خانمِ گیاه تازه
ساعات اول دوره نشریات بود که نامش را گفتند، گفتند راهنمایی میکند. خودش چند دوره جوایز کشوری آورده است. او مانتوی سبز سادهی ساده و روسری سبزی با گیره روسری سادهی ساده با شلوار راستهی سادهی ساده پوشیده بود، با تبلتی که همه کارهایش با آن بود حتی تلفن صحبت کردن.
مثل مربیها شق و رق نبود، خاکی خاکی، سادهی ساده
اولین مکالماتمان در سلف گذشت، با دوستِ هم شهریام دوست شده بود، من هم قلابم پیشش گیر کرده بود، هرجا گیاه مینشست، مینشستم تا با صد هزار دیده تماشایش کنم.
او متنهای نشریه را نقد کرد، نقدش شیرین بود، نقد از بالا نبود، از دلسوزی بود.
منبع نقدها و توصیههایش هم به یک دانشمند برمیگشت، حضرت آقا
مانند یک کوه به بیانات آقا ارجاع میداد و تکیه میکرد، به آنها ایمان داشت و اجرا میکرد.
میگفت اینستا ندارم، اگر داشتم کتاب نمیخواندم!
گیاه از همه چیز اطلاعات داشت، خیلی بیشتر از مجموع ما ۳ نفر.
بعد از دیدن او که اینطور بیانات را به جان میشنید و عمل میکرد، این کتابهارا خریدم تا به دیدهی گیاه نگاهش کنم.
او دید من را به یک مسئلهای که ۳ سال با آن درگیر بودم عوض کرد، از حالت ناشکری به شکر مطلق!
بخوام بیشتر از این روی این متن فکر کنم از سرم دود بلند خواهد شد، ولی اینو داشته باشید:
«در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همهی کارها به شما متوجه است.» ۱۳۷۰بیانات
این جمله هی داره بهم اثبات میشه...
من یک متن ساده نشریه رو با هزار ناز و ادا تو یک هفته مینوشتم، اصلا هم بهش امید نداشتم، حتی امید نداشتم تو نشریه ۱ نفر متن رو از رو بخونه، براش وقت میزاشتم اما شش دانگ توانم رو نه، زد و نشریهمون اول استان شد و تو قرعه کشی اسمم برای مسابقه در اومد و رفتم و...
با خودم گفتم چرا از همون اول بهترین متن رو ننوشتم، حتی اگر مطمئن بودم هیچ مسابقهای نمیره؟؟
دیدم یک کار کوچیک من در یک پردیس تابعه هم پاداش داره و اثر داره و دیده میشه، پس فهمیدم هم باید یک کار رو خوب انجام بدم، هم خودم رو دست کم نگیرم، خودباوریم انقدر کم نباشه
مطمئن باشم یک تلاش کوچیک هم شامل پاداش میشه...
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای سلیمی
ایشون به عنوان استاد اومدن، خیلی همه چی اجراشون درس بود، کلمات، حرکات، سکنات، درگیرکردن مخاطب، گفتن روایت...
ایشون گفتن بچهها هزینه بدید، برید زیر دوخم کار رو بگیرید، مسئولیت رو قبول کنید، براش بجنگید، هزینه بدید، برید زندان بابتش...
و مطمئن باشید اثر داره
حتی اگر فکر کردید اثر نداره، کمترین اثر تلاشتون تربیته
و همین کم ترین، مهم ترین اثره👌🏻
دوره خیلی سخت گذشت، گفتم بهتون، من یک متن رو یک هفته طول میدادم، اما توی دوره توی ۲۴ ساعت ۳ تا متن نوشتم بعلاوه برنامه ریزی و طراحی نشریه🥴
برای همین چند تا پیراهن باهم پاره کردم😩
دوره تا جمعه ظهر بود، اما پیچاندیم و سحر جمعه عازم قم شدیم:) خیلی هم تهدیدمون کردن که اگر برید و نشریهتون مقام بیاره یک قرونم بهتون نمیدیم، اما ما انقدر مطمئن بودیم نشریهمون هیچ پخی نمیشه و زیارت لازم بودیم، که رفتیم
البته نشریه در عین ناباوری مقام آورد🦦✌️🏻
چند تا خاطره خنده دار هم دارم که توی همین دوره چند نفر از بزرگان دوره لیاقت شنیدن خاطرات بامزهای که برامون پیش میومد رو نداشتن و از همین خوشیها برعلیهمون برای تیکه انداختن استفاده کردن و به چشمِ: <شما که هیچ کاری نکردین همش هرره و کرره کردین> بهمون نگاه کردن، برای همین از بازگویی خوشیهامون، اینجا هم ابا دارم!!
وقتی از قم برمیگشتیم توی اتوبوس ۳ تا راننده داشتن باهم درمورد خاطرات جاده میگفتن که چند بار مسافر مارو اذیت کرد، منِ راننده هم همش کولر رو روشن میکردم که صداشون در بیاد و خوابشون نگیره، چون اونا اجازه ندادن درست رانندگی کنم!
با خودم گفتم خیلی از ماها شغل یا موقعیتی داریم که مردم بعد خدا سر و کارشون با ماست، من معلمم خدای کلاسمم، اون رانندهست خدای ماشینه، ولی شأن خدا بودن رو رعایت نمیکنم، کرامت انسانی زیر دستهامو رعایت نمیکنم!
به اونها به چشم بنده خدا نگاه نمیکنم و بدا به حال من!
یادم از راننده اتوبوسِ راهِ دانشگاه اومد، انقدر که آدم محترمیه و مسافر رو محترم میدونه و براش دعا کردم.
هدایت شده از وحید یامین پور
این متن کوتاه که کمتر از ۱۵۰ کلمه است برای تشویق ذهنهای بیحوصلهی رسانهزده به خواندن کتابهایی نوشته شده که حدود ۱۵۰ هزار کلمه حجم دارند. اما همانها که مخاطب واقعی این مطلباند حتی حوصله خواندن همین متن ۱۵۰ کلمهای را تا پایان ندارند. وضعیت بغرنجی است. ما برای جان سالم بهدر بردن در این عصر عسرت باید ریاضت بکشیم. حتی اگر ریاضت ما خواندن رُمان باشد.