به گلویش دست زد و گفت:
'' یک چیزی گیر کرده . .
اینجاست؛
دکترها میگویند که چیزی آنجا نیست، اما چطور است که راهِ نfسم، راهِ حرف زدنم را گرفته است؟!
ممکن است گریه کردن درمانش باشد . .
اما میدانی، گریه ام تمام شده؛
دیگر هیچ اشکی ندارم.
همه آنها تمام شده اند . .
حد وسطم رو گم کردم. نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم. نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام. نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم، نه با خودخوری حس راحتی دارم. بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.
شب از خوابیدن فرار میکنیم، صبح از بیدار شدن میخوام بگم آدمیزاد بندهی لجبازیه، بیشتر از همه، با خودش.