eitaa logo
قصه در مدرسه
5.8هزار دنبال‌کننده
596 عکس
300 ویدیو
9 فایل
مرکز توسعه سواد خواندن ◇ ارتباط با ادمین: @ghdm_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 دفتر قصه بیا، بیا... بیا پیش من! ✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls) 🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن 🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات 🎤قصه گویی: رشد تخیل 📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇 https://s3.ir-thr-at1.arvanstorage.ir/gh1402/2_note_biaBiaPisheMan.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
محمد احمدی، کارشناس ارشد مهندسی پلیمر، معلم شیمی مدارس تهران و مسئول واحد آموزش خیریه رشد در مناطق محروم استان سیستان و بلوچستان است. او با اجرای طرح «قصه و داستان» در روستاهای سراوان، زندگی تحصیلی ده‌ها کودک را دگرگون کرده است. یکی از خاطرات روزگار کودکی‌اش در باره کتاب و کتابخوانی را با هم‌می‌خوانیم. 👇👇
🦋کسی که هیچگاه از خواندن خسته نمی‌شود در دلِ آن روزهای شیرینِ کودکی، مادرم هر شب، با مهربانیِ بی‌کرانش، کنارم می‌نشست و برایم کتاب می‌خواند. قفسه‌ی کوچکم پر بود از کتاب‌های قصه‌ی رنگارنگ، هرکدام دریچه‌ای به یک دنیای تازه. مادرم همیشه با لبخند تعریف می‌کند که چقدر زود داستان‌ها توی دلم می‌نشستند؛ بعد از یکی دو بار خواندن، انگار کلمات، بال‌های پرواز من می‌شدند و من، پیش از آن که ورق بزنم، قصه را از بر می‌خواندم. بعدها، تنها با نگاه به تصویرهای کتاب، قصه را برای مادرم زمزمه می‌کردم، همان‌طور که او برای من زمزمه کرده بود. مادرم همیشه اهل مطالعه بود و هنوز هم هست؛ کسی که هیچ‌گاه از خواندن خسته نمی‌شود، انگار کتاب، نفس کشیدنش است. گاهی خواهرهایم هم قاصدکِ مهربانی می‌شدند و برایم قصه می‌گفتند. اما یکی از کتاب‌ها، «دخترک کبریت‌فروش» بود که تا اعماق وجودم رفت. آن داستان، پرم را از تخیل پر کرد. هر شب در تاریکی اتاق، دخترک را در برف و سرما می‌دیدم، با آن چهره‌ی کوچک و امیدهای بزرگش. گریه می‌کردم، آرزو می‌کردم و در تخیل خودم او را به خانه‌ی گرممان می‌آوردم. کم‌کم عشق به قصه در جانم ریشه دواند. در کلاس سوم یا چهارم که بودم، دفتری برداشتم و برای خودم قصه نوشتم، از همان قصه‌هایی که دلم می‌خواست روزی کسی برایم بخواند. نقاشی‌هایش را هم خودم کشیدم، با تمام وجود. امروز هر چه از لذت خواندن می‌دانم، از آن شب‌های قصه‌گویی مادرم است. او بود که با تک‌تک کلمه‌های مهربانش، باغی از دانایی در دلم کاشت. عشق به کتاب را، مثل بسیاری از زیبایی‌های زندگی، از مادرم به ارث برده‌ام.
✏️تجربه‌های شما، چراغ راه دوستان 💐نونهالان و کودکان و دانش‌آموزان در این روزگار صداهایی شنیدند که سخت دلهره‌آور بود. صحنه‌هایی دیدند که در قاب چشمان زیبای آنان بسیار ترسناک و زشت بود. این خاصیت جنگی بود که بر ایران عزیزمان تحمیل شد. در میان زشتی‌های این جنگ تحمیلی، صحنه‌هایی زیبا و باشکوه از همدلی و شجاعت، ایثار و شهامت هم با شکوهی تمام از ایران عزیزمان خلق شد و فرزندان ما با چشمان زیبای خود آن‌ها را هم دیدند.صحنه هایی که شایسته روایت صمیمانه شماست. 🗞و اما : شما مربیان مهربان، مدیران باتدبیر و والدین فداکار؛ در این مدت هر کدام قدم‌هایی برداشتید و چاره‌هایی اندیشیدید که آرامش را در حد توان به بچه‌ها بازگرداند. نمونه‌هایی از این راهکارها را تعدادی از شما مربیان عزیز، معلمان گرانقدر و حتی والدین ارجمند با ما درمیان گذاشتید. هنوز هم فرصت هست و ما از تجربه‌های ارزنده شما استقبال می‌کنیم. برای ما از این راهکارها بنویسید. ما این تدبیرها را اگر دوست داشتید به نام خودتان منتشر می‌کنیم. این تجربه‌ها چراغ راهی پیش پای دیگران است. 🙏منتظر نوشته‌های شما هستیم.
در شرایط خاص و بحرانی روزهای جنگ که انسان از شدت وحشت و نگرانی سردرگم و حیران می‌شود، ناگهان یک صدای مهربان، تو را تا اوج آرامش بالا می‌برد. یک تماس به ظاهر ساده از شماره‌ای آشنا، به دانش‌آموزان این احساس را می‌دهد که، مدرسه، مدیر، معاون و معلم فقط درس و تدریس نیست‌. کارکنان مجموعه آموزشی علم و ایمان از جمله نظام الله جوادی که بیش از سه دهه تجربه در عرصه تعلیم و تربیت از تدریس تا مدیریت در تمام مقاطع و پایه‌ها را در کارنامه خود دارد، در دو جنگ تحمیلی اخیر و روزگار کرونا همواره یار و یاور دانش‌آموزان خود بوده و هستند. خاطره‌ای از این معاون مدرسه علم و ایمان منطقه ۴ آموزش و پرورش شهر تهران را باهم می‌خوانیم. 👇👇👇
🦋پناهگاهی به نام تلفن مدرسه در میان هیاهوی ویرانگر صدای بمب‌افکن‌ها و سکوتی که از خالی شدن کوچه‌ها به جا مانده بود، قاب پنجره‌ی آن مدرسه، تنها نقطه‌ای بود که هنوز نفس می‌کشید. پای تلفنی که زنگ می‌خورد، نه برای ابلاغ بخشنامه، که برای شنیدن یک «حالت چطور است؟» ساده از دل دود و آوار. این روایت انسان‌هایی است که در تاریک‌ترین لحظات، به جای پناه بردن به امنیت، چراغ مدرسه را روشن گذاشتند تا بچه‌ها در هر گوشه‌ی این خاک، یک پناه امن به نام «معلم» داشته باشند. 🔶️وقتی شهر در هُرم آژیر قرمز می‌سوخت و سایه‌ی ترس بر دیوارهای خالی خانه‌ها سنگینی می‌کرد، در مدرسه‌ای که حس تنهایی داشت، یک گوشی تلفن، سنگین‌ترین بارِ عشق را به دوش می‌کشید؛ باری که قرار نبود نگرانی به همراه بیاورد، قرار بود مرهمی باشد بر دلهای زخم‌خورده. آنجا، پشت همان گوشی تلفن، دستی مهربان شماره می‌گرفت تا در میان غرش انفجارها، نغمه‌ای از جنس آرامش و انسانیت را زمزمه کند. صدای زنگ تلفن در خانه‌ی آنها که از ترس بمباران، شهر را ترک کرده بودند، پیچید. روی صفحه‌ی موبایل، شماره‌ای نقش بست که باورش برایشان سخت بود: «مدرسه». آنسوی خط، درست از همان نقطه‌ای که باید خالی از سکنه می‌بود، صدایی آشنا و آرام پیچید: «سلام، حالتان خوب است؟ بچه‌ها سلامت هستند؟» من آنجا بودم. پشت همان میز چوبیِ کهنه، در دفتری که تنهایی‌اش از هیاهوی خیابان‌های وحشت‌زده هم سنگین‌تر بود. گوشی را برمی‌داشتم و پشت سر هم شماره می‌گرفتم. یکی، دو تا، ده تا... تا چهارصد و پنجاه شاگرد. هر بار که کسی گوشی را برمی‌داشت، اول صدای تعجب می‌آمد: «آقای جوادی؟! شما و همکارانتان الان در مدرسه‌اید؟ مگر نمی‌دانید شهر چقدر ناامن است؟» و من فقط می‌خندیدم و می‌گفتم: «مدرسه که جای من است، شما از بچه‌ها بگویید، حالشان چطور است؟» در آن روزهای سیاه، من فقط معاون مدرسه نبودم؛ یک پناه بودم. برای آنکه درس نخوانده بود چون از ترس آوارگی، کتابش را در خودرو جا گذاشته بود، پیام صوتی می‌فرستادیم. برای آنکه به روستایی در دل کوه‌های لرستان پناه برده بود و اینترنت نداشت، چراغ امید می‌شدیم. یادم هست پسری را که هر روز سی کیلومتر راه می‌آمد تا توی شهر، گوشی‌اش آنتن بگیرد و صدای معلمش را بشنود. وقتی می‌پرسیدم چرا این همه سختی؟ می‌گفت: «آقای جوادی! شما و همکارانتان که توی مدرسه‌اید و تنهای‌مان نگذاشتید، ما چطور می‌توانیم درس نخوانیم؟» در آن لحظات، فهمیدم که انسانیت، پشت میز و صندلی نمی‌ماند؛ انسانیت همان صدایی است که در گرگ و میش ترس، زنگ می‌زند و پیش از هر چیز می‌پرسد: «بچه‌ها سلامتند؟» این صدای من نبود، این تپش قلب مدرسه‌ای بود که نمی‌خواست بمیرد.
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📘 رمان: اسمش هامون بود همیشه ما انسان ها دوست داشتیم و داریم که بدانیم حیوانات درباره ما چه فکری می کنند. وقتی برای پرنده‌ها دانه می‌ریزیم دوست داریم بدانیم آنها چگونه در ذهنشان ما را قضاوت می‌کنند. گربه‌ها هم همینطور. ما با گربه‌ها همزیستی مسالمت آمیز داریم. اگر به یک گربه غذا می‌دهید او دوباره می‌آید سراغ‌تان . آمدنش یک پیشنهاد است؛ پیشنهاد دوستی! راوی این کتاب یک گربه است. او به ما می‌گوید که درباره دوستش هامون چه فکری می‌کند. حیوان‌ها دوست دارند با انسان‌ها دوست باشند, شما هم دوست دارید دوست‌شان باشید؟ ✏️نویسنده: فروزنده خداجو 🖌طراح جلد: پژمان رحیمی‌زاده 🌼مخاطبان: ۱۲ تا ۱۵ ساله‌ها 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب برای تهیه کتاب به این نشانی مراجعه کن. 🌐سایت ما: Www.instory.ir 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
📚 دفتر قصه عروسک‌ها و بچه‌های سیل‌زده ✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls) 🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن 🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات 🎤قصه گویی: رشد تخیل 📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_6_note_aroosakha.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
📚 کتاب داستان عروسک‌ها و بچه‌های سیل‌زده ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب 🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_6_book_aroosakhaVaBachehyeSeylzade.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
پائیزه طاهری کارشناس ارشد مدیریت امور فرهنگی و بازنشسته‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. قصه‌گو، فعال فرهنگی، تسهیلگر حوزه قصه و ادبیات کودک و نوجوان و در ادامه مروج کتاب‌خوانی است. سال‌ها به‌صورت مستمر در زمینه معرفی کتاب، برگزاری نشست‌ها و کارگاه‌های ادبی، و همراهی با کودکان و نوجوانان در مسیر پرورش خلاقیت و مهارت‌های زبانی فعالیت کرده است. خاطره‌ای از او در باره اهمیت قصه و قصه‌گویی در خانواده را باهم می‌خوانیم. 🔷️قصه فقط گفتن نیست؛ ساختن تجربه است 👇👇👇 2️⃣ بخش دوم و پایانی
🔷️قصه فقط گفتن نیست؛ ساختن تجربه است 2️⃣قسمت دوم و پایانی من قصه را اول در آغوش خانواده شناختم؛ جایی که دیدم چگونه می‌تواند آموزش بدهد، آرام کند، مسئولیت بسازد و حتی درباره‌ی حساس‌ترین موضوعات زندگی حرف بزند، بی‌آنکه ترس یا فاصله ایجاد کند. همین تجربه‌های عمیق و شیرین بود که بعدها مرا به سمت قصه‌گویی کشاند؛ ابتدا برای فرزندم، بعد برای کودکان و نوجوانان، و در ادامه به‌صورت حرفه‌ای در مسیر مربی‌گری و آموزش قصه. امروز وقتی از تاثیر قصه سخن می‌گویم، در واقع ادامه‌ی همان میراث خانوادگی را روایت می‌کنم؛ میراثی که از پدر و مادر و مادربزرگ‌هایم آغاز شد و حالا در کلاس‌ها، کارگاه‌ها و روایت‌هایم جریان دارد. سال‌ها بعد، وقتی خودمان صاحب فرزند شدیم، دیدم آن میراث قصه‌گویی همچنان زنده است. پدرم این بار برای نوه‌هایش ــ که پسر من هم یکی از آن‌ها بود ــ قصه می‌گفت؛ درست به همان شیوه‌ای که برای ما گفته بود. او باز هم قصه‌ها را طوری روایت می‌کرد که هر کدام از بچه‌ها در دل داستان نقشی پیدا می‌کردند و خودشان به شخصیت‌های قصه تبدیل می‌شدند. وقتی به تاثیر قصه و بازی در زندگی‌ام فکر می‌کنم، چهره‌ی پدرم همیشه در ذهنم زنده می‌شود. او فقط قصه نمی‌گفت؛ با ما زندگی می‌کرد و زندگی را به قصه تبدیل می‌کرد. همان‌طور که برای ما قصه می‌ساخت، برای نوه‌هایش هم همین مسیر را ادامه داد. به آن‌ها شطرنج و تخته‌نرد یاد داد و ساعت‌ها با حوصله کنارشان نشست و بازی کرد. صبح زود پسرم را با خودش برد تا تجربه‌ی کله‌پاچه‌خوردن داشته باشد؛ نوه‌ ها را به گاوداری برد تا نزدیک گاو ببینند، به باغ انگور برد تا خودشان انگور بچینند، کنار رودخانه برد تا حمام‌کردن گوسفندها را ببینند. ساعت‌ها کنار ریل می‌نشستند تا عبور قطار را تماشا کنند و بعد با همان قطار، نوه‌ها را تا مشهد برد تا سفر با قطار را تجربه کنند؛ درحالی‌که در طول مسیر به قصه‌های مادرِ پدربزرگشان گوش می سپردند. در دریا با آن‌ها شنا کرد، در ساحل با آن‌ها شن‌بازی کرد، و درست مثل کودکی ما که با روزنامه و نی و سریش برایمان بادبادک می‌ساخت و ما نامه‌هایمان را در نخ بادبادک می‌فرستادیم تا به گوش خدا در آسمان برسد ، برای نوه‌ها هم بادبادک ساخت تا خیالشان را به آسمان بسپارند. وقتی به همه‌ی این لحظه‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم پدرم به ما آموخت که قصه فقط گفتن نیست؛ قصه یعنی ساختن تجربه، بازی، لمس دنیا و شریک‌شدن در زندگی. شاید به همین دلیل است که امروز وقتی از تاثیر قصه و بازی بر رشد کودک سخن می‌گویم، از یک باور نظری حرف نمی‌زنم؛ از چیزی می‌گویم که در تمام زندگی‌ام دیده و لمس کرده‌ام. 📗باور دارم هرجا قصه، بازی و مهر حضور داشته باشد، انسان‌ها بهتر می‌آموزند، عمیق‌تر به هم نزدیک می‌شوند و زندگی معنا و رنگ بیشتری می‌گیرد. و اگر امروز هنوز قصه می‌گویم، برای این است که آن چراغی را که در کودکی در دل من روشن شد، روشن نگه دارم و به دست‌های بعدی بسپارم.
🔵بخش پنجم و پایانی خاطرات آقا معلم‌هنرمند، کارشناس روانشناسی و متخصص کار با اپلیکیشن‌های تولید فیلم و عکس، علی اکبر شریفی را در اینجا باهم می‌خوانیم. 👇👇👇