eitaa logo
قصه در مدرسه
5.8هزار دنبال‌کننده
595 عکس
300 ویدیو
9 فایل
مرکز توسعه سواد خواندن ◇ ارتباط با ادمین: @ghdm_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋پناهگاهی به نام تلفن مدرسه در میان هیاهوی ویرانگر صدای بمب‌افکن‌ها و سکوتی که از خالی شدن کوچه‌ها به جا مانده بود، قاب پنجره‌ی آن مدرسه، تنها نقطه‌ای بود که هنوز نفس می‌کشید. پای تلفنی که زنگ می‌خورد، نه برای ابلاغ بخشنامه، که برای شنیدن یک «حالت چطور است؟» ساده از دل دود و آوار. این روایت انسان‌هایی است که در تاریک‌ترین لحظات، به جای پناه بردن به امنیت، چراغ مدرسه را روشن گذاشتند تا بچه‌ها در هر گوشه‌ی این خاک، یک پناه امن به نام «معلم» داشته باشند. 🔶️وقتی شهر در هُرم آژیر قرمز می‌سوخت و سایه‌ی ترس بر دیوارهای خالی خانه‌ها سنگینی می‌کرد، در مدرسه‌ای که حس تنهایی داشت، یک گوشی تلفن، سنگین‌ترین بارِ عشق را به دوش می‌کشید؛ باری که قرار نبود نگرانی به همراه بیاورد، قرار بود مرهمی باشد بر دلهای زخم‌خورده. آنجا، پشت همان گوشی تلفن، دستی مهربان شماره می‌گرفت تا در میان غرش انفجارها، نغمه‌ای از جنس آرامش و انسانیت را زمزمه کند. صدای زنگ تلفن در خانه‌ی آنها که از ترس بمباران، شهر را ترک کرده بودند، پیچید. روی صفحه‌ی موبایل، شماره‌ای نقش بست که باورش برایشان سخت بود: «مدرسه». آنسوی خط، درست از همان نقطه‌ای که باید خالی از سکنه می‌بود، صدایی آشنا و آرام پیچید: «سلام، حالتان خوب است؟ بچه‌ها سلامت هستند؟» من آنجا بودم. پشت همان میز چوبیِ کهنه، در دفتری که تنهایی‌اش از هیاهوی خیابان‌های وحشت‌زده هم سنگین‌تر بود. گوشی را برمی‌داشتم و پشت سر هم شماره می‌گرفتم. یکی، دو تا، ده تا... تا چهارصد و پنجاه شاگرد. هر بار که کسی گوشی را برمی‌داشت، اول صدای تعجب می‌آمد: «آقای جوادی؟! شما و همکارانتان الان در مدرسه‌اید؟ مگر نمی‌دانید شهر چقدر ناامن است؟» و من فقط می‌خندیدم و می‌گفتم: «مدرسه که جای من است، شما از بچه‌ها بگویید، حالشان چطور است؟» در آن روزهای سیاه، من فقط معاون مدرسه نبودم؛ یک پناه بودم. برای آنکه درس نخوانده بود چون از ترس آوارگی، کتابش را در خودرو جا گذاشته بود، پیام صوتی می‌فرستادیم. برای آنکه به روستایی در دل کوه‌های لرستان پناه برده بود و اینترنت نداشت، چراغ امید می‌شدیم. یادم هست پسری را که هر روز سی کیلومتر راه می‌آمد تا توی شهر، گوشی‌اش آنتن بگیرد و صدای معلمش را بشنود. وقتی می‌پرسیدم چرا این همه سختی؟ می‌گفت: «آقای جوادی! شما و همکارانتان که توی مدرسه‌اید و تنهای‌مان نگذاشتید، ما چطور می‌توانیم درس نخوانیم؟» در آن لحظات، فهمیدم که انسانیت، پشت میز و صندلی نمی‌ماند؛ انسانیت همان صدایی است که در گرگ و میش ترس، زنگ می‌زند و پیش از هر چیز می‌پرسد: «بچه‌ها سلامتند؟» این صدای من نبود، این تپش قلب مدرسه‌ای بود که نمی‌خواست بمیرد.
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📘 رمان: اسمش هامون بود همیشه ما انسان ها دوست داشتیم و داریم که بدانیم حیوانات درباره ما چه فکری می کنند. وقتی برای پرنده‌ها دانه می‌ریزیم دوست داریم بدانیم آنها چگونه در ذهنشان ما را قضاوت می‌کنند. گربه‌ها هم همینطور. ما با گربه‌ها همزیستی مسالمت آمیز داریم. اگر به یک گربه غذا می‌دهید او دوباره می‌آید سراغ‌تان . آمدنش یک پیشنهاد است؛ پیشنهاد دوستی! راوی این کتاب یک گربه است. او به ما می‌گوید که درباره دوستش هامون چه فکری می‌کند. حیوان‌ها دوست دارند با انسان‌ها دوست باشند, شما هم دوست دارید دوست‌شان باشید؟ ✏️نویسنده: فروزنده خداجو 🖌طراح جلد: پژمان رحیمی‌زاده 🌼مخاطبان: ۱۲ تا ۱۵ ساله‌ها 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب برای تهیه کتاب به این نشانی مراجعه کن. 🌐سایت ما: Www.instory.ir 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
📚 دفتر قصه عروسک‌ها و بچه‌های سیل‌زده ✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls) 🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن 🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات 🎤قصه گویی: رشد تخیل 📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_6_note_aroosakha.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
📚 کتاب داستان عروسک‌ها و بچه‌های سیل‌زده ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب 🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_6_book_aroosakhaVaBachehyeSeylzade.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
پائیزه طاهری کارشناس ارشد مدیریت امور فرهنگی و بازنشسته‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. قصه‌گو، فعال فرهنگی، تسهیلگر حوزه قصه و ادبیات کودک و نوجوان و در ادامه مروج کتاب‌خوانی است. سال‌ها به‌صورت مستمر در زمینه معرفی کتاب، برگزاری نشست‌ها و کارگاه‌های ادبی، و همراهی با کودکان و نوجوانان در مسیر پرورش خلاقیت و مهارت‌های زبانی فعالیت کرده است. خاطره‌ای از او در باره اهمیت قصه و قصه‌گویی در خانواده را باهم می‌خوانیم. 🔷️قصه فقط گفتن نیست؛ ساختن تجربه است 👇👇👇 2️⃣ بخش دوم و پایانی
🔷️قصه فقط گفتن نیست؛ ساختن تجربه است 2️⃣قسمت دوم و پایانی من قصه را اول در آغوش خانواده شناختم؛ جایی که دیدم چگونه می‌تواند آموزش بدهد، آرام کند، مسئولیت بسازد و حتی درباره‌ی حساس‌ترین موضوعات زندگی حرف بزند، بی‌آنکه ترس یا فاصله ایجاد کند. همین تجربه‌های عمیق و شیرین بود که بعدها مرا به سمت قصه‌گویی کشاند؛ ابتدا برای فرزندم، بعد برای کودکان و نوجوانان، و در ادامه به‌صورت حرفه‌ای در مسیر مربی‌گری و آموزش قصه. امروز وقتی از تاثیر قصه سخن می‌گویم، در واقع ادامه‌ی همان میراث خانوادگی را روایت می‌کنم؛ میراثی که از پدر و مادر و مادربزرگ‌هایم آغاز شد و حالا در کلاس‌ها، کارگاه‌ها و روایت‌هایم جریان دارد. سال‌ها بعد، وقتی خودمان صاحب فرزند شدیم، دیدم آن میراث قصه‌گویی همچنان زنده است. پدرم این بار برای نوه‌هایش ــ که پسر من هم یکی از آن‌ها بود ــ قصه می‌گفت؛ درست به همان شیوه‌ای که برای ما گفته بود. او باز هم قصه‌ها را طوری روایت می‌کرد که هر کدام از بچه‌ها در دل داستان نقشی پیدا می‌کردند و خودشان به شخصیت‌های قصه تبدیل می‌شدند. وقتی به تاثیر قصه و بازی در زندگی‌ام فکر می‌کنم، چهره‌ی پدرم همیشه در ذهنم زنده می‌شود. او فقط قصه نمی‌گفت؛ با ما زندگی می‌کرد و زندگی را به قصه تبدیل می‌کرد. همان‌طور که برای ما قصه می‌ساخت، برای نوه‌هایش هم همین مسیر را ادامه داد. به آن‌ها شطرنج و تخته‌نرد یاد داد و ساعت‌ها با حوصله کنارشان نشست و بازی کرد. صبح زود پسرم را با خودش برد تا تجربه‌ی کله‌پاچه‌خوردن داشته باشد؛ نوه‌ ها را به گاوداری برد تا نزدیک گاو ببینند، به باغ انگور برد تا خودشان انگور بچینند، کنار رودخانه برد تا حمام‌کردن گوسفندها را ببینند. ساعت‌ها کنار ریل می‌نشستند تا عبور قطار را تماشا کنند و بعد با همان قطار، نوه‌ها را تا مشهد برد تا سفر با قطار را تجربه کنند؛ درحالی‌که در طول مسیر به قصه‌های مادرِ پدربزرگشان گوش می سپردند. در دریا با آن‌ها شنا کرد، در ساحل با آن‌ها شن‌بازی کرد، و درست مثل کودکی ما که با روزنامه و نی و سریش برایمان بادبادک می‌ساخت و ما نامه‌هایمان را در نخ بادبادک می‌فرستادیم تا به گوش خدا در آسمان برسد ، برای نوه‌ها هم بادبادک ساخت تا خیالشان را به آسمان بسپارند. وقتی به همه‌ی این لحظه‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم پدرم به ما آموخت که قصه فقط گفتن نیست؛ قصه یعنی ساختن تجربه، بازی، لمس دنیا و شریک‌شدن در زندگی. شاید به همین دلیل است که امروز وقتی از تاثیر قصه و بازی بر رشد کودک سخن می‌گویم، از یک باور نظری حرف نمی‌زنم؛ از چیزی می‌گویم که در تمام زندگی‌ام دیده و لمس کرده‌ام. 📗باور دارم هرجا قصه، بازی و مهر حضور داشته باشد، انسان‌ها بهتر می‌آموزند، عمیق‌تر به هم نزدیک می‌شوند و زندگی معنا و رنگ بیشتری می‌گیرد. و اگر امروز هنوز قصه می‌گویم، برای این است که آن چراغی را که در کودکی در دل من روشن شد، روشن نگه دارم و به دست‌های بعدی بسپارم.
🔵بخش پنجم و پایانی خاطرات آقا معلم‌هنرمند، کارشناس روانشناسی و متخصص کار با اپلیکیشن‌های تولید فیلم و عکس، علی اکبر شریفی را در اینجا باهم می‌خوانیم. 👇👇👇
رمضان در رمضان (قسمت پنجم و پایانی) بُرش کوچکی از امتداد زندگی پُرتلاطم چهل روزه‌ی من به روز شنبه پانزدهم فروردین ماه یک هزار و چهارصد و پنج خورشیدی رسید. امتدادی از آخرین کلاس حضوری در سال کهنه به اولین کلاس غیرحضوری در سال نو! مثل همیشه برای برگزاری کلاس‌های غیرحضوری به مدرسه مراجعه کردم. درب مدرسه بسته بود! در زدم ، با باز شدن درب مدرسه چهره بشاش و شاد معاون مدرسه جلویم نمایان شد. بعد از سلام ، تبریک نوروز و احوال‌پرسی به سراغ دستگاه دیجیتالی حضور و غیاب رفتم. مدرسه‌ خالی از دانش‌آموز و معلم بود. سکوتی آزاردهنده بر فضا حاکم شده‌بود. در اولین قدم با تشکیل کلاس‌های غیرحضوری از مدرسه موفق به شکستن این سکوت شدم. صدایم در راهرو و چند کلاس خالی می‌پیچید. به بهانه‌های مختلف میکروفون و تصویر دانش آموزان را باز می‌کردم تا صدا و تصویر آن‌ها هم در فضای مدرسه به گردش درآید و این سکوت آزاردهنده را به عقب براند. بعداز برگزاری کلاس‌های غیرحضوری علی‌رغم کم بودن همکاران در دبستان، با اضافه‌شدن همکاران دیگرم از دبیرستان مجتمع موفق به برگزاری فوتبال در زمین بازی حیاط دبستان شدیم. افسوس! دوباره جای دانش‌آموزان در حیاط دبستان و دبیرستان خالی بود. برای ایجاد نشاط در دانش‌آموزانم چه‌کاری از دستم ساخته‌بود؟! در کلاس‌های ششم از اول سال هر چند جلسه یک‌بار در حال ساخت کتاب قصه‌ی خرگوش باهوش با تصاویر برجسته بودیم. قرار بود کتاب‌ها را تا آخر اسفند و تا زمان بازارچه آماده نماییم. تا شروع جنگ رمضان حدود هشتاد درصد از کتاب‌ها آماده شده‌بود. با مدیر دبستان مشورت کردم و نمایشگاه آثار هنری دانش‌آموزان را در قسمت ورودی مدرسه به نمایش گذاشتم. تا شاید با حضور مراجعه‌کنندگان به مدرسه، برای هنرنمایی و قصه‌نویسیِ دانش‌آموزانم هر چند کم تماشاگری پیدا می‌شد. یاد خاطره‌ی خواندن کتاب‌های داستان آماده‌شده در کلاس افتادم. چرا که بعداز چندجلسه از اول سال برای طراحی، رنگ‌آمیزی، ساخت و نگارش قصه توسط دانش‌آموزان، نوبت به خواندن قصه و نقد و بررسی توسط همکلاسی‌ها شده بود. فقط دو جلسه حضوری در بخش آخر داشتیم. و عطر گل‌های گلستان کاشته‌شده توسط دانش‌آموزان را خوب نچشیده بودیم! به امید پیچیدن عطر گلستان قصه‌های دانش‌آموزان‌، کتاب‌های قصه را در نمایشگاه هنری قرار دادم. با عطر و بوی آن گلستان به یاد نمایشگاه بین‌المللی کتاب هر ساله در اردیبهشت ماه اُفتادم. خاطره‌ی برگزاری بازدید از نمایشگاه کتاب با دانش‌آموزان، مشورت برای خرید کتاب و ... به راستی امسال و در این شرایط امکان تشکیل نمایشگاه کتاب در هاله‌ای از ابهام بود. بعداز مراجعه به منزل و روزهای بعد، پیگیرِ نمایشگاه کتاب شدم. خبرهایی از تشکیل نمایشگاه کتاب به‌صورت مجازی در خبرگزاری‌ها و سایت‌ها قرار می‌گرفت. ذهنم درگیر بود! چه می‌شد انجام داد؟ تشکیل کتابخانه‌های مجازی؟ کلاس‌های غیرحضوری کتاب‌خوانی ، قصه‌گویی و قصه خوانی؟ معرفی کتاب در کلاس‌های غیرحضوری؟ و ... به تعطیلات تابستانی نزدیک می‌شدیم. آری کتاب‌ قصه مثل زمان‌های نه چندان دور می‌توانست یکی از بهترین دوستانِ روزهای گرم تابستان برای کودکان باشد. یکی بود یکی نبود غیراز خدا هيچکی نبود .... (پایان)
📚 کتاب داستان هیولای من گم شده ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب 🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_5_book_hayolayeManGomshode.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
📚 دفتر قصه هیولای من گم شده ✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls) 🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن 🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات 🎤قصه گویی: رشد تخیل 📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇 https://www.meraat.ir/Story/gd_5_note_hayulayeManGomShode.mp4 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅لینک کانال قصه و داستان👇 https://eitaa.com/ghdmpub
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗کتاب یک مورچه، هزار گندم بوستان سعدی پر از داستان‌ها و حکایت‌های شیرین و خواندنی و آموزنده است. این داستان‌ها به زبان شعر گفته شده و شاید که خواندن و فهمیدن آن‌ها برای شما کمی سخت باشد. در این کتاب حکایت‌های بوستان به زبان نثر و با بیان ساده‌تری برای شما نوشته شده است. در کنار هر داستان، بخشی از شعر مربوط به آن هم آورده شده. امیدواریم که شما با خواندن این کتاب، با سعدی و هنر او و خدمت بزرگش به زبان و ادبیات فارسی آشنا شده و تشویق شوید که اصل بوستان سعدی را هم بخوانید. ✏️نویسنده: محمد ناصری 🖌تصویرگر: رضا مکتبی 🌼مخاطبان: دانش آموزان پایه چهارم ابتدایی ✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش 🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب برای تهیه کتاب به این نشانی مراجعه کن. 🌐سایت ما: Www.instory.ir 📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇 www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧❤️ قصه ظهر جمعه❤️ 🎧 📗 کتاب خانه‌ی نو مهمان نو ✨خانه‌ها جورواجورند. بعضی‌ها کوچکند، بعضی‌ها بزرگ. آدم‌ها دوست دارند که برایشان مهمان بیاید. حتی اگر خانه آن‌ها کوچک باشد. 🤔حیوان‌ها چطور؟ آن‌ها هم مهمان قبول می‌کنند؟🔍 ✔️ پیشنهاد می‌شود داستان‌ها را برای بچه‌ها پخش کنید و در مورد آن‌ها گفت‌وگو کنید و لذت ببرید.👌 🎥 لینک معرفی بسته http://www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL ✅ به ما بپیوندید👇 https://eitaa.com/ghdmpub ۰۲۱_۸۵۶۷۰ ☎️