هدایت شده از 𝑳𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒇𝒓𝒐𝒎"𝐈𝐑𝐀𝐍"•••
بلاخره با هوف طولانی، روی یکی از صندلی های خشک مترو ولو شدم.
چشمم یهو خورد به اون یارو. شاید بخاطر جنتلمن بازیاش بهش نیاد، ولی از هم محلهای های قدیمی بود.
آقا وحید.
تسبیح رنگ رنگیش تضاد خنده داری با تیپ یک دستِ سفید مشکیش درست میکرد. از زیر عینک این ور اون ور رو نگاه میکرد و هر از گاهی، فکر کنم از بوی مترو، دماغش چین میخورد. لباساش عین معلما مرتبِ مرتب. کفش واکس خورده و لباس اتو کشیده، و یه نمه بوی ادکلن که احتمالاً از خودش بود.
با دستش یقه و چفیهی سیاه/سفیدشو دوباره صاف کرد و تا نگاهم کرد من دوباره به کفشام زل زدم.