یه آشنای نطنزی داریم. میگه شهر کوچیکه تقریبا همه همدیگه رو میشناسن. یه آقایی هم هست بیست ساله تو 118 نطنز کار میکنه. زنگی میزنی بهش مثلا میگی شماره آقای صبوری رو بده. میگه امشب شب جمعهس صبوری معمولا میره خونه پدرخانومش. بذار شماره پدرخانومشم بهت بدم :))
@golimation
دوران دانشجویی یه رفیق داشتم تو خوابگاه اینقدر باهام احساس صمیمیت میکرد که آخرش فهمیدم چند ماهه داره از مسواک من استفاده میکنه.از اون روز یه آدم دیگهای شدم
@golimation
+ ناراحتی و حوصله خودتم نداری و رفتی چایی درست کن ...
- قیافت رو کتری :
@golimation
منم خيلى دوست دارم دو ساعت با يكى چَت كنم و باهم چرت و پرت بگيم اما متاسفانه بعد ده دقيقه خوابم ميبره و صبح كه بيدار ميشم ميبينم طرف نوشته مثل اينكه سرت خيلى شلوغه، باى :||
@golimation
سال ۷۴ بابای من یه پیکان داشت، صبح که میزد دنده یک راه میوفتاد وسطای کوچه همسایه ها از پنجره التماس میکردن بزنه دو
@golimation
کاش حداقل زیر لبم گنج باشه اینهمه پوستشو میکَنم به یه چیزی برسم.
@golimation
من واقعا مشکلی با اومدن مهمون ندارم، مشکلم اینه که چرا بچههاشونو دم در به درختی چیزی نمیبندن بعد بیان تو
@golimation
آتئیستم، اما اصلاً دلیلی نمیبینم بخوام به کسی ثابتش کنم! همین که خدا میدونه برام کافیه.
@golimation
تیشرت خاکستری موردعلاقم که چند ماه پیش گم شده بود و همه جارو دنبالش گشتم رو توی آشپزخونه درحالی پیدا کردم که تبدیل به دستگیره شده.
@golimation