خیلی دوست داشتم کامل بخونمش بعد درموردش بنویسم اما ذوق دارم بابتش
روز سه شنبه ۶:۳۰ صبح این سه تا کتاب رو ثبت سفارش کردم، اومد و سراپا شوقم:)
وقتی دستم رسید همه دانشآموزهای آیندهم و خواهرام و نوههامون از جلو چشمم گذشتن، دوست دارم روزی برسه که همه مردم دنیا این ۳ جلد رو بخونن و با ذات استعمار آشنا بشن، اون موقع تو دیگه نخواهی دید یک خانم سن و سال دار که باید پخته رفتار کنه، موقع جنگ توی صفحهش بنویسه بیاید بجای مثلا موشک و جنگیدن ساز بسازیم و بنوازیم و درمورد عشق و پشمک و باقلوا صحبت کنیم، اون موقع همه میفهمن وقتی ماشه رو شقیقهت باشه دیگه ساز زدن و شعر گفتن دوا نیست، عملی نیست، کافی نیست.
همونطور که برای شروع یک زندگی مشترک عشق کافی نیست:)
بعد از خوندن کتاب دیگه نیازی نیست مفصلا درمورد علت تحریم یک کشوری بابت انرژی هستهای توسط کشوری که خودش اولین بمب اتم دنیارو استفاده کرده توضیح بدی، مشخصه واضحه...
نیازی نیست توضیح بدی چرا ززآ، چرا تحریک قومیت، چرا اسلامِ سکولار، چرا امام حسین دیانت و نه سیاست...
یکمش رو هم خوندم، هر صفحهای که میرم جلو باخودم میگم یا همه امامزادهها، اینا واقعیه؟ ممکنه؟ و پیشنهاد میکنم
این روزها یک برنامه شناور و سبک برای تابستونم ریختم و بین کارهای خونه و گوشی دست گرفتن انجام میدم، ولی یچیزی درونم میگه برنامهت باید خیلی پربار باشه، باید مناسب فضای جنگی باشه، نه فورا ولی حتما -به نظرم- جنگ شروع خواهد شد و باز من میمونم و شخصیت و نفسِ شُلی پُلیم که اصلا ورزیدگی جنگ رو نداره، مزیتی برای کشورش و مردمش نداره، توانایی منحصر به فردی نداره و در یک کلام حسن تهرانی مقدم نیست! و افسوس و افسوس و افسوس
به رسم همیشه که اول تابستون و اول بهار از همه برنامههاشونو میپرسم از شما هم میپرسم، برنامهتون برای این تابستون و این اوضاع جنگی چیه؟
خیلی خوشحال خواهم شد بخونم برنامهتونو🤝
https://daigo.ir/secret/71288017699
رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتاد
پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد
دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد
پس از بی مهری دریا، قسی القلب شد آتش
به جان دودمان رحمه للعالمین افتاد
خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسیها نیست
که چشمش سوی خیمه لحظههای واپسین افتاد
شکستن با غلاف تیغ را سر بسته میگویم
زبانم لال النگوی زنان از آستین افتاد
برای من نگه دار و بیاور زخمهایت را
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد
نفهمیدند طه را، نفهمیند یاسین را
به چوب خیزران دندانهای از حرف سین افتاد
زن همسر شهیدش را در آغوش کشیده، نمیتواند رها کند، مرد رنگی به رو ندارد و آغوش بیجانش را به وسعت دلتنگیهای زن باز کرده است، زن زمزمه میکند: دیدار به قیامت عزیزم، دیدار به قیامت...
و مرد در بهشت چشم انتظار همسرش است تا زندگی پربلای خویش را در بهشت ادامه دهند، در این چند روزی که فقط ۸۰۰ نفر در صفهای توزیع غذا شهید شده اند و قیمت جان انسان در ارزان ترین حد ممکن است، دیری نمیپاید که آنها به هم برسند.
نویسندگان کجایند؟ رمان نویسان قاهر کجایند؟ وقایع عجیب اما واقعی در بطن غزه در جریان است، تایتانیکها و لیلی و مجنونهارا بگذارید در سینه تاریخ خاک بخورد، تاریخ برایمان یک عاشقانه ناآرام به ارمغان آورده است...از این رمان، خونِ تازه جاریست...
اینا چیه؟ خشکاله
پوست ۴ تا طالبی که گذاشتیم زیر نور آفتاب و فقط در ۲۴ ساعت اینطور مختصر، مفید، پاک و طیب شد.
دیگه نه خبری از انبوه زباله هست، نه شیرآبه نه فساد فی الارض
چند روز پیش یک پیج دیدم به اسم ماندیران، که یک جعبه و یک پوشش پارچهای دورش و ۲۰۰۰ تا لارو سرباز و... براتون میفرستاد که پسماند تر غذایی رو داخل جعبه میریختی، دورش هم خاک، با اون ۲۰۰۰ تا لارو و طی چند روز کاملا تجزیه و کمپوست میشد، باید فضاش مرطوب میموند ولی نباید خیس میبود و بعد از یمدت لاروها بزرگ میشدن و...
اول واقعا به ایدهش ایولا گفتم و همه مطالبشو خوندم، ولی بعد دیدم خیلی دنگ و فنگش زیاده! بخصوص تو مناطق گرمسیری که ما زندگی میکنیم، چون لاروهای سرباز در مناطق خیلی مرطوب نمو میکردن.
باخودم گفتم یعنی خدا برای تجزیه پسماند مناطق ما، برنامه نداشته؟
که با مامان این پوست طالبیهارو چیدیم تو آفتاب و شگفتا از این نتیجه
نمیدونم چطور توصیف کنم، اما حتی دست زدن به این پوست طالبیهای خشک حس خوبی بهم میداد، حس اینکه اگر یک روز مهمون خاک بشم، شرمندهش نیستم:)
حس دوستی با طبیعت، یک لطف دو طرفه، حس نجات زمین و امینِ نعمات خدا بودن برای نسلهای آینده
ما از استعمار در تاریخ تحصیلیمون جز نامهای کمپانی هند شرقی، اشغال هرمز توسط پرتقال و حفظ کردن نام یسری کشور و مستعمرههاش و نهایتا توضیح چیستی استعمار در جامعه شناسیِ رشتهی انسانی چیزی نمیبینیم.
یکی از برزگترین جریانات ۵۰۰ سال اخیر!
همین میشه که تاریخ جذاب نبوده برام! چون اصلا درسی ازش نگرفتم که بخوام جذب بشم، تحلیلی نبوده از تاریخ! حفظیات بوده و حفظیات
ابریشم و ادویه از شرق آسیا، ایران و هند و... صادر میشدن به اروپا، وقتی امپراطوری عثمانی تشکیل شد از صادرات ادویه و ابریشم ممانعت کرد و قیمت و ارزش این دو محصول در اروپا روز افزون زیاد میشد!
انتهایی ترین کشورهای اروپا، یعنی پرتقال و اسپانیا تصمیم گرفتن با کشتی و نقشههایی که از یسری کشورهای ناشناخته داشتن، برن و به منابع ثروت و طلا برسن!
این دو کشور بسیار کشوریابی کردن و سایر کشورهای اروپایی هم به این نتیجه رسیدن که: ما فلج که نیستیم، پس ماهم استعمار میکنیم!