکری مردم بودند و من، ناخودآگاه، شاگردی آن‌ها را می‌کردم. پیام به معلمان امروز: اگر می‌خواهید دانش‌آموزی را به کتاب علاقه‌مند کنید، مستقیم جواب ندهید. او را به کتابخانه مدرسه بفرستید، بگویید خودش فرهنگ لغت را پیدا کند، خودش جواب سوالش را از دایرةالمعارف بگیرد. این «کشف شخصی»، لذتی می‌آفریند که هیچ معلمی با توضیح مستقیم نمی‌تواند ایجاد کند. پدرم معلم من نبود؛ او راهنمای من به سوی خودآموزی بود.