خستگی وجب به وجب روح و جسمش را بلعیده بود.
حال ، ناامیدی معنایی نداشت، زیرا زمانی معنا دارد که امیدی هم وجود داشته باشد.. خالی بود؛ خالیتر از هر احساسی.
میدانی؟ من عاشق خوابم.
وقتی بیدارم، زندگی من تمایل عجیبی دارد که از هم بپاشد.
و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد.
به ظاهر زندهام، اما هیچچیز درونم زنده نیست. هیچچیز اون شکل سابق نیست، هیچچیز سر جای خودش نیست، هیچچیز اونطوری که میخوام نیست.