eitaa logo
شعر، قصه، معرفی کتاب
3.8هزار دنبال‌کننده
224 عکس
47 ویدیو
9 فایل
قصه، شعر و معرفی کتاب حاصل تلاشی مادرانه بر اساس رویکرد کلیدی و مهم شخصیت محوری از مباحث استاد عباسی ولدی
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨ قصه چادر نورانی ✨✨ کاری از گروه شعر و قصه در مسیرمادری نویسنده و شاعر: فاطمه احمدبیگی منبع: منقبت سوم از کتاب جنة العاصمه ص۳۵۷ 🌿🌿🌿🌿 بسم الله الرحمن الرحيم سلام بچه ها؛ امروز می خوام براتون یه قصه تعریف کنم؛ یه قصه زیبا و جذاب 🌹 یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود. بچه‌های خوب، اون زمانا، مثل امروز مغازه های نونوایی نبود و آدما خودشون تو خونه هاشون نون میپختن. برای همین باید گندم و جو رو آسیاب می‌کردن تا باهاش نون درست کنن. یه روز علی مولا دیدن که تو خونه شون، نه جو دارن نه گندم. می‌خواستن برن و از یه یهودی که گندم و جو می‌فروخت یه کم جو بخرن، اما اون موقع پولی نداشتن پس باید یه چیزی رو گرو می‌گذاشتن. بچه‌ها، اون روزا رسم بود که اگه کسی می‌خواست از یه نفر چیزی بخره و پولی همراه نداشت، یه چیز با ارزش از خودش رو گرو می‌گذاشت یعنی اون چیز رو پیش اون فروشنده می‌گذاشت بمونه تا زمانی که بتونه پول خریدش رو بیاره. ☘️☘️☘️☘️☘️ یه روزی از اون روزا دید علی مرتضی ندارن گندم و جو واسه‌ی پخت غذا ☘️☘️☘️☘️☘️ اما اون روز علی مولا چیزی برای گرو گذاشتن هم، در منزل نداشتند. حضرت فاطمه سلام الله علیها مشغول بازی با بچه ها بودن؛ وقتی متوجه شدن که علی مولا می‌خوان برن جو تهیه کنن بهشون گفتن که من چند روزی خونه می‌مونم و شما چادر من رو گرو بگذارید. ☘️☘️☘️☘️☘️ علی مولا جان گفت زهراجانم، همسرم پولی نیست تو خونمون تا برم جو بخرم بانوی مهربونی گفت علی جانم برو من می‌مونم تو خونه چادرو بذار گرو ☘️☘️☘️☘️☘️ علی مولا به مغازه مرد یهودی رفتند؛ سلام و علیک کردن و از او مقداری جو خواستن و بجای پول، چادر پشمی حضرت زهرا رو به عنوان امانت پیشش گرو گذاشتن. ☘️☘️☘️☘️☘️ علی مولا رفت و رفت پیش مرد یهودی گفت چادر گرو باشه کمی جو بهم میدی؟ چندروزِ دیگه میام تا پولش رو بیارم بعد اون هم از شما چادرو پس می گیرم ☘️☘️☘️☘️☘️ وقتی علی‌مولا خداحافظی کردن، مرد یهودی در حالی که رفتنِ علی مولا را تماشا میکرد با خودش فکر کرد، چطور ممکنه که علی و خانواده‌اش اینقدر ساده مثل مردم عادی و فقرای شهر زندگی کنن؟ ☘️☘️☘️☘️☘️ آقای مغازه دار یهودی بودش، ولی تو دلش بود انگاری مهری به مولا علی ☘️☘️☘️☘️☘️ اون مرد با خودش می‌گفت: کسی که دامادِ پیامبرِ مسلموناست و اونقدر قدرت داره که میتونه همممممه‌ی شهر رو مال خودش بکنه، چطور انقدر ساده زندگی می‌کنه که برای خریدن مقداری جو، چادر همسرش رو گرو می‌گذاره؟ غروب شد و مرد یهودی به خونه برگشت و چادر رو در اتاقی گذاشت و به سراغ کارش رفت. ☘️☘️☘️☘️☘️ چادرو به خونه برد داخل اتاق گذاشت بعد دیگه از اونجا رفت به چادر کاری نداشت ☘️☘️☘️☘️☘️ شب از راه رسید. همه جا تاریک شد. ستاره ها تک و توک تو آسمون سوسو می‌زدن. ☘️☘️☘️☘️☘️ شب که شد ستاره ها اومدن تو آسمون‌ ماه یواش بیرون اومد شده بود عین کمون ☘️☘️☘️☘️☘️ زنِ اون یهودی توی تاریکی شب، می‌خواست بره از اتاق چیزی برداره؛ اما وقتی داخل اتاق شد یه نوووور بزرگی رو دید که همممممممه‌ی اتاق رو روشن کرده بود. ☘️☘️☘️☘️☘️ زنِ مردِ یهودی رفت به سمت اون اتاق اونجا یک نوری رو دید که نداشت هیچ جا سراغ انگاری که افتاده تو اتاق یه قرص ماه یا که خورشید اومده تو دل شب سیاه ☘️☘️☘️☘️☘️ خییییلی تعجب کرد. چند بار چشماشو بهم زد تا مطمئن بشه داره درست می‌بینه. این همه نور توی اتاق از کجا اومده؟ اونم تو این شب تاریک؟ ☘️☘️☘️☘️☘️ چشماشو به هم می زد تا که باورش بشه این همه نور از کجاست؟ چطوری؟ مگه می شه؟ ☘️☘️☘️☘️☘️ نمی‌دونست باید چی کار کنه. کمی جلوتر رفت تا ببینه نور از کجاست؛ اما باز چند قدمی به عقب برگشت. باورش نمی‌شد اتاق این همه روشن شده. می‌خواست همسرش رو صدا بزنه اما انگار زبونش بند اومده بود. برای همین با عجله به سمت همسرش رفت. ☘️☘️☘️☘️☘️ گیج و منگ بود، نگاهش چرخ میزد دوروبرش بعدشم با عجله رفت سراغ همسرش ☘️☘️☘️☘️☘️ زن بریده بریده گفت: بیا اینجا... بیا ببین چه اتفاقی افتاده... و همسرش گفت: مگه چی شده؟ زن گفت: بیا ببین... تو این شب تاریک...، اتاقمون پر از نور شده...، انگار خورشید از آسمون اومده وسط اتاق‌. ☘️☘️☘️☘️☘️ گفت که انگار اومده قرص ماه روی زمین روز شده تو دل شب معجزه ست بیا ببین. ☘️☘️☘️☘️☘️ ادامه دارد...👇👇👇
🖤 قصه هایی از حضرت مادر... 🖤 به مناسبت ایام شهادت بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گروه شعر و قصه درمسیر مادری 🏴قصه‌هایی از زندگانی مبارک حضرت فاطمه سلام الله علیها 🏴 را تقدیم می‌کند: (روی جملات آبی رنگ ضربه بزنید🙏) قصه چادر نورانی (ماجرای مسلمان شدن هشتاد یهودی به واسطه‌ی چادر نورانی حضرت) قصه حدیث کسا شعر حدیث کسا قصه دانه‌های بهشتی (بخشش انار) قصه عروسی آسمانی قصه سوره‌ی انسان (داستان فداکاری خانواده مولا علی علیه السلام در قرآن) قصه عرب بادیه نشین قصه عروسی بابرکت (عروسی یهودیان و لباس بهشتی حضرت) قصه گردنبند با برکت قصه تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها نمایشنامه (علت مخفی بودن قبر حضرت) از برنامه های کانال لالایی خدا شعری کودکانه در مدح حضرت زهرا سلام الله علیها 🏴🏴🏴🏴 با انتشار این پیام در ثواب آشناکردن بچه‌ها با شخصیت نورانی حضرت مادر سهیم باشیم🙏 مادران عزیز به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇 @gheseshakhsiatemehvari و حتما پیام سنجاق شده در کانال را بادقت مطالعه بفرمایید 🙏🙏🙏
قصه چادر نورانی (نسخه زیر چهار سال) نویسنده: پریسا غلامی منبع:منقبت سوم از کتاب جنة العاصمة صفحه ۳۵۷ کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری (نسخه ی بالای چهارسال همین قصه) 🌿🌿🌿🌿 به نام خدا یه روز که علی مولا از بیرون اومدن خونه دیدن که تو خونه شون هیچ نونی ندارن. حضرت فاطمه هم بهشون گفتن که جو تو خونه مون هم تموم شده تا آسیابش کنیم و آرد بشه و نون بپزیم. اما خب علی مولا اون روز پولی هم نداشتن که باهاش جو بخرن. برای همین حضرت فاطمه چادر خودشون رو به علی مولا دادن تا بتونن با کمک اون جو بخرن. علی مولا رفتن پیش آقای جو فروش که یه مرد یهودی بود. رفتن تو مغازه و گفتن: _سلام اقای جو فروش. _سلام بفرمایین؟ _من جو می خواستم. ولی الان پول همراهم نیست. این چادر پیش شما امانت بمونه تا بعدا براتون پول بیارم. _باشه. بفرمایید اینم جو. چند ساعت بعد، آقای جو فروش رفت خونشون و چادر رو گذاشت تو اتاقشون. شب که شد و همه جا تاریک شد، زن اقای جو فروش رفت تو اتاق تا یه چیزی برداره... اما همین که درو باز کرد، خیلی تعجب کرد.... یه دفعه گفت: وای اینجا رو نگاه! من که هیچ فانوس و شمعی روشن نکردم.... چرا اینجا انقدر روشنه!!!!!!! چه نور قشنگی... اتاق مونو مثل روز روشن کرده... اون زن سریع همسرش رو خبر کرد. آقای جو فروش نگاه کرد دید وای چه عجیب! همون چادری که از علی مولا امانت گرفته بود اتاق شون رو نورانی کرده... بعد رفتن دوستاشونو خبر کردن تا بیان خونشونو ببینن. و همه اومدن به خونه آقای جو فروش و خیلی تعجب کردن و گفتن: این چادر، معمولی نیست و حتما چادر فاطمه دختر پیامبر مسلموناست. این یعنی حرفای پیامبر مسلمونا راسته. پس بهتره ما هم مسلمون بشیم. اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله. بله بچه های قشنگم اینجوری بود که به خاطر چادر نورانی حضرت زهرا، سلام الله علیها اون شب هشتاد نفر یهودی، مسلمون شدن. به کانال شعر،قصه، معرفی کتاب بپیوندید 👇 @gheseshakhsiatemehvari