🦋خدایا رنگها را به میناب برگردان
هزار و سیصد کیلومتر را طی کرده بودی تا برای دوستان آتنا قصه بگویی. برای بچههایی که هنوز صدای خندهشان توی کوچههای میناب میپیچد. اما وقتی به مزارش رسیدی، خودش از آسمان دعوتت کرد که بنشینی و گوش کنی.
قصه همیشه این نیست که مادر، پدر یا مربی برای کودک بگوید.
گاهی کودکی از آسمان تو را صدا میزند. نه با فریاد، نه با اشک، بلکه با همان لبخند شیرین توی قاب عکس. همان لبخندی که جان از پاهایت گرفت.
آتنا تو را دعوت کرده بود تا فرازی از قصه زندگیاش را بشنوی. او قصهاش را از زبان مادربزرگش برایت تعریف کرد.
این بار تو نبودی که قصه گفتی. آتنا بود که قصهات کرد. تو را دعوت کرد تا با گوش دل بشنوی که یک بچه، یک امید، هزاران آرزو، زیر آوار چگونه ...
آنچه در ادامه میخوانید بخشی از سفر به میناب است. ساغر لطفی نژاد داور جشنواره قصهگویی و هنرمند حوزه عروسکسازی که پیش از این خاطرهای در بارهی اهمیت قصه و داستان در زندگیاش را برایمان گفته بود، این بار نکتهای دیگر را از کنار کودکان میناب برایمان نوشت. همان بچههایی که کتابهای قصه و داستان را ورق میزنند؛ قصه میخوانند و رویا میسازند و با آن زندگی را ادامه میدهند. سخت است سیاه بپوشی اما کودکان را با قصه و داستان یا اجرای نمایش بخندانی. او در این مسیر آرزو کرد:" خدایا رنگها را به میناب برگردان. "
👇👇👇
🗞آتنا و بی بی
همان ساعات اول که به میناب رسیدم، به مزار شهدا رفتم.
عکس کودکان زیبا که هر کدام مثل غنچههای گل، روی سنگهای سرد و سفید نقش بسته بودند دلم را آتش زد.
گریه و اشک کم توان بود برای آتشفشانی که در درونم میجوشید.
چند ساعتی بین مزارها رفتم و آمدم. گاهی می ایستادم و به چشمهای توی قاب عکسها خیره میشدم. آن چشم ها اصلا سرد و بی روح نبودند. من چهره های خندانِ بازیگوشی را میدیدم که میخواستند از توی قاب بیرون بپرند و بازی کنند..
کامم خشک شده بود. رد اشکها صورتم را میسوزاند. گرما بیداد میکرد.
چون ساعت ها سرپا ایستاده بودم نیاز داشتم گوشه ای بنشینم.
به مزار آتنا چملی زاده که رسیدم، لبخند شیرینش توی قاب عکس، جان از پاهایم گرفت.
خانواده ی آتنا یک زیلو پهن کرده بودند کنار مزار . مادر بزرگش تعارف کرد بنشینیم. انگار دلش میخواست او را بشنوند. شروع کرد تند تند به حرف زدن:
" آتنا پیش من در طبقه پایین خانه زندگی میکرد، چون مادر و پدر هر دو شاغل بودند. من همیشه برایش لقمه و قمقمه آب میگذاشتم توی کیفش. همان روز حادثه، آتنا گفت؛ بی بی برام چیزی نذار من روزه ام. به حرفش گوش ندادم .چون آنتا هم کوچک بود و هم ناراحتی کلیه داشت و نباید روزه میگرفت.
گفتم؛ بی بی روزه باش اما آب بخور .و بعد قمقمه را دادم دستش.کمی آب خورد و گفت به خانممعلم نگی آب خوردم.
سرویس مدرسه آمد و او پرید و رفت و رفت و رفت و دیگر برنگشت."
دلش پر از آتش بود. مادر بزرگ گفت؛ ۶۰ روزه نمیتوانم بروم خانه. خانه ام خالی است. گفت کاش بمیرم.
گفتم: خدا نکنه. خدا حفظتون کنه.
با بغض به سینه اش کوبید و گفت : تو رو خدا این حرفو نزن. تو بگو خدا منو با مرگ ببره. نمیخوام من باشم و آتنا نباشه..
پسرم همین یک بچه را داشت.هر روز برای آتنا قصه میگفت و باعروسکها با آتنا بازی میکرد. تمام وقتش با آتنا بود. حالا اون دو طبقه خانه، بدون صدای آتنا ویران بشه بهتره.
اشک امانش نداد.
یک بچه ، یک امید و هزاران آرزو زیر آوار به پایان رسید.
بی بی چادرش را روی صورتش کشید و با ناله شروع به خواندن یک نوحه ی محلی کرد.
آتنای کوچک همچنان توی قاب عکس میخندید.
من همین ابتدای سفر، کم آوردم.
🌼روایت یک معلم از تبدیل تخیل به کلمات زنده در کلاس سوم
🦋یک معلم پایه دوم که همراه شاگردانش به پایه سوم ابتدایی رفته، با روشی نوآورانه، نوشتن را پیش از آموزش رسمی "بندنویسی" به دانشآموزانش آموخته و با قصههای نیمهتمام، شوق داستانسرایی را در کلاس زنده نگه داشته است.
شهین نقرهخور آموزگار مجتمع آموزشی سما در شیراز میگوید: "من قصههایشان را میدانم، لبخندهایشان را میشناسم و حتی سکوتهایشان که حرفهای پنهان دارد."
او توانسته حس داستاننویسی را در کودکان بیدار کند، پیش از آنکه در کلاس سوم با بندنویسی آشنا شوند. روش کار او ساده اما مؤثر است: نیمی از داستان را تعریف میکند و نیمه دیگر را به سلیقه دانشآموزان واگذار میکند.
به گفته این معلم، استفاده از روش «بارش فکری» برای نوشتن انشا درباره فصلها (پاییز، بهار، تابستان و زمستان) نتایج شگفتانگیزی داشته است. وقتی کودکان با هم قصه میسازند، معلم به خوبی میفهمد کدام شخصیت دلشان را میبرد و کدام جمله تخیلشان را به پرواز درمیآورد. او معتقد است این روش مهارتهای خواندن، نوشتن، گفتار و شنیداری را با قصه و تخیل گره میزند.
این تجربه نشان میدهد قصهگویی و کتاب خواندن به انسجامبخشی ذهن دانشآموزان و تقویت تفکر انتقادی (چرایی) کمک میکند.
نقرهخور میگوید: "من اینجا هستم، کنارشان، نه فقط برای آموزش، بلکه برای سفر در دنیای پر از رنگ و قصههایشان؛ جایی که هر کلمه، دری به سوی دنیای بزرگتر زبان و خیال است."
هدایت شده از ادمين
بزرگداشت حکیم عمر خیام گرامی باد! 🌸
رباعیات جاودانش، راهنمای اندیشه و هنر. ✨
#خیام #بزرگداشت_خیام
مرکز توسعه سواد خواندن
☎️ ۰۲۱_۸۵۶۷۰
35.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معرفی_کتاب_قصه
📕 «رویای طالبی»
📝 نویسنده: فروزنده خداجو
🎨 تصویرگر: سحر فرهادروش
👥 مخاطبان: دانشآموزان پایه پنجم
📚✨ معرفی کتاب " رویای طالبی"! ✨📖
این کتاب داستانی زیبا و احساسی از پسری به نام طالبی است که در آرزوی رسیدن به مادرش به نظر شما آیا این رویا به حقیقت می پیوندد؟. هر صفحه این کتاب پر از احساس و ماجراهای جذاب است که شما را به دنیای رویاها و آرزوها میبرد. 🌌❤️
علاوه بر داستان اصلی، این کتاب شامل داستانهای دیگری نیز هست که هر کدام دنیای خاص خود را دارند. حتماً این کتاب را از دست ندهید!
#داستان_رویای_طالبی #کتابخوانی #داستان_کودک #آرزوها #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #کتاب_دوست #مطالعه_مفید
#رویای_طالبی
#قصه_و_داستان
#قصه_در_مدرسه📖🌟
📄 بروشور بسته قصه و داستان
📚 کتابهای داستان و دفاتر قصه
🎬 فیلم معرفی بستهها
🌐 وبسایت قصه در مدرسه
🛒 خرید بستهها
💢در کانال ایتا《قصه در مدرسه》عضو شوید:
https://eitaa.com/ghdmpub
📚 کتاب داستان اسمش هامون بود
✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش
🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب
🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇
https://www.meraat.ir/Story/gd_6_book_esmashHamoonBood.mp4
📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇
www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
✅لینک کانال قصه و داستان👇
https://eitaa.com/ghdmpub
📚 دفتر قصه اسمش هامون بود
✏️جدول و سرگرمی:تقویت سطوح درک مطلب (pirls)
🗣گفت و گو: تقویت مهارت صحبت کردن
🎨نقاشی: بروز عواطف و احساسات
🎤قصه گویی: رشد تخیل
📝داستان نویسی: تمرین آفرینشگری
✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش
🎬 فیلم معرفی دفترقصه با انتخاب لینک زیر👇
https://www.meraat.ir/Story/gd_6_note_esmashHamoonBood.mp4
📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇
www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
✅لینک کانال قصه و داستان👇
https://eitaa.com/ghdmpub
🦋مامانی! به وجودت افتخار میکنم
یکی از شبها که پریماه، نوهی عزیزم، کنارم خوابیده بود، مثل همیشه از من خواست برایش قصهای تازه بگویم. هر چه فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید.
همانطور که در سکوت به قصهای میاندیشیدم، پریماه با انگشتانم بازی میکرد. ناگهان نگاهش به انگشت اشارهی دست راستم افتاد و با تعجب پرسید: "مامانی، چرا نوک انگشتت کج و خم شده؟"
درست در همان لحظه، جرقهای در ذهنم زده شد و قصه را آغاز کردم. دو انگشت اشارهام، یکی از دست چپ و دیگری از دست راست، را مثل دو آدم که با هم حرف میزنند، رو به روی هم گرفتم و میانشان گفتوگویی ترتیب دادم.
پس از سلام و احوالپرسی، انگشت دست چپ با نگرانی پرسید: "تو چرا اینقدر خمیده شدهای؟"
انگشت دست راست پاسخ داد: "سالها پیش، وقتی عاشق آموزش و معلمی شدم، اینطور نبودم. اما ساعتها ایستادن پای تخته، گرفتن گچ و نوشتن، و بعدها نگارش چند جلد کتاب، قامت مرا آرامآرام خم کرد. اما میدانی چیست؟ من هنوز هم عاشق کارم هستم و بابت این خمیدگی ذرهای ناراحت نیستم."
پس از این حرفها، انگشت دست چپ بغض کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. بعد، انگشت خمیده را در آغوش کشید و نوازش کرد. به او گفت: "به وجودت در همین یک بدن افتخار میکنم و میخواهم کمکت کنم تا دوباره سرپا بایستی."
پس چوب بستنی کوچکی آورد، آن را کنار انگشت خمیده گذاشت و با یک چسب زخم محکم بست.
انگشت دست راست از خوشحالی درخشان شد و از دوست مهربانش تشکر کرد که پس از سالها توانسته بود دوباره راست قامت بایستد. سرش را بالا گرفت و خدا را برای داشتن چنین دوستی شکر کرد.
قصه که تمام شد، پریماه مرا محکم در آغوش کشید و با بغض گفت: "مامانی، من تو را خیلی دوست دارم. تو را خدا نمیر. باید دو هزار سال زنده بمانی. به من قول بده که نمیمیری."
نوازشش کردم، بوسیدمش و هر دو آرام به خواب رفتیم.
فردای آن شب، سایهی مهربان پریماه کنار دستم بود. در شستن ظرفها و کارهای خانه کمکم میکرد و حواسش بود که انگشتم آسیب نبیند.
✏️آن چهار همسایهای که صدایی نداشتند؛ قصه تدریس حرف «عین» در کلاس اول
⏹️حرف «عین» که یکی از حروف سخت و بیصدا برای دانشآموزان اول دبستان است، در کلاس نسرین جلیلوند معلم باتجربه دوره ابتدایی، قصهای شنیدنی دارد. او که در مدارس مختلف تدریس داشته میگوید:" عین خودش صدایی ندارد اما با کمک حروف صدادار، چهار شکل مختلف پیدا میکند: پدر، مادر و دو فرزند کوچک." تجربه او در تدریس همواره با قصه و داستان برای بچهها همراه است.
متن کامل👇👇
✏️آن چهار همسایهای که صدایی نداشتند؛ قصه تدریس حرف «عین» در کلاس اول
⏹️حرف «عین» که یکی از حروف سخت و بیصدا برای دانشآموزان اول دبستان است، در کلاس نسرین جلیلوند معلم باتجربه دوره ابتدایی، قصهای شنیدنی دارد. او که در مدارس مختلف تدریس داشته میگوید:" عین خودش صدایی ندارد اما با کمک حروف صدادار، چهار شکل مختلف پیدا میکند: پدر، مادر و دو فرزند کوچک." تجربه او در تدریس همواره با قصه و داستان برای بچهها همراه است.
معلم پای تخته با گچهای رنگی چهار شکل عین را میکشد؛ عین اول، عین وسط، عین چسبان و عین آخر تنها. او به بچهها میگوید: «بچهها، چهار تا مهمون جدید دارن میان توی مجمتع ما. همه همسایهها جمع شدن تا بهشون خوشآمد بگن.»
در این قصه، «آقای آ» به عنوان مدیر جلو میآید تا با مهمانها حرف بزند اما هر چه میپرسد، جوابی نمیشنود. پیرمرد عین (عین آخر تنها) با اشاره توضیح میدهد که گلویش درد میکند و از خودش صدایی ندارد. اینجاست که کمک حروف صدادار شروع میشود.
«آی غیر اول» دست عین اول را میگیرد و ناگهان صدا درمیآید: «آ...». سپس او (و غیر اول) دست عین وسط را میگیرد و صدای «او...» شنیده میشود. معلم با کمک خود بچهها این صداها را بارها تکرار میکند تا ترکیب عین با حروف صدادار در ذهن شاگردان نقش ببندد.
این قصه علاوه بر آموزش، مفهوم همکاری و کمک به دیگران را هم منتقل میکند. بچهها یاد میگیرند کسانی که توانایی کمتری دارند، با یاری دوستانشان میتوانند دیده و شنیده شوند. این معلم معتقد است: «تدریس عین با این روش، یک ساعت کلاس پر از شور و تکرار شیرین است که هیچوقت خستهکننده نمیشود.»
جلیلوند معتقد است، معلمی که از هنر قصهگویی و داستان خواندن برخوردار باشد و بتواند آن را با تدریس همراه کند، کلاس او برای شاگردانش نه تنها خستهکننده نیست، بلکه بچهها را سر شوق آورده و آنان را شیفته یادگیری میکند.
📚 کتاب داستان آی ترسو
✨دارای تاییدیه سازمان پژوهش و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش
🎧دارای فایل صوتی، به همت صداپیشگان رادیو نمایش به صورت رمزینه در پشت جلد کتاب
🎬 فیلم معرفی کتاب داستان با انتخاب لینک زیر👇
https://www.meraat.ir/Story/gd_4_book_ayTarsoo.mp4
📍 اطلاعات بیشتر، سفارش و دریافت نمونه از طریق لینک زیر 👇
www.meraat.ir/survey/s-1n1e7QL
✅لینک کانال قصه و داستان👇
https://eitaa.com/ghdmpub