💢 در سایه عنایت حضرت معصومه(س)، دلهای دخترانمان را با یادگاریای کوچک اما با عزمی بزرگ روشن کردیم...
این نسل، دخترانِ امید و حماسهاند... 🇮🇷
🔸 بسیج دانشجویی شهید مصطفی علوی دانشگاه پیام نور املش
https://eitaa.com/tgdxjcxakclh
✅ دفتر بسیج دانشجویی لنگرود
@daftar_langroud
#دفتر_لنگرود
💠 بسیج دانشجویی استان گیلان
@Gilbso
هدایت شده از آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بازدیـــد دکتــر زادبـــر از
میـز هیـــولای اپستیـــن☠️🩸
#هیولای_اپستین
#روایت_وطن
#دانشگاه_گیلان
💠آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان
🌀 @AWIN_INFO
●|لوکیشن زندگی|●
🔸 گاهی حواست به خودت نیست اما خدا خوب حواسش جمع توست.
در حال و هوای امتحانات بودم، مدام با او به کتابخانه میرفتم، رفیقم را میگویم، همان رفیق همیشگی!
امتحانات که به پایان رسید بازهم طبق قرار همیشگی به کتابخانه میرفتیم اما نه برای خواندن کتابهای درسی بلکه برای مطالعه کتابهای معرفتی.
یک روز درحال گزینش کتاب مورد علاقهام بودم، ناگهان دستم بر روی کتابی ماند که برایم مانند همیشه آشنا بود، بارها عکس او را در فضایمجازی دیده بودم اما تابحال آن را نخوانده بودم حتی علاقهای هم برای خواندن آن کتاب نداشتم، کتاب را برداشتم و نامش را زیر لب زمزمه کردم:
"سلام بر ابراهیم"
با خود گفتم بخوانم ببینم چه کرد که همه را مجذوب خود کرده است؟
هنگام رسیدن به منزل فراموش کردم کتاب گرفتهام. نیمه شب در حال مرور اتفاقات روز بودم یاد کتابی که از کتابخانه گرفتم افتادم،
هر روز یک کتاب به مدرسه میبردم که هنگام زنگ تفریح از فرصت استفاده کنم وَ چند خطی از کتاب را بخوانم. کتاب را همان شب داخل کیفم انداختم صبح که رفتم شروع کردم به خواندن، احساس خیلی خوبی داشتم خودم هم نمیدانستم چرا، متعجب بودم!
من که علاقهای برای خواندن آن نداشتم تمام روز را مشغول مطالعه شده بودم و دلم نمیخواست به این زودی ها تمامش کنم، با خواندن هر خط میفهمیدم که تمام عمر را صرف کارهای بیهوده کردهام.
بگذارید یک خاطره که در آن دوران برایم اتفاق افتاد تعریف کنم:
زنگ آخر مدرسه بود روی نیمکت مشغول خواندن و منتظر شنیدن صدای زنگ بودم به اواخر کتاب نزدیک شده بودم
زنگ را زدند از سر کلاس تا خود خانه سرم در کتاب بود؛ هنگام خارج شدن از مدرسه قدم به قدم جلو میرفتم که ناگهان...وااای سرم...
سرم با شدت به میلهی، وسطِ حیاطِ مدرسه خورد.
سرم را بالا اوردم فهمیدم دور و بَرَم چه خبر است!
به سمت خانه رفتم، کتاب به پایان رسید، زندگی پیشین من هم به پایان رسید.
بعد از آن دوره جدیدی آغاز شد که فقط اتفاقات خوب برایم رقم میخورد حتی سال بعدش به راهیان نور دعوت شدم جایی که یک درصد هم فکر رفتن به آنجا را نمیکردم...
ابراهیمِ هادی، تو برایم مانند یک نقشه بودی که کل جادهی عمر را اشتباه رفتم، سرزده از راه رسیدی و راه درست را نشانم دادی،
آری! تو همان لوکیشنی هستی که هرکس باید در مسیر زندگی تو را همراه داشته باشد. "لوکیشن زندگی"
✍🏼 #هادی_نژاد
تولدت مبارک
«به بهانهی تولد شهید ابراهیم هادی»
🆔 @martyr_Najafi
#دفتر_صومعهسرا
💠 بسیج دانشجویی استان گیلان
@Gilbso
🔹یا راهی خواهیم یافت، یا راهی خوهیم ساخت🔹
🖋 روایتی از «حلقه کتابخوانی پیشرفت»
در غرفه تبیینی بسیج دانشجویی استان گیلان
🔹یا راهی خواهیم یافت، یا راهی خوایم ساخت🔹
از بین جمعیتی که در خیابان علمالهدی راه میرفتند عبور میکردم. بساط دستفروشها و صف فستفودیها و کافهها چشمم را پر کرده بود. نگاهم از بین همه آنچه مقابل چشمم بود عبور میکرد تا شاید یک جای خالی بین این شلوغی پیدا کنم. بین این همه زرق و برق، این همه خوشگذرانی، این همه عبور، میشود جایی برای مکث پیدا کرد؟ برای تفکر؟ برای کتاب؟
حافطه تصویری خوبی از پیادهراه داشتم. هیچ وقت اینقدر خوراکیها و مشتریهایشان خیابان را نگرفته بودند. بوی تند فستفود، رنگ و لعاب رشته خشکار و کاکا، رقص بخاری که از چای و آشرشته داغ بلند میشد بیشتر آدمی چون من را که اهل غذا خوردن بیرون خانه نیستم وسوسه میکرد خودم را چیزی مهمان کنم.
از خودم میپرسیدم حالا جایی پیدا میشود که چشم عابران را از کتاب پر کند تا شاید وسوسه شوند لختی بایستند چیزی بخوانند یا حتی با کتاب آشتی کنند؟ غرق این افکار رسیدم به غرفه. ده دقیقهای مانده بود به ساعت ۱۹. بساط دستفروشها هنوز پهن بود. گشتی اطراف غرفه زدم. خانم حسین پور از دور برایم دست تکان داد. با هم رفتیم سمت غرفه. یکی از بنرهای ضلع بزرگ را باز کردیم. شب قبل بچهها وسایل را یک طرف غرفه چیده بودند تا برای چیدن صندلیها جا باز باشد. خانم عطایی هم از راه رسید. صندلیها گرد هم جمع شدند. حالا از اما و اگرها و نمیشودهای اول کار گذشته بودم و غرفه قبل از شروع تجمع آماده شده بود برای برگزاری حلقه کتاب.
کم کم بچهها هم آمدند. شش نفر شدیم. ساعت بیست دقیقه به هشت بود که شروع کردیم. فصل دوم کتاب «تندتر از عقربهها حرکت کن» از آنجا شروع میشد که آقا نوید مغازه تایپ و زیراکسش را باز کرده بود.
خانم بخشی و خانم علوی هم از راه رسیدند. جمعمان جمعتر شد. هر چه جلوتر میرفتیم بیشتر تأثیر محیط خانواده بر افکار و اعمال آقای مهندس برایمان روشن میشد. چقدر پدر و مادرش الهام بخش زندگی او بودند. از دقتی که آقای نجاتبخش در ریشهیابی مشکلات اطرافش داشت خوشم آمد.
بین کتاب خواندنمان هم مرد میانسالی سراغ غرفه ثبت نام جانفدا را از ما گرفت. با گوشی برایش انجام دادم. مرد جوانی هم برای اِلمان حسینیه جاشمعی آورد. اواسط صفحه ۳۸ بودیم، خانم عطایی که یک لحظه رفته بود بیرون، بازگشت و گفت: «بچهها آقای زادبر داره میاد. باید غرفه رو آماده کنیم.» کتاب را بستیم و بلند شدیم تا غرفه را سامان دهیم.
نشد درباره قسمتهایی که از کتاب خواندیم صحبت کنیم. اما لحظات خوبی بود که شیرینیاش تا آخر شب در دلمان ماند. اینقدر که امیدی در دلم کاشته شد همین حلقه کتاب کوچک اگر ادامه پیدا کند و کم کم بزرگ شود شاید جایی برای خودش در میدان شلوغ شهرداری پیدا کند. به قول یکی از کارکنان نهاد کتابخانههای عمومی باید ساختارشکنی کرد تا کتاب وارد فضا عمومی شهر شود.
🖋 روایتی از «حلقه کتابخوانی پیشرفت»
در غرفه تبیینی سازمان بسیج دانشجویی استان گیلان 🇮🇷
📌پیاده راه فرهنگی شهرداری رشت
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
#مؤذن_جامعه
#رهبر_شهید_امت
#خامنهای_دیگر
#روایت_فتح
روایت فتح🇮🇷 | روایت دانشجویی گیلان
در بله و ایتا
@revayat_fath_gilan
💢 ادعای ترامپ: عملیات چکش نیمهشب، نابودی کامل تأسیسات گرد و غبار هستهای در ایران بود؛ بیرون کشیدن [بقایای] آن فرایندی طولانی و دشوار خواهد بود.
🔹 در ادامه نوشت: اخبار جعلی سیانان، و دیگر شبکهها و پلتفرمهای رسانهای فاسد، از دادنِ اعتباری که شایستهٔ خلبانان بزرگ ماست خودداری میکنند — همیشه در تلاش برای تحقیر و کوچکنمایی — بازندهها!!
#رصدگر
💠 بسیج دانشجویی استان گیلان
@Gilbso
هدایت شده از آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گزارش_ویدیویی
✍🏼 دانشجویان آگاه و بیدار دل ایران ، هرگز جنایات شما شیاطین خونخوار را فراموش نخواهند کرد و با نشان دادن چهره واقعیتان به جهانیان رسوایتان خواهند کرد. شیاطینی که میخواستند با خون پاک کودکان شجره طیبه خون کودکان مظلوم اپستین را بشویند...
#هیولای_اپستین #دانشگاه_گیلان #روایت_وطن
💠آوین | رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان
🌀 @AWIN_INFO
🔸️بهمناسبت فرارسیدن ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر، بسیج دانشجویی شهرستان تالش در برگزاری ویژهبرنامه قرار عاشقی ساعت ۸ شب در میدان امام خمینی (ره) شهر تالش، این روز را گرامی داشت. در این برنامه، جمعی از دانشجویان خواهر با اهدای بستههای متبرک و فرهنگی، عشق و ارادت خود را به دختران ایرانزمین ابراز کردند.
🔸 رسانه خبری "برای دانشجو"
کانال اطلاع رسانی
دفتر بسیج دانشجویی تالش، آستارا و رضوانشهر
instagram.com/braie_daneshjo
eitaa.com/FOR_STUDENTS
t.me/FOR_STUDENTS_t
#دفتر_تالش
💠 بسیج دانشجویی استان گیلان
@Gilbso
✨بسم الله النور
سلام بر دختران ایران
سلام بر دختران میناب
سلام بر دختران پیراهنهای صورتی این سرزمین
روزتان مبارک
سلام بر نورِ دیدهی پدران و مادران میناب
سلام بر نوهی زیبای آقا
سلام بر دختران پاک و نجیب ایران
امروز روز توست؛
روزی که به نام خواهر شاه خراسان، حضرت فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها)، روز دختر نام گرفت.
مادرت چه آرزوهایی که برایت در دل نداشت…
پدرت چه رؤیاها که برای آیندهات نمیبافت…
میخواست تو را روزی در لباس سفید عروسی ببیند،
اما دست تقدیر چنان رقم خورد که تو را کفنپوش به خاک سپرد.
قلم از روایت مظلومیت تو عاجز است؛
از حکایت پرپر شدنی که دل هر انسانی را به درد میآورد.
چگونه میتوانم شاد باشم و روز دختر را جشن بگیرم
وقتی مادری در این سرزمین هنوز داغدار دخترش است…؟
چه شد که رنگ صورتی،
نماد دخترکان پرپر این سرزمین شد؟
چرا صورتی؟
ای رنگ صورتی…
چه بار سنگینی بر دوش تو گذاشتهاند.
تو باید یادآور پیراهن صورتی باشی،
کاپشن صورتی،
کولهی صورتی،
سنجاق صورتی،
عروسک صورتی،
کفش صورتی…
و چه بسیار «صورتی»هایی که هر کدام خاطرهای از یک دختر بیگناه را در دل دارند.
و امروز…
حتی موشکی که به آسمان رفت نیز صورتی نام گرفت؛
گویی قرار است انتقام بغضها و اشکهای فروخوردهی دختران این سرزمین را فریاد بزند.
دختر زیبای ایرانی،
روزت مبارک.
اقتدار و آیندهی این سرزمین
در دامان پاک تو شکل میگیرد.
پاسدار آن باش
تا ایران…
همیشه ایران بماند.
✍ آیدا رضایی
دانشجوی روانشناسی پیامنور رودسر
#دلنوشته
#دختران_میناب
#روز_دختر
eitaa.com/Bentolhoda_sadr
♡کانون مطالعات زنان و خانواده♡
✅ دفتر بسیج دانشجویی لنگرود
@daftar_langroud
#دفتر_لنگرود
💠 بسیج دانشجویی استان گیلان
@Gilbso