اینجانب ناصرالدین باغانی بنده حقیر درگاه خداوندیم چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم.
سخنم را درباره عشق آغاز می کنم.
ما را به جرم عشق مواخذه می کنند گویا نمی دانند که عشق گناه نیست.
اما کدام عشق؟
خداوندا، معبودا، عاشقا، مرا که آفریدی عشق به آغوش مادر را به من یاد دادی اما بزرگتر شدم و دیگر عشق اولیه مرا ارضاء نمی کرد پس عشق به پدر و مادر را در من به ودیعت نهادی مدتی گذشت دیگر عشق را آموخته بودم، اما به چه چیز عشق ورزیدن را، نه...
به دنیا عشق ورزیدم، به مال و منال دنیا عشق ورزیدم اما همه اینها بعد از مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد؛
یعنی عشق به تو.
فهمیدم که عشق به تو پایدار است، پس به تو دل بستم.
بعد از چندی که با تو معاشقه کردم، یکباره به خودم آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی که معشوق من قرار بگیری. فهمیدم که در این مدت که فکر می کرده ام عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام.
این تو بوده ای که عاشق من بوده ای و مرا می کشانده ای. اگر من عاشق تو بودم باید یکسره به دنبال تو می آمدم. ولیکن وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتادم. ولی باز به راه مستقیم آمده ام.
حال می فهمم که این تو بوده ای که عاشق بنده ات بوده ای و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یکشب او را ببینی حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی. بنده را چه که عاشق بشود؟
آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم اما تو دست برنداشتی و اینقدر به اینکار ادامه دادی تا بالاخره من گریز پای را بچنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام وه چه خیال باطلی! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.
مرا که بچنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا بدور از هرگونه هیاهو با من نبرد عشق ببازی و من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب می کردم.
آخر تو بزرگ بودی و من کوچک؛ تو کریم بودی و من لئیم؛ تو جمیل بودی و من قبیح، تو مولا بودی و من بنده و من شرمنده از این همه احسان تو بودم.
کمند عشقت را محکم تر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم.
اما این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی. پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه دیگر کردم اما پیاله ام را شکستی هرچه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم، ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی. اکنون من خمارم و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت بسر می برم.
ای عاشق من، ای اله من، پیاله ام را پر کن و مرا در خماری نگذار تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمی گیری؟ تو که از بیع و شراء متاع عشق دم می زدی چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته ای؟
اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی، پیاله را خود می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حیرت به دندان بگزی.
به آهی گنبد خضراء بسوزم جهان را جمله سر تا پا بسوزم
بسوزم یا که کارم را بسازی چه فرمائی بسازی یا بسوزم
امّا شهادت چیست ؟
آنگاه که دو دلداده به هم می رسند و عاشق به وصال معشوق می رسد و بندۀ خاکی به جمال زیبای حق نظر می افکند و محو تماشای رُخ یار می شود،آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگری می توانیم داد.شهادت خلوت عاشق و معشوق است،شهادت تفسیر بردار نیست...
متن کاملش تو اینترنته:
وصیت نامه ناصرالدین باغانی
شهید جهاد مغنیه4_6005582431317398296.mp3
زمان:
حجم:
3M
و مَن عشقته كانت عليَّ ديّته
╭─❥❥••••─❁╮
@gholchinnn
╰❀─❥••••••••╯
👆🏻میگه:👇🏻
هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد
و هر که مرا بیابد، مرا می شناسد
و هر که مرا بشناسد، مرا دوست دارد
و هر کسی مرا دوست بدارد، عاشقم می شود
و هر که عاشقم بشود، عاشقش می شوم
و هر کس را که عاشقش بشم، او را می کُشم
و هر کس را بکشم، دیه او به گردن من است
و هر کس که به گردن من دیه دارد،
من خودم دیه ی او هستم.
خب خب خب
از فانتزی هام
ازدواج با یک لبنانیِ شیعه ۱۲ امامی هست، که فارسی هم بلد باشه
اینو مامانم هم نمی دونه😅
از قانون های خونه مون میشه، نشستن اینجا که:
براش کتاب مورد علاقه اش رو بخوانم
برام کتاب مورد علاقه مو بخوانه
+ سانسور ها
از قانون های خونه مون میشه:
خانم خونه، میوه پوست بگیرن، قاچ کنن، اینجا دهنِ هم بذاریم
آقای خونه، بعد از چُرت، از فلاسک چای گل محمدی که دم شده بریزن، باهم بنوشیم
آی میچسبه
منهای گربه
﷽
یادداشت محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش
به نام خدا
🔹از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر میکنم و رصد میکنم تا نکتهای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!
و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»
🔹«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر میکرد و از پشت تیر به سرش خورده بود
وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرصهایش را به موقع نمیرساند…
و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلیها در آن جا میشوند
اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمیتواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
🔹در این دو ماه قلبم سوخت برای کشتهشدگان…
اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم میسوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
🔹در خانهی من نه صدا وسیما یکریز جمهوری اسلامی را تبیین میکند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند
در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثهای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.
🔹در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشتهاند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار میکردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینهی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…
و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.
🔹به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم دهها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سالها و شبانه روز محتوا تولید میکردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…
🔹آری همین رسانه کاری با کشور ِساموراییهای متعصب کرد که در خیابانها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بیآنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آوردهاند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
🔹دیدم نمیتوانم کنار سلبریتیهایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا میگویند و تهدید به قرآنسوزی میکنند و بدون اینکه خندهشان بگیرد، بشارت آزادی میدهند!
🔹دیدم حتی نمیتوانم از اهالی جزیرهی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بیگناه وطنم کاری نداشته باشند!!
تا اینکه جنگ شروع شد و کمکها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمکها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده بودند.
🔹دیدم جنگ است و فقط میتوانم بخوانم!
که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانهای به کشورم یورش میبرد همین کار را میکردم…
برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع میکنند خواندم…
🔹«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است
و براستی خدا برای ما بس است…
🔹 اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!
و آن عده!
🔹آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه میبافید ارزانی خودتان…
🔹من ترجیحم این است که
در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب
وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابانهای شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ١۴٠۴
╭─❥❥••••─❁╮
@gholchinnn
╰❀─❥••••••••╯
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا فرمودند هر بیتش یک آفرین داشت
به نام او
که از آیات او بسیار باید گفت
خدا زنده است
این را اول اخبار باید گفت
محمد رسولی، نمیدونی این شعرت چقددددر مرهمم شد، خدا خیرت بده