eitaa logo
بسیج دانشجویی استان گیلان
2.5هزار دنبال‌کننده
13.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
319 فایل
گـــــذرگاه دانـــشجویـــــــی شمـــــا اینجــــــا میزبـــــــان شمـــــاییـــــــد ارسال مطالب ↕️ @GilBso_admin 🔻 ایتا، تلگرام، اینستاگرام، آپارات و ویراستی: zil.ink/gilbso 🌍 وب سایت: www.bso.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 انیمیشن لِگویی برای قدردانی از محور مقاومت 💢 با صدای حسین طاهری 💠 بسیج دانشجویی استان گیلان @Gilbso
💢 چند خبر کوتاه: ▫️ عراقچی به پاکستان: نگاه کن عامو این وضعیت نیست بندر و کشتی‌های مارو تهدید میکنن ما ساکت بمونیم؟ ▫️ بله همانطور که می بینید آمریکا دزد دریایی شده کشتی میدزده سپاه هم به همین مناسبت با پهپاد به دنبال دزدان دریایی می رود باید دید در آینده قراره چی بشه... ▫️ لاوروف به عربا: ۱۷۰ تا دختر شهید شدن یکی از شما بی غیرت‌های حاشیه خلیج فارس صداش در نیومد. ▫️ منابع قطری: تعمیر تاسیسات گازی ۵ سال طول میکشه (موشک های فتوشاپ سپاه خوب هدف رو تخریب کردن) ▫️ تله موش گذاشتن ۲ عدد قاتل انسان‌نما رو که امیرعلی لطیفی رو شهید کرده بودن، گرفتن. ▫️ دزدان دریایی وارد اسلام آباد شدن. ▫️ بقائی: دفاع کردن از خودمون حقمونه سهممونه؛ در ادامه بقائی گفت: این کف دست اگه مو داره بیا بِکن هسته‌ای رو عمرا بدیم بهتون. 💠 بسیج دانشجویی استان گیلان @Gilbso
💢 در سایه عنایت حضرت معصومه(س)، دل‌های دخترانمان را با یادگاری‌ای کوچک اما با عزمی بزرگ روشن کردیم... این نسل، دخترانِ امید و حماسه‌اند... 🇮🇷 🔸 بسیج دانشجویی شهید مصطفی علوی دانشگاه پیام نور املش https://eitaa.com/tgdxjcxakclh ✅ دفتر بسیج دانشجویی لنگرود @daftar_langroud 💠 بسیج دانشجویی استان گیلان @Gilbso
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بازدیـــد دکتــر زادبـــر از میـز هیـــولای اپستیـــن☠️🩸 💠آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان 🌀 @AWIN_INFO
●|لوکیشن زندگی|● 🔸 گاهی حواست به خودت نیست اما خدا خوب حواسش جمع توست‌. در حال و هوای امتحانات بودم، مدام با او به کتابخانه می‌رفتم، رفیقم را می‌گویم، همان رفیق‌ همیشگی! امتحانات که به پایان رسید بازهم طبق قرار همیشگی به کتابخانه می‌رفتیم اما نه برای خواندن کتاب‌های درسی بلکه برای مطالعه کتاب‌های معرفتی. یک روز درحال گزینش کتاب مورد علاقه‌ام بودم، ناگهان دستم بر روی کتابی ماند که برایم مانند همیشه آشنا بود، بارها عکس او را در فضای‌مجازی دیده بودم اما تابحال آن را نخوانده بودم حتی علاقه‌ای هم برای خواندن آن کتاب نداشتم، کتاب را برداشتم و نامش را زیر لب زمزمه کردم: "سلام بر ابراهیم" با خود گفتم بخوانم ببینم چه کرد که همه را مجذوب خود کرده است؟ هنگام رسیدن به منزل فراموش کردم کتاب گرفته‌ام. نیمه شب در حال مرور اتفاقات روز بودم یاد کتابی که از کتابخانه گرفتم افتادم، هر روز یک کتاب به مدرسه می‌بردم که هنگام زنگ تفریح از فرصت استفاده کنم وَ چند خطی از کتاب را بخوانم. کتاب را همان شب داخل کیفم انداختم صبح که رفتم شروع کردم به خواندن، احساس خیلی خوبی داشتم خودم هم نمی‌دانستم چرا، متعجب بودم! من که علاقه‌ای برای خواندن آن نداشتم تمام روز را مشغول مطالعه شده بودم و دلم نمی‌خواست به این زودی ها تمامش کنم، با خواندن هر خط می‌فهمیدم که تمام عمر را صرف کارهای بیهوده کرده‌ام. بگذارید یک خاطره‌ که در آن دوران برایم اتفاق افتاد تعریف کنم: زنگ آخر مدرسه بود روی نیمکت مشغول خواندن و منتظر شنیدن صدای زنگ بودم به اواخر کتاب نزدیک شده بودم زنگ را زدند از سر کلاس تا خود خانه سرم در کتاب بود؛ هنگام خارج شدن از مدرسه قدم به قدم جلو می‌رفتم که ناگهان...وااای سرم... سرم با شدت به میله‌ی، وسطِ حیاطِ مدرسه خورد. سرم را بالا اوردم فهمیدم دور و بَرَم چه خبر است! به سمت خانه رفتم، کتاب به پایان رسید، زندگی پیشین من هم به پایان رسید. بعد از آن دوره جدیدی آغاز شد که فقط اتفاقات خوب برایم رقم می‌خورد حتی سال بعدش به راهیان نور دعوت شدم جایی که یک درصد هم فکر رفتن به آنجا را نمی‌کردم... ابراهیمِ هادی، تو برایم مانند یک نقشه بودی که کل جاده‌ی عمر را اشتباه رفتم، سرزده از راه رسیدی و راه درست را نشانم دادی، آری! تو همان لوکیشنی هستی که هرکس باید در مسیر زندگی تو را همراه داشته باشد. "لوکیشن زندگی" ✍🏼 تولدت مبارک «به بهانه‌ی تولد شهید ابراهیم هادی» 🆔 @martyr_Najafi 💠 بسیج دانشجویی استان گیلان @Gilbso
🔹یا راهی خواهیم یافت، یا راهی خوهیم ساخت🔹 🖋 روایتی از «حلقه کتابخوانی پیشرفت» در غرفه تبیینی بسیج دانشجویی استان گیلان
🔹یا راهی خواهیم یافت،  یا راهی خوایم ساخت🔹 از بین جمعیتی که در خیابان علم‌الهدی راه می‌رفتند عبور می‌کردم. بساط دستفروش‌ها و صف فست‌فودی‌ها و کافه‌ها چشمم را پر کرده بود. نگاهم از بین همه آنچه مقابل چشمم بود عبور می‌کرد تا شاید یک جای خالی بین این شلوغی پیدا کنم. بین این همه زرق و برق، این همه خوش‌گذرانی، این همه عبور، می‌شود جایی برای مکث پیدا کرد؟ برای تفکر؟ برای کتاب؟ حافطه تصویری خوبی از پیاده‌راه داشتم. هیچ وقت اینقدر خوراکی‌ها و مشتری‌هایشان خیابان را نگرفته بودند. بوی تند فست‌فود، رنگ و لعاب رشته خشکار و کاکا، رقص بخاری که از چای و آش‌رشته داغ بلند می‌شد بیشتر آدمی چون من را که اهل غذا خوردن بیرون خانه نیستم وسوسه می‌کرد خودم را چیزی مهمان کنم. از خودم می‌پرسیدم حالا جایی پیدا می‌شود که چشم عابران را از کتاب پر کند تا شاید وسوسه شوند لختی بایستند چیزی بخوانند یا حتی با کتاب آشتی کنند؟ غرق این افکار رسیدم به غرفه. ده دقیقه‌ای مانده بود به ساعت ۱۹. بساط دستفروش‌ها هنوز پهن بود. گشتی اطراف غرفه زدم. خانم حسین ‌پور از دور برایم دست تکان داد. با هم رفتیم سمت غرفه. یکی از بنر‌های ضلع بزرگ را باز کردیم. شب قبل بچه‌ها وسایل را یک طرف غرفه چیده بودند تا برای چیدن صندلی‌ها جا باز باشد. خانم عطایی هم از راه رسید. صندلی‌ها گرد هم جمع شدند. حالا از اما و اگرها و نمی‌شودهای اول کار گذشته بودم و غرفه قبل از شروع تجمع آماده شده بود برای برگزاری حلقه کتاب. کم کم بچه‌ها هم آمدند. شش نفر شدیم.  ساعت بیست دقیقه به هشت بود که شروع کردیم. فصل دوم کتاب «تندتر از عقربه‌ها حرکت کن» از آنجا شروع می‌شد که آقا نوید مغازه تایپ و زیراکسش را باز کرده بود. خانم بخشی و خانم علوی هم از راه رسیدند. جمعمان جمع‌تر شد. هر چه جلوتر می‌رفتیم بیشتر تأثیر محیط خانواده بر افکار و اعمال آقای مهندس برایمان روشن می‌شد. چقدر پدر و مادرش الهام بخش زندگی او بودند. از دقتی که آقای نجات‌بخش در ریشه‌یابی مشکلات اطرافش داشت خوشم آمد. بین کتاب‌ خواندنمان هم مرد میانسالی سراغ غرفه ثبت نام جانفدا را از ما گرفت. با گوشی برایش انجام دادم. مرد جوانی هم برای اِلمان حسینیه جاشمعی آورد. اواسط صفحه ۳۸ بودیم، خانم عطایی که یک لحظه رفته بود بیرون، بازگشت و گفت: «بچه‌ها آقای زادبر داره میاد. باید غرفه رو آماده کنیم.» کتاب را بستیم و بلند شدیم تا غرفه را سامان دهیم. نشد درباره قسمت‌هایی که از کتاب خواندیم صحبت کنیم. اما لحظات خوبی بود که شیرینی‌اش تا آخر شب در دلمان ماند. اینقدر که امیدی در دلم کاشته شد همین حلقه کتاب کوچک اگر ادامه پیدا کند و کم کم بزرگ شود شاید جایی برای خودش در میدان شلوغ شهرداری پیدا کند. به قول یکی از کارکنان نهاد کتابخانه‌های عمومی باید ساختارشکنی کرد تا کتاب وارد فضا عمومی شهر شود. 🖋 روایتی از «حلقه کتابخوانی پیشرفت» در غرفه تبیینی سازمان بسیج دانشجویی استان گیلان 🇮🇷 📌پیاده راه فرهنگی شهرداری رشت ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ روایت فتح🇮🇷 | روایت دانشجویی گیلان در بله و ایتا @revayat_fath_gilan
💢 ادعای ترامپ: عملیات چکش نیمه‌شب، نابودی کامل تأسیسات گرد و غبار هسته‌ای در ایران بود؛ بیرون کشیدن [بقایای] آن فرایندی طولانی و دشوار خواهد بود. 🔹 در ادامه نوشت: اخبار جعلی سی‌ان‌ان، و دیگر شبکه‌ها و پلتفرم‌های رسانه‌ای فاسد، از دادنِ اعتباری که شایستهٔ خلبانان بزرگ ماست خودداری می‌کنند — همیشه در تلاش برای تحقیر و کوچک‌نمایی — بازنده‌ها!! 💠 بسیج دانشجویی استان گیلان @Gilbso
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏼 دانشجویان آگاه و بیدار دل ایران ، هرگز جنایات شما شیاطین خونخوار را فراموش نخواهند کرد و با نشان دادن چهره واقعیتان به جهانیان رسوایتان خواهند کرد. شیاطینی که می‌خواستند با خون پاک کودکان شجره طیبه خون کودکان مظلوم اپستین را بشویند... 💠آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان 🌀 @AWIN_INFO