باارزشترین دارایی که دارم، قابعکس سهدرچهار از تصویر داییمه؛ زیباترین اثرهنری خدا، محکمترین پشتوانه، دلانگیزترین دلگرمی، شجاعترین و باگذشتترین آدم زندگیم و رفیق روزهای خوب و بدم...
آره؛ اون پررنگترین دلیل منه، برای لبخند زدن و در آرامش زیستن.✨❤️🩹🫂(:
هدایت شده از محبین
سه سلام رو به کربلای حسین یادتون نره:)
صلی الله علیک یا ابا عبدالله
@ir_mohebin
داشتم به این فکر میکردم که برای تولد ستایش یه طراحی ساده از پاندا بکشم و بعد با خودم گفتم طراحی سادهش شاید خیلی ظاهر جذبکنندهای نداشته باشه هرچند ستایش از پاندا خوشش میاد، و خیلی یهویی تصمیم گرفتم که روی مقوا بکشمش و با گواش رنگش کنم... داشتم ذوقزده میشدم که بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم سمت نقاشی و گواشهام... که یادم افتاد فردا نزدیک ظهر باید برم بیرون و تا پسفردا ظهر هم خونه نیستم و الان انقدر خستم که حتی از فکر کردن به انجام کاری فلج میشم و برای صدتا کار فقط تا شنبه وقت دارم که جمعه مغازهها بستهست و شنبه رو قراره از صبح برای دوستمون وقت بذاریم و... فقط تنها چیزی که میتونم توی این شرایط بگم اینه که «از فامیلمون-تکتکشون-، همشون متنفرم!» چون قضیهی فردا و انجامش، وظیفهی من نبوده و نیست! هیچ منتی برای اینکار سر خانوادهم نمیذارم؛ ولی فامیلامون؟ حتی لایقشن که بابتش تحقیر بشن! چون خیلی حقیرتر از این حرفهان-تکتکشون-!(((((((((((((:
| گیلدا🪷
داشتم به این فکر میکردم که برای تولد ستایش یه طراحی ساده از پاندا بکشم و بعد با خودم گفتم طراحی ساد
وقتی نوشتم «-تکتکشون-»، برای جمع بستن خاله بزرگم پشیمون شدم؛ و خیلیوقته که اصلاً بحثش جداست...
و صددرصد پسرداییهام و دخترداییهام و مهدیه-دخترِ خالهبزرگم- رو هیچموقعی قاطی فامیل ندونستم و نمیدونم! اونها جزء خانوادهم حساب میشن؛ و دوست داشتم این موضوع رو روشن کنم، هم برای خودم، هم شماهایی که این متن رو میخونید...
هدایت شده از محبین
905.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز اونقدرهاهم بد نبود؛ درواقع حتی خوش هم گذشت!
امّا پس چرا انقدر من ناراحت و غمگینم؟
بعد از دوسال...
سالهای سختیه سالهای دوری از علاقههای خاک خوردهی قلب و ریشهت!🤌🏻(:
روزی با دلی خون نوشتم:
«فقط باش!
مهم نیست چیکار میکنی، به کی نگاه میکنی، چی میخونی، چی میشنوی...
مهم فقط بودنته؛ من بودنتو میخوام! حتی اگه چشم و گوش و حواست با من نباشه... فقط باش!»
امّا حالا با دلی مینویسم که هنوز خون است امّا خاکش سرد و احساسش یخزده: «اینطور نباش! من فقط بودنت را نمیخواهم! درست بودن و خوب ماندن صحیح است و غلط بودنت را نمیخواهم! اگر قرار است فقط جسمت نه حتی حضورت، در ظاهر کنار من بماند، میخواهم نماند! اگر همینطور میمانی و روبه چاههای متعفن و لجنزارها سقوط میکنی، نمان! کنار من نمان! من این راهت را کنار خود دوست ندارم! من تورا اینگونه که هستی دوست ندارم! تغییر کن! نه برای من، بلکه برای خودت؛ برای زندگی و آیندهات! طناب گوشهی قلبت را بگیر و خودت را بالا بکش! تو توان بهتر شدن را داری و قصدش را؟ نمیدانم... ولی اینطور نمان! برگرد به قلبت و وجود پاکت؛ برگرد و بیا، تا دوباره باهم شروع کنیم. من کنارت میمانم، اگر تغییر را بخواهی!»