🛑بسیار تکان دهنده
✅نظر پروفسور ناکازاکی جهانگرد ژاپنی در مورد مردم ایران:
ﭼﺮﺍﻍ ﺟﺎﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮ:
ﻧﻔﺮ ﻧﺨﺴﺖ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻃﻠﺐ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﯿﻦ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻫﺮﮔﺰ ﺛﺮﻭﺕ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻧﺮﻭﺩ..
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺣﻞ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ، ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻔﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ، 500ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ..
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ « ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻥ» ، ﺍﺭﺍﺋﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺴﯽ ﻧﺬﺭ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ، بعدﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﻍﮔﻮﯾﯽ ﯾﺎرياكاری ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ.
آنان دور قبر امام زاده پول میريزند و اعتقاد دارند تا پول ندهند نذرشان پذيرفته نيست.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ ﻧﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ بيچاره را ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻠﻪﭘﺎﭼﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺻﺒﺢ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﻨﮕﮏ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻞ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞﻫﺎﯼ ﻣﺪﻝﺑﺎﻻ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖﺷﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ
ﻭﺿﻊﺷﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ، ﻃﺮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؛ ﭘﺲ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﯼ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻗﯿﻤﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺧﻮﺩﺭﻭﻫﺎ ﻣﯽﭘﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺨﺮﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾ ﺩﺭصورتيكه پرايد ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺎﺟﺮﺍﻥ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﻃﻼﯼ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺩﻻﺭ ﻭ ﯾﻮﺭﻭ ﺧﺮﯾﺪﻩﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺳﻮﺩ ﺣﺴﺎﺏﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﭘﺲ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺻﺒﺢ، ﻇﻬﺮ ﻭ ﻋﺼﺮ، ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺭﺯ ﻭ ﺳﮑﻪ ﺭﺍ ﭘﯿﮕﯿﺮﯼ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ،
ﭼﻮﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ و در واقع زندگي ندارند
آنان ازدواج را مقدس ميدانند ولی تمام عقدنامه انها پولی و مادی است.
من بجز ايران در خيلي كشورها كار كرده ام و يا مسافرت رفته ام ولی چنيبن موجوداتی را هيچ جا نديده ام آنان به خدای ناديده و عذابهای او اعتقاد دارند ولی همه نوع جرم و گناهی را هم مرتكب ميشوند اعمالی كه محال است يك ژاپني كه پيرو مكتب شينتو است انجام دهد.
آنان مشروب را حرام ميدانند ولی از ما ژاپنبها كه شراب رامقدس مي دانيم بيشتر ميخورند...
@golchintap
طنز:علی جورابی
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد
تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم.
مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید
چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من علی است اما کارمندان به او میگویند: علی جورابی
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم.
و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی!
و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی.
همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن علی جورابی!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو علی جورابی صدا میکنن؟
جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد.
و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم
باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه.
واسه همین یه دختر بیست و یک ساله انتخاب کردم. جهیزیه نداشت.
خانواده اش ساده بودند. چهره چندان بدی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم
فکر کردم که اوزن زندگی است .*
بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: برات لباس بخرم
میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید.
یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟
با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد!
به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش
نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید.
بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد:*
آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم.
اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم .
دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار
بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم!
تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.*
قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم همسرم به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با* خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به
خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد.!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد.
یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود!
دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم همسرم باز اخم کرده.
پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد
بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگلتر بود!
کارش شده بود تنیس و پارتی وسیگار!.و مدام زیر لب
میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه! اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت.
خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و
هرچی که داشتم با خودش برد.
تنها چیزی که برام موند همین لقب علی جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره.
کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!
نویسنده: عزیز نسین
@golchintap
♥
ꪶⅈ𝕜ꫀ
🌼 + What is your favorite 🅟🅛🅐🅒🅔
- Anywhere, as 🅛🅞🅝🅖 as you are with me!
+ مکان مورد علاقت کجاست؟
- همه جا، تا وقتی که تو باهام بمونی!
️
📝
"آدم نمیتونه کسی رو که باهاش خاطره داره فراموش کنه".
اگر اشتباه نکنم این دیالوگی از سریال در چشم باد بود. آنجایی که ایران میخواست کشور را برای همیشه ترک کند و به بیژن گفته بود فراموشم نکن و بیژن در جوابش همین دیالوگ بالا را گفته بود.
همین است. آدم در گیر و داد و وضعیت متلاطم زندگیاش تصمیم میگیرد فراموش کند. شروع میکند به پاک کردن شمارهها و عکسها. دور انداختن یادگاریها و یادها. پاره کردن نامهها و یادداشتها. بعد شبی که فکر میکند با حذف سرنخها قاعده و قائله را تمام کرده و خیالش راحت شده که همه چیز فراموش و رها شده خواب «او» را میبیند. موقع خوردن ناهار یادش میافتد «او» هم گوشت خورشت دوست نداشت. وقت عبور از خیابان سرش میچرخد به سمت نیمکتی که روزی با «او» نشسته بود و در سرما بستنی خورده بود. با بوی سیگاری حواسش پی «او» میرود. با شنیدن موزیکی دلش میریزد. آدمی دائم در هیاهوی بودن و نبودن، داشتن و نداشتن، ماندن و رفتن کسی پرسه میزند. میخواهد از یاد ببرد و نمیشود. میخواهد هیپوکامپش را تخلیه کند تا خاطراتش فرمت شود و نمیشود. میخواهد شبی بخوابد و صبح بیداریاش گمان کند همه چیز مثل یک خواب بوده اما نمیشود. آدمی خودش را در این بین اسیر یادها میکند و باز هم با همین ترفند فراموشی، خاطره میسازد اما نمیشود.
این حقیقت گس اما بعضاً شیرین را باید قبول کرد که حتی اگر بخواهیم هم نمیتوانیم کسی که با او خاطره داشتهایم، ولو در خیال، را فراموش کنیم.
آدمها فراموش نمیشوند اما خب
«از اعتبارشان کم میشود»
👤 #عطیه_میرزا_امیری
📝
بابام همیشه میگه:
" عشق شوخی که نیست، باید بلدش باشی!
مثلا فلانی آدم عشق و دوست داشتن نیست،
مرد عاشق موندن نیست،
اصلا ماالِ این حرفا نیست! "
بعد دست میکشه به گوشِ چپش و با خنده میگه:
" این گوشِ شکسته ی منو میبینی؟!
مدالیه که کُشتی به حرفه ایاش میده...
وقتی یکی ادعا میکنه کُشتی گیره و من میگم نیست، یعنی نیست باباجون!
یعنی مردِ میدون نیست، اهل جنگیدن نیست، گوش شکسته نیست...
یعنی فقط از کنارِ تشک رد شده، یجوری که گَردِ سختیم نشینه روش، یعنی فردا روز، درست سرِ بزنگاه و وسط مهلکه جا میذاردت و در میره!
امثالِ من یه عمر عاشقی کردیم، جنس عشقو میشناسیم، اصل و فرعشو حالیمونه، راست و دروغشو میفهمیم...
ماها یه عمرِ آزگاره که گوش شکسته ی عشقیم، وقتی میگم اسم فلان احساس عشق نیست و فلانی عاشق نیست، یعنی نیست که نیست!
یه چیزی رو یادت باشه همیشه،
عشق خیلی بی رحمه...
اگه دست توو دست بلدش توی راهش قدم برنداری،
زمینت می زنه،
"بدجوریم زمینت میزنه! "
👤#طاهره_اباذری_هریس
دیشب یه نفر با یه شماره ناشناس بهم اس ام اس داد « تو که درباره ی دلتنگی انقدر قشنگ نوشتی ، تا حالا دلت برای کسی تنگ شده؟ » واسش فرستادم نه اندازه ی تو ، واسم فرستاد « مگه می دونی من کی هستم ؟»گفتم نه ، گفت «هنوزم علم غیب داری و همه چیز رو می دونی؟» گفتم همه چیز که نه ،فقط این رو می دونم که انقدر دلتنگ هستی که شماره م رو هنوز یادته...اگه نتونستی شماره م رو فراموش کنی یا از تو گوشیت پاک کنی یعنی بدجور اسیر خاطرات شدی ...
چند دقیقه ی بعد با شماره ی اصلیش بهم زنگ زد ... شماره ش تو گوشیم سیو بود ، شماره ش رو حفظ بودم !
یه دیالوگی تو یه سریال مشهوری بود؛ که به نظرم خیلی قشنگ میگفت:
Some accidents break your heart but also open your eyes. This is considered a victory.
بعضی اتفاقا دلت رو میشکنن، اما چشمات رو باز میکنن!
اینارو برد حساب کن...
🏖۳۶ روش برای سرمایه گذاری روی خودت:
1. غذای سالم بخور
2. آشپزی یاد بگیر
3. نظر دیگران برات مهم نباشه
4. ساعات خوابت رو تنظیم کن
5. نق زدن را تمام کن
6. زمانت رو بهتر مدیریت کن
7. بیشتر سفر کن (الان نه الابته بذار کرونا تموم شه!)
8. برای خودت برنامه روتین داشته باش
9. پولتو سرمایه گذاری کن
10. هر روز خودتو به چالش بکش
11. حواست به خرج کردنت باشه
12. موفقیت رو تصویرسازی کن
13. دیگران را ببخش
14. دنبال تایید دیگران نباش
15. یادداشت بنویس
16. پادکست گوش کن
17. دوستاتو عاقلانه انتخاب کن
18. برنامه های آموزشی نگاه کن
19. مطالب را آنلاین یاد بگیر
20. پس انداز داشته باش
21. کتاب بخون
22. با خانوادت خوب باش
23. از شر دوستای سمی خلاص شو
24. کسب و کارتو شروع کن
25. یه مربی برای خودت پیدا کن
26. یه زبان یاد بگیر
27. هدف گذاری کن
28. برنامه روزانه و هفتگی داشته باش
29. تمرین مدیتیشن کن
30. سپاسگذاری رو تمرین کن
31. برنامه زندگی تو تعیین کن
32. ورزش کن
33. مهارت های بیشتری یاد بگیر
34. نوشابه و الکل نخور
35. یک سرگرمی جدید پیدا کن
36. این مطلب رو ذخیره کن
@golchintap
🔴 راحـــــت از کنار این متن نگذرید!
همانطور که میدانید کانالها اکثرا دارای محتوای نامناسب هستند و یا به طنز میپردازند ، در کشوری مانند هلند سایتها و کانالها در بالا بردن سطح علمی و سرانه مطالعه تاثیر گذار هستند، خوشبختانه در کشور ایران هم کانالهای شبیه کانالهای اروپایی وجود دارند، مثل کانال "گلچین تاپ ترینها "
موضوع کانال/داستانهای آموزنده/کتابهای ممنوعه قدیمی /کتاب و اشعار شاعران مطرح دنیا/ مطالب علمی/اقتصادی/اجتـماعی/تاریخی/ایران شناسی/جامعه شناسی/قوانین حقوقی/ بهترین مـوسیـقی های دنیا/بهترین نقاشی و منظره های دنیا/دارو گیاهی/پزشکی/روانشناسی/یک کانــال به ارزش هزاران گروه وکـــانال (معجونی از هزاران گروه وکانال)
اگر از معدود افرادی هستید که از تلگرام جهت افزایش آگاهی خود استفاده میکنید،
حتما در این کانال ارزشمند عضو شوید زندگیتون عوض میشه
👇👇👇👇
@golchintap
📚#داستان_کوتاه
سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولے بدون يہ قرون پول.
هر ڪدومشون يہ جايے ميشينن و يہ دل سير غذا ميخورن.
اولے ميرہ پاے صندوق و ميگه:
ممنون غذاے خوبے بود اين بقيہ پول مارو بدين بريم.
صندوقدار : ڪدوم بقيہ آقا؟ شما ڪہ پولے پرداخت نڪردي.
ميگہ يعنے چے آقا خودت گفتے الان پول خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم.
خلاصہ از اون اصرار از اين انڪار ڪہ دومے پا ميشہ و رو بہ صندوقدار ميگه: آقا راست ميگن ديگه، منم شاهدم . وقتے من ميزمو حساب ڪردم ايشون هم حضور داشتن و يادمہ ڪہ بهش گفتين بقيہ پولتونو بعدا ميدم.
صندوقدارہ از ڪورہ در رفت و گفت: شما چے ميگے آقا ، شما هم حساب نڪردي!
بحث داشت بالا ميگرفت ڪہ ديدن سومے نشستہ وسط سالن و هے ميزنہ توے سرش.
ملت جمع شدن دورش و گفتن چے شده؟
گفت: با اين اوضاع حتما ميخواد بگہ منم پول ندادم...😂😂😂
#طنز
@golchintap
📚 لیست عادت های خوبی که اگر به زندگی اضافه کنیم حالمون رو بهتر میکنه:
۱- هر هفته یک کتاب بخونیم
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم ...
@golchintap
📚 قانون ۱-۹-۹۰ (یک، نه، نود)
آلوین تافلر یکی از بزرگترین اقتصاددان های قرن اخیر در کتاب موج سوم میگويد وقتی یک موجی وارد یك کشوری میشود مردم به سهدسته تبدیل میشوند:
۱. دسته اول که همون یک درصد هستند با موج همراه و همسو میشوند و آنرا قبول میکنند و سود بسیار زیادی میبرند. این دسته افراد، ریسکپذیر هستند که همیشه موفقیتهای چشم گیری دارند.
۲. دسته دوم آن ۹ درصد افراد به اصطلاح زرنگ جامعه هستند که صبر میکنند ببیند آیا آن یک درصد سود میکنند یا نه؟
این افراد سود کمتری نسبت به اون یک درصد كسب ميكنند. این افراد در کل افرادی هستند که ریسکهای بزرگی نمیکنند و البته که سودهای کلانی هم نمیتوانند ببرند.
۳. دسته سوم ۹۰ درصد مابقی جامعه هستند که موج میآيد و از رويشان عبور ميكند و لهشان میکند، این افراد اگر ضرر نکنند هیچ سودی نصیبشان نمیشود. این افراد اصلا ریسک پذیر نیستند و افراد عادی جامعه رو تشکیل میدهند که همیشه از زندگی ناراضی هستند و همه افراد دسته ۱ رو مسخره میکنند!
@golchintap
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است...
یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست...
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست...اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه ...
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شبها گرسنه میخوابیم ...
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش رو میپوشم ...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم رو ماساژ بدم و ...
معلم اشکهاش رو پاک کرد و رفت
پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت ...
#یک-با-یک-برابر-نیست …
┏━━✨✨✨━━┓
❄️ @golchintap ❄️
┗━━✨✨✨━━┛
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨#داستان_شب ✨
در زمان نبوت حضرت سلیمان (علیه السلام) پیرمردی زندگی میکرد که با اینکه سالهای زیادی عمر کرده بود نمیخواست بمیرد.
یک روز صبح که پیرمرد میخواست سرکار برود. همین که از خانه خارج شد یک دفعه چشمش به یک آدم افتاد که پیش از آن روز او را در آن محلّ ندیده بود. نگاهی از سر تعجب به او انداخت و گفت: نزدیکتر بیا تا ببینمت تو کیستی؟ ناشناس که ایستاده بود و او را نگاه میکرد نزدیکتر آمد و گفت: من کیستم؟ من عزرائیل هستم.
پیرمرد همین که نام ناشناس را شنید ترسید و تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد و با همان حال به طرف خانهی حضرت سلیمان (علیه السلام) دوید.
پیرمرد وقتی به خانهی حضرت سلیمان رسید در زد و وارد خانه ایشان شد، سپس اجازه خواست و با همان حالت ترس روبه روی حضرت نشست. حضرت جواب سلامش را داد و گفت: چی شده پیرمرد؟ چرا همهی بدنت میلرزد؟ چرا رنگت پریده؟ از چیزی ترسیدی؟
پیرمرد در حالی که از شدت ترس زبانش بند آمده بود به سختی توانست بگوید، عزراییل. حضرت لبخندی زد و گفت: کجا؟ چه جوری؟
پیرمرد گفت: امروز صبح که از خانهام خارج شدم تا به سرکار بروم. عزرائیل را در کوچه دیدم خیلی بد به من نگاه میکرد، ای پیامبر خدا به فریادم برس من نمیخواهم بمیرم.
حضرت سلیمان (علیه السلام) پاسخ داد، مرگ حق است از حقیقت که نمیتوان فرار کرد. ولی اگر با من کاری داری بگو اگر در توانم باشد برایت انجام میدهم.
پیرمرد گفت: ای فرستادهی خدا من میدانم که هر کاری در قدرت تو هست از تو میخواهم تا من را نجات دهی.
حضرت فرمودند: خوب چه جوری؟ پیرمرد گفت: به فرشتگان نگهبانت که هر کاری از دستشان برمیآید بگو من را در یک لحظه به هندوستان ببرند.
حضرت گفت: مرد حسابی تو از کجا میدانی که عزراییل برای گرفتن جان تو به کوچهی شما آمده بود؟ ولی پیرمرد دست از التماس و ناله و زاری برنمیداشت.
درنهایت حضرت سلیمان به یکی از فرشتگان نگهبانش سپرد که هرچه زودتر خواستهی این پیرمرد را برآورده کند.
فرشته هم در کمتر از یک لحظه مرد را به هندوستان برد و به قصر حضرت سلیمان برگشت. آن روز هم مثل همیشه حضرت سلیمان به امور مردم رسیدگی میکردند که عزراییل از راه رسید و بر پیامبر خدا تعظیم کرد.
حضرت سلیمان به گرمی از ایشان استقبال کردند و گفتند: چه عجب حضرت عزراییل به دیدن ما آمدهای؟ عزراییل گفت: این نزدیکیها کاری داشتم. گفتم حالا که تا اینجا آمدهام برای عرض ادب خدمت شما هم برسم.
حضرت سلیمان (علیه السلام) به یاد پیرمردی افتاد که چند ساعت پیش به حضور ایشان آمده بود و گفته بود به شدت از نگاه عزراییل ترسیده از عزراییل پرسید راستی میخواستم بپرسم صبح چرا پیرمرد همسایهی ما را در کوچه با نگاهت ترساندی؟
عزراییل لبخندی زد و گفت: من کسی را نترساندم، فقط از دیدن آن پیرمرد آنجا خیلی تعجب کردم.
حضرت سلیمان (علیه السلام) پرسیدند: چرا؟
عزراییل گفت: تعجب من از این بود که قرار بود من ساعتی دیگر جان آن پیرمرد را در هندوستان بگیرم. اما وقتی دیدم آن موقع او در کوچه هست خیلی تعجب کردم!
حضرت سلیمان (علیه السلام) لحظاتی را در فکر فرو رفتند سپس گفتند: به درستی که هیچ کس نمیتواند جلوی خواست و ارادهی الهی را بگیرد.
@golchintap
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌹🌷🌺
به نام خداوندحکیم وعلیم وتوانا
حکایتی زیبا:
مشورت حضرت سلیمان(ع) با خفاش
بسیار جالب از دست ندید...
چهارکس نزد سلیمان آمدند که هر یک حاجتی داشتند.
۱● یکی خورشید بود و گفت: ای پیغمبر، درحق من دعا کن که خداوند مسکنی دهد، مانند سایر مخلوقات، که پیوسته در شرق و غرب نباشم، سلیمان قبول کرد.
۲● دومی مار بود، عرض کرد یا سلیمان، در حق من از خداوند مسئلت نما که دست و پا به من کرامت کند مانند سایر حیوانات، که طاقت رفتن روی شکم ندارم، پس قبول کرد.
۳● سوم باد بود، گفت: یا نبی الله، خدا مرا به هر طرف می گرداند، و مرا بی آرام کرده، دعا کن تابه برکت دعای تو خداوند، مرا مهلت دهد، سلیمان گفت: روا باشد.
۴● چهارم آب بود، عرض کرد ای پیغمبر، خدا مرا سر گردان به اطراف جهان گردانیده و به هر سو می دواند و مقامی ندارم، در حق من از خدا مسئلت کن که مرا در ولایتی ساکن گرداند تا هر کس به من احتیاج دارد به نزد من آید، سلیمان قبول کرد.
سلیمان امر به احضار تمام مرغان نمود، ضعیف ترین مرغان که او را خفاش گویند، حاضر شد و سلیمان چهار مطلب را با او مشورت کرد. و قصد آن حضرت این بود که معرفت و معنویت خفاش را بر مرغان معلوم نماید.
خفاش گفت:
● یا نبی الله، اگر آفتاب یکجا قرار گیرد، شب را نتوان از روز امتیاز داد و فعل خداوند به مصلحت است و از جمله ی مصالح آن این است که به همه جا برود و هر رایحه ی بدی را پاک کند.
● اما آب، زندگانی هرچیز به او بستگی دارد، اگر در یک جا قرارگیرد، تمام خلایق در مساقات بعیده هلاک خواهند گردید.
● و اما مار، دشمن بنی آدم است اکنون که دست و پا ندارد، همه ی خلایق از او در بیم و هراسند و اگر دست و پا یابد، تمام مخلوقات را برطرف کند.
● اما باد، اگر نوزد خزان و بهاری معلوم نمی شود و حاصل ها نمی رسد باید به امر خدا به هر نبات و گیاهی بوزد. سلیمان اقوال را قبول نموده و به آنها گفت. آنگاه آن چهار کس دشمن خفاش گردیدند.
● آفتاب گفت: هر جا او را بیابم پر و بال او را می سوزانم.
● باد گفت: از هم پاره پاره اش می کنم.
● آب گفت: غرقش می کنم.
● مار گفت: به زهر کارش سازم.
چون این چهار دشمن قوی از برای خفاش برخاستند، به درگاه احدیت بنالید، که من خلق ضعیفم و این تعصب از برای تو کشیدم در اصلاح امور بندگان تو، اکنون به این خصم عظیم چه کنم که تاب مقاومت آنها ندارم. خطاب از مصدر جلال الهی رسید که:
👈 هر که به ما توکل کند او را نگاه داریم و هر که امور خود را تفویض نماید پشت و پناه او باشیم...
تو از برای مائی چگونه ازبرای تو نباشیم.
خطاب رسید به خفاش که چنان تقدیر کردیم که:
۱● پرواز کردن تو در شب باشد تا از آفتاب به تو ضرری نرسد.
۲● باد را مَرکب تو قرار دادیم و تو را بر او مسلط کردیم، تا باد از دهانت بیرون نرود، پرواز نتوانی کرد.
٣● و فضله ی تو را زهر مار ساختیم، که اگر تا یک فرسخی بوی آن بشنود هلاک شود.
٤● و در حق آب چنان تقدیر کردیم که تو را به آن حاجتی نباشد، دو پستان در میان سینه ی تو آفریدیم تا همه سال پر از شیر شود، پس هر وقت تشنه شوی سر بر سینه ی خود گذار و آنچه خواهی بخور.
تبارك الله احسنُ الخالقین🌹🌷🌺
☝ هیچ خلقتی از خداوند را دست کم نگیریم که در آن حکمتی نهفته است...
@golchintap
📝
«چرا حق تلخ است؟»
همه شنیده اند که «حق تلخ است»
اما کمتر کسی به این نکته توجه میکند که چرا حق تلخ است و حق، که همان خدا است و سرچشمۀ همۀ شهدها و شیرینیهاست، چگونه میتواند در کام ما تلخ شود
باید گفت این نشان بیماری ماست و نشان نیاز ما به طبیبی است که ما را به سلامت باز گرداند تا حق را شیرین احساس کنیم و ناحق در کاممان تلخ باشد.
در حقیقت این نفس ماست که به سبب غلبۀ
حرص و آز و طمع و خودبینی و غرور و امثال آن، حق را تلخ احساس میکند، چنانکه اگر این حقیقت را با وی بگویند که تو شایستۀ چنان مقام نیستی با اینکه خود نیز از آن آگاه است سخت آشفته میشود و چنان روی درهم میکشد که گویی زهر نوشیده است.
مولانا در مثنوی حکایت پادشاهی را نقل میکند که با دلقک خویش شطرنج میباخت و هربار که دلقک برنده میشد مهرههای شطرنج شاهی را که از طلا و نقره بود بر سر و روی آن دلقک پرتاب میکرد. زیرا تاب تحمل حقیقت را نداشت. یک روز دلقک لحاف ضخیمی را بر سر کشیده بر سرِ بازی آمد. شاه گفت «این چیست؟» دلقک گفت:
کِی توان گفت حق، جز زیر لحاف
با تو ای خشم آورِ آتش سجاف؟
👤#حسین_الهی_قمشهای
📝
و البته که ظاهر مهم است، هرکس گفته نیست شوخی کرده. البته که چشم و ابرو و لب و کتف و گیسوان و طرز راه رفتن و مدل لباس پوشیدن و اندازه و شیوه آرایش دلبر مهم است. البته که وقتی نگاهش میکنی، باید دلت غنج برود برای خاکسترشدن در آغوشش.
اما، آیین دلبری انگار بعد از مقابله تن با تن شروع میشود. آنجا که مراعات کردن را یاد می گیریم، که خودخواهی را کنار می گذاریم، که از هم می آموزیم، که به حرمت یار اخلاق بدی را که او را می آزارد کمتر میکنیم، که یاد می گیریم بیشتر فکر کنیم و دقیق تر کلمات را انتخاب کنیم اما در عین حال اجازه داشته باشیم همیشه خودمان باشیم، آنجا که دلتنگی حریصمان نکند و حرص از مای عاشق یک موجود متوقع پرده در و هتاک نسازد، آنجا که بفهمیم حروف رابطه کمتر شده اند و زبان نگاه سلیس تر.....
من فکر میکنم دوست داشتن راه میانبری است به آدم بهتری شدن. هر حس و حال و رابطه ای که خوب بودن، خوب ماندن و اصلاح شدن کاستی ها را از ما دریغ می کند، هر اسمی که دارد بی شک ربطی به دوست داشتن - و در شکل متعالیش عشق - ندارد.
دلبر، یار، پیش از هرچیز کسی است که می توانی کنار او به تمامی شبیه خودت باشی ، تو را با کاستی هایت می پذیرد، و می توانی در باره هر موضوع ساده ای مدتها با او حرف بزنی، بدون آن که خسته ات کند یا خسته اش کنی. همین.
👤#حمید_سلیمی
📝
میدانید من آدم جمعی نبودم، یعنی همیشه از اینها بودم که دوست داشتم در تاریکی بخوابم، در سکوت کارهام را بکنم، تنهایی بروم سرکار، شبها خانه ی دوستهام نمانم برگردم به خانه ام.
اخمو از خواب بیدار شوم و فیلم هایی که دوست دارم را تنهایی ببینم، حوصله ی آدمهایی که یاد نمیگیرند را نداشتم، برای آدمها وقت نمیگذاشتم. یک خودخواه تمام عیار، یک نچسب دوست نداشتنی که در برابر همه گارد دارد.
آدم های کمی را میتواند دوست داشته باشد و معمولا حرفی برای گفتن ندارد.
اما چند وقتی است فهمیده ام ما در برابر داشتن حال خوبمان مسئولیم هیچ کدام از خصوصیات بالا باعث داشتن حال خوب نمیشود.
اولین کار این بود که روحیه جمعی و صبرم را ببرم بالا، توی شلوغی و صدای تلویزیون بخوابم، صبح ها بتوانم با لبخند بیدار شوم خیلی بی دلیل فقط لبخند برنم حتی اگر بد خوابیده باشم و آهنگی که دوست دارم را پخش کنم، موقع مسواک زدن برقصم و جواب تلفن هام را بدهم
کارهام را با انرژی بیشتری انجام بدهم، در دنیای ذهنی ام غرق نباشم وقتی کسی حرف میزند، توی مترو جایم را به یکی دیگر بدهم و به یکی در حمل وسیله هاش کمک کنم، ما در برابر همدیگر حتی نشناخته مسئولیم
خب هرکس این را در یک سنی میفهمد، اینکه آدم در محیط اطرافش معنی می شود. من نمیتوانستم بیشتر از این از دنیا کناره بگیرم
نمیتوانستم خودم را تحمل کنم که به هیچکس و هیچ چیز اهمیتی نمیدهد، نمیتوانستم بیشتر از این بی خوابی هام را بندازم گردن دیگران وقتی در حقیقت آنقدر خسته نشده بودم که بی هوش شوم!
هنوز در برابر خیلی چیزها گارد دارم بخصوص نزدیک شدن آدم ها به خودم و احساس میکنم رابطه ی قبلی ام از لحاظ روحی استانداردهای بالایی داشت و نمیتوانم به راحتی کسی را وارد زندگی ام بکنم لاقل نه حالا ولی خب از اینکه این موضوع الویت اول زندگی ام باشد میگذرد و در این سن خیلی فرق ندارد چند سالگی وارد یک رابطه ی دیگر بشوم با همه ی این احوال قسمت عشق و عاشقی را کنار بگذاریم دیدم بدون محبت به آدم ها، حیوانات و طبیعت هیچ چیز نیستم.
همه ی ما دردها و ناتوانی هایی را با خودمان حمل میکنیم که دنیا از آن بی خبر است و فکر کنید هیچ کس هم مراعات نکند.
ما بی ملاحظه از هم متوقعیم، از دنیا که ما را نادیده میگیرد متوقعیم در حالی که خودمان هم نادیده اش گرفته ایم!
حال خوب نمی آید، هیچ وقت کسی در را باز نمیکند، معجزه ای در کار نیست، طبق قوانین دنیا زندگی میکنیم و در نهایت میمیریم
راستش اینکه گفتم حال خوب دنبال یک معنای عجیب و غریب نیستم! حال خوب برای من همین است که بد نباشم صرفا.
حال خوب یعنی کمی فراموش کنیم چقدر شکستنی و ناتوانیم، چقدر هیچ چیز نیستیم، چقدر بیهوده ایم. این فراموشی وقتی سراغم آمد که به محیط اطرافم واکنش نشان دادم و حس مفید بودن از دم بازدمم را حس کردم.
خب بله این خودخواهی ست از بیرون برای راضی کردن درون ات استفاده کنی خودخواهی ست
و کی خودخواه نیست؟
📝
هیچ شیطانی رو به روی شما نمیایستد و نمیگوید من شیطانم!
تمام شیطانها، لباس مبدل دارند.
همانطور که یک آزارگر در لباسِ یک فردِ عاشق به شما نزدیک میشود و پشت جملات عاشقانهاش هویت و فردیت شما را به تسخیر خودش درمیآورد و شما را در مورد هویت خودتان به شک میاندازد و سعی میکند بر شما سلطهگری کند و با کوچکترین مخالفتِ شما، بیرحمانهترین رفتارها را نشان میدهد؛
یک شیطان هم لباس یک فرد دلسوز و مهربان را میپوشد و پشت جملاتِ به ظاهر دلسوزانه اش شما را به راهی میکشاند که دوست دارد و شما را از فردیت، هویت و آزادی نظر و انتخابتان دور میکند.
هیچ شیطانی بدون نقاب نمیتواند به بقایش ادامه دهد و هیچ شیطانی انقدر شجاع نیست که بگوید شیطان است.
این وظیفهی خودِ ماست که شیاطین را بر اساس رفتارهایشان( نه حرفهایشان) شناسایی کنیم.
و یکی از راههای اینکه بدانید شیطان رو به رویتان ایستاده است یا انسان، این است که با او مخالفت کنید و نظر شخصی خودتان را داشته باشید!
👤 پونه مقیمی
آیا شما هم جز گروه 99 هستید؟!!
پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مىکرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمىدانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مىزد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مىکرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مىدرخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مىکنم تا همسر و بچهام را شاد کنم. ما خانهاى حصیرى تهیه کردهایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضى و خوشحال هستم...»
پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟»
نخست وزیر جواب داد: «اگر مىخواهید بدانید که گروه ٩٩ چیست، این کار را انجام دهید: یک کیسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودى خواهید فهمید که گروه ٩٩ چیست؟»
پادشاه بر اساس حرفهاى نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکههاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکههاى طلا را روى میز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاقها و حتى حیاط را زیر و رو کرد، اما خسته و کوفته و ناامید بازگشت.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بیدار نکردهاند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمىخواند، او فقط تا حد توان کار مىکرد!
پادشاه نمىدانست که چرا این کیسه چنین بلایى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: «قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنین افرادى هستند. آنان زیاد دارند اما راضى نیستند. تا آخرین حد توان کار مىکنند تا بیشتر به دست آورند. آنان مىخواهند هر چه زودتر «یکصد» سکه را از آن خود کنند! این علت اصلى نگرانىها و آلام آنان مىباشد. آنها به همین دلیل شادى و رضایت را از دست مىدهند.
@golchintap
📎📎📎📎📎📎📎📎 @golchintap
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
بدون فکر از قدرت میز مدیریت استفاده نکنیم.
@golchintap
💞داستان زیبای رفاقت یعنی این …
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی…
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.
#سه_پاکت
@golchintap
آقای « اسمیت» به تازگی مدیر عامل یک شرکت یزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی، یک جلسه ی خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه، سه پاکت نامه در بسته که شماره های ۱و۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود، به او داد و گفت:« هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن!» چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بدجوری به دردسر افتاد. در نا امیدی کامل، به یاد پاکت های نامه افتاد.
به سراغ گاو صندوق رفت و نامه ی شماره ی ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:« همه ی تقصیرها را به گردن مدیر عامل قبلی بینداز.»
🔰آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه ی مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیر عامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شود. یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید همراه با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه ی خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاکت نامه ی دوم رفت. پیغام این بود:« تغییر ساختار بده.» آقای اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه، شرکت دوباره با مشکلات روبه رو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد…
پیغام این بود:
« سه پاکت آماده کن!»
نکته: « انسان بزرگ» در این جهان وجود ندارد؛ بلکه « چالش های بزرگ» وجود دارد که انسان های معمولی به سراغ آنها می روند.
#ویلیام_هالسی
#مدیریتی #اموزنده
#اجتماعی
─┅═ঊঈ🎀ঊঈ═┅─
@golchintap
─┅═ঊঈ🎀ঊঈ═┅─