غزل مصیبت حضرت قاسم (علیه السلام)
ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم
روح توحید میان سخنت می بینم
گفته بودم که بپوشان سر گیسویت را
چون به هم ریخته وضع چمنت می بینم
روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خط کوفی به عقیق یمنت می بینم
پدری کرده ام و بوسه ز تو حق من است
اثر نعل به روی دهنت می بینم
پسرم! یوسف نجمه چه سرت آوردند؟!
پنجه ی گرگ بر این پیرهنت می بینم
ماندم از اسب چگونه به زمین افتادی
جای نیزه ز دو سو بر بدنت می بینم
زیر پای تو زمین گود شد قاسم بس کن
مرگ خود لحظه ی پر پر زدنت میبینم
هر چه بالا بکشم شانه پیچیده به هم
باز بر خاک بیابان بدنت می بینم
قدری آرام بگیری، بغلت می گیرم
این چه وضعی ست که بر حال تنت می بینم
#قاسم_نعمتی
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
بسم الله الرحمن الرحیم
وبشرالصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون
ضمن تقدیر و تشکر و قدردانی از سروران عزیزوگرامی که در مراسم تشییع و تدفین و مجلس روز اول #شادروان #قاسم #خلج
#پدر #مداح #اهلبیت #عصمت #وطهارت #علیهم #السلام #جناب #آقای #حاج #ابوالفضل #خلج شرکت نموده اند
بدینوسیله به اطلاع می رساند
مراسم سوم و هفتم این پیر غلام حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
روز جمعه مورخ 1403/4/22
از ساعت 10 صبح الی 11/30 در مسجد حضرت ولیعصرعجل
قم خیابان تولید دارو مسجد حضرت ولیعصرعجل انتهای خیابان تولید دارو
از طرف بازماندگان
السلام علیک یا اباعبدالله
🍁علی اصغر علیه السلام 🍁
بالای دست نو گل خود را گرفت و گفت
این آخرین ذخیره ، علی اصغر من است
در سنگر جهاد وعقیده براه حق
همرزم وهم عقیده وهم سنگر من است
با خیل عاشقان شده همراه و هم صدا
کوچکترین شهید ره داور من است
هست افتخار کلّ سپاهم در این قیام
طفلی بلند مرتبه سر لشکر من است
شد لحظه عروج من از فرش تا بعرش
سیمرغ عشق هستم و او شهپر من است
زیر و زبر اگر که شود کاخ ظالمان
اعجاز خون پاک گل پر پر من است
در دادگاه عدل الهی به روز حشر
این طفل بی گنه سند اکبر من است
دارد " شقایق" از کرم شاه این امید
گوید که این غلام سیه نوکر من است
حمید رضازاده "شقایق"
کرمان
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
◈┅═✫❧═┅┅
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🌹🌹🌹🥀🍁
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
بنام خدا
مداحی که حضرت زهرا(س) به او سفارش خواندن روضه علی اصغر(ع) داد
🟢 محمد مرزوق عرب حائری معروف به حاج مرزوق عرب (زاده کربلا _ درگذشته ۱۷ تیر ۱۳۲۹ تهران) روحانی و مداح اهل کربلا بود. او به عنوان پدر نوحه خوانی معاصر ایران شناخته میشود. وی حدود صد و سی سال پیش از عراق به ایران آمد و نوحه خوانی کنونی در ایران و تهران را پایهگذاری کرد. حائری در ۱۷ تیر سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران درگذشت و پس از تشییع باشکوه ، جنازه در قبرستان نو قم به خاک سپرده شد .
🔹مداح حاج محمد مرزوق حائری
حاج محمد مرزوق حائری نوحه خوانی است که نزدیک به ۱۳۰ سال پیش توسط هیئت بزاز از عراق به ایران میآید. برای بار اول هیئت بزاز از او درخواست میکند تا به ایران بیاید اما او قبول نمیکند. برای بار دوم او به درخواست هیئت بنیفاطمه برای مهاجرت به ایران پاسخ مثبت میدهد. خود او میگوید که در خواب امام حسین (علیه السلام) را میبیند که به او میگوید هرجا که باشی با ما در ارتباط هستی اما ما یک سری شیعیان در ایران داریم که بهتر است به آنجا بروی. در نتیجه حاج مرزوق درحدود سال ۱۲۷۰ به ایران میآید. او پدر نوحهخوانی معاصر در ایران است و بسیاری از آداب و رسومهایی که اکنون در هیئتها انجام میشود منتسب به ایشان است.
سینه زنی تهرانی های قدیم تا قبل از نقل مکان مرحوم حاج مرزوق حائری از کربلا به تهران، اینگونه بود که اصطلاحا سه ضرب و بی وقفه سینه می زدند. بدین ترتیب اساسا « دم سرپا » و « زمینه خوانی »، در تهران رایج نبود. مرحوم حاج مرزوق بنیانگذار سینه زنی سنتی در تهران بوده است. اوج تکامل این سبک، در دوره مرحوم شاه حسین و مرحوم ناظم شکل گرفت. ایشان از بنیانگذاران سنت “چهارپایه” در شب های مسلمیه حرم عبدالعظیم حسنی(ع)بودند.
حاج مرزوق، یکی از سوختگان وادی سیدالشهدا علیه السلام بود که عمری را در مقامات عالیه توسل و گریه به سر برده و مس گونه هایش به مدد کیمیای سرشک حسینی به طلای ناب مبدل گشته بود.
هنگامی که فرزند مرحوم حاج مرزوق از دنیا رفت، خبر مرگ فرزند را در مجلس روضهخوانی امام حسین (ع) به او دادند، اما او به جای قطع روضهخوانی به ادامه آن پرداخت و این را مهمتر دانست. حاج مرزوق، وقتی به خانه برگشت فرزند مرحوم خود را در دست گرفته و از امام حسین(ع) خواست که به حرمتش، فرزندش را به او بازگرداند که در همان لحظه فرزند او با عنایات خاص سالار شهیدان چشم باز کرده و به زندگی برگشت.
یک روز حاج مرزوق به یکی از دوستانش، به نام سیدحسن پیغام می دهد، که بیا حاج مرزوق با شما کار دارد، آن موقع حاج مرزوق در بستر بیماری بود.سیدحسن می گوید: رفتم دیدم به هم ریخته فرمود: من آخر عمرم است سید حسن! می خواهم یه رازی را با شما در میان بگذارم، دیروز مادرت زهرا (سلام الله علیها) را دیدم، در تب داشتم می سوختم، تو بیداری دیدم نه خواب.
گفت: تشنگی بر من غالب شد. سه تا دختر داشتم؛ راضیه، مرضیه و فاطمه. دختر اول را صدا زدم، راضیه مقداری آب به من بده، دیدم یک بانوی مجلله با روبند سبز پدیدار شد، حیا کردم، آب نخواستم. دختر دومم را صدا زدم: مرضیه! دوباره دیدم بی بی بلند شد آمد طرف من. دختر سومم را صدا زدم: فاطمه؛ بار سوم که شد خانم فرمود: حاج مرزوق سه بار من را صدا کردی؟ چی می خواهی ؟ گفتم بی بی جان! من حیا کردم حرف بزنم، فرمود: حاج مرزوق عمری نوکری کردی، حالا وقتش است ما جواب بدهیم، سرم را پایین انداختم، فرمود: تشنه هستی؟، از زیر چادر ظرف آبی بیرون آورد، نوشیدم، به گوارایی این آب، تا حالا نخورده بودم، طبق عادت بچگی، گفتم: صلّی الله علیک یا ابا عبدالله…، دیدم صدای گریه ی بی بی بلند شد، فرمود: حاج مرزوق! دلم گرفته برایم روضه بخوان، گفتم خانم، دکترها منعم کردند از روضه خواندن، ولی چون شما می فرمایید چشم. چه روضه ای بخوانم؟ فرمود: روضه ی علی اصغرِ حسین را بخوان …
کربلایی احمد (میرزاحسینعلی تهرانی) و جناب شیخ رجبعلی خیاط در خصوص ویژگی های اخلاقی حاج مرزوق نکات بسیاری را بازگو کرده اند.
یکی از اهل معنا در خصوص برزخ ایشان می فرمود: حاج مرزوق را در جوار آقا بزرگ تهرانی دفن کردند. یکی از مؤمنان در عالم رویا آقا بزرگ را مشاهده می کند و به وی می گوید: چقدر خوب است که حاجی مرزوق را نزد شما دفن کرده اند! آقا بزرگ در پاسخ می فرماید: این گونه هم که فکر می کنی، نیست. به محض آنکه حاج مرزوق را اینجا دفن کردند، آقا امام حسین علیه السلام او را برداشتند و با خود بردند.
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🌹🌹🌹🥀🍁
◈┅═✫❧═┅┅┄
حضرت_قاسم_بن_الحسن
بی زره آمده، از تن برود
بیخود از خود شده، بی «من» برود
پیک مرگ است که با هیبت تیغ
به سوی لشکر دشمن برود
پیرهنچاک و رجزخوان آمد
خواست از خاک به گلشن برود
داسها دور سرش چرخیدند
تا در آغوش شکفتن برود
بارش تیر و تگرگ سنگ است
بروی فرشی از آهن برود
چشمهایی نگران در پی اوست
نگذارند... ولیکن برود!
جسم وقتی سپر جان بشود
روح در بدرقه تن برود
زیر شمشیر غمش اشکفشان
با رجزهای مطنطن برود
عرق مرگ و یا چشمه خون؟
چیست از روزن جوشن برود؟
پرستاره تنش از بارش زخم
خواست با جلوه روشن برود
همه دشت پر از جلوه اوست
گرچه میخواست که بی «من» برود
قصه شام بلا سر به سر است
سری از نی روی دامن برود...
١٩تیرماه ١۴٠٢
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
شهادت حضرت قاسم بن الحسن(علیه السلام)
من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری
یاد شب های مناجات حسن می افتم
می وزد از سر زلف تو نسیم سحری
همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو
نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری
من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم
می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری
بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد
نیست ممکن بروی و دل ما را نبری
قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم
قمری را به روی دست گرفته قمری
نوعروست که نشد موی تو را شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری
تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی
دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری
بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو رد شده هر رهگذری
جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم
وای عجب درد سری وای عجب درد سری
حاج غلامرضا سازگار
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
اللهم عجل لولیک الفرج
اي دادخواه عترت و قرآن بيا بيا
وي زخم دين به تيغ تو درمان بيا بيا
از زخم هر شهيد ندا ميشود بلند
كاي التيام زخم شهيدان! بيا بيا
تا چند شيعه نالۀ «يابن الحسن» زند؟
اي شيعه را پناه و نگهبان بيا بيا
تا كي سر حسين به دروازههاي شام
بر ني كند تلاوت قرآن؟ بيا بيا
تا كي گُلان سوختۀ وحي، پاي شان
خونين بوَد ز خار مغيلان؟ بيا بيا
تا كي ميان مقتل خون دست و پا زند
جدّت، حسين با لب عطشان، بيا بيا
تا كي مهار ناقۀ زينب به دست شمر
با اشك چشم و موي پريشان؟ بيا بيا
تا كي ز سوز سوختن خيمه هايتان
در قلب شيعه آتش سوزان؟ بيا بيا
تا كي به خاك دامن گودال قتلگاه
جسم حسين، زخمي و عريان؟ بيا بيا
درمان درد عترت و قرآن ظهور توست
داروي زخمهاي فراوان! بيا بيا
«ميثم»كه هست مرثيه خوان در غم حسين
خواند تو را به ديدۀ گريان: بيا! بيا!
حاج غلامرضا سازگار
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
بسم الله الرحمن الرحیم
🥀 وقتیکه تیر سه شعبه مسموم حرمله ملعون بر گلوی نازنین شش ماهه علی اصغر علیهالسلام نشست،
📋 فَتحَ الطِّفلُ عَینَیهِ فَنَظرَ إلیٰ وَجهِ أبیهِ و تَبسَّمَ
▪️آن نازدانه، اندکی گوشه چشمش را باز کرد و نگاهی به روی پدر انداخت و تبسّمی نمود؛ سپس روح مطهّرش به سمت آسمان پر کشید.
📚امواج البکاء، فاضل بسطامی،ص۱۲۳
📚محرق القلوب،ص۴۷۹
#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
#مصیبت_عطش
🩸علی اصغر علیهالسلام از شدت عطش، زبانش را به دور دهانش میچرخاند… | تشنگیِ ششماهه و دختر بچهها، چه به روز زینب کبری سلاماللّهعلیها آورد …
در نقلی از حضرت سکینه سلاماللهعلیها نقل شده است که آن بانو فرمود:
🥀 ... آب در خیمهها نبود و تشنگی بر من غلبه کرد. در آخر برخاسته به خیمۀ عمّهام زینب کبری سلاماللّهعلیها رفتم که شاید او از برای اطفال آب ذخیره کرده باشد.
🥀 چون رفتم دیدم قریب به بیست نفر دختر از بزرگ و کوچک دور عمّهام نشستهاند و از عمّهام آب میطلبند و از تشنگی ناله میکنند.
🥀 در بغل عمّهام زینب کبری سلاماللّهعلیها، برادر صغیرم علیاصغر علیهالسلام را دیدم؛
📋 یَلوكُ لِسانُهُ مِن شِدّةِ العَطَش
▪️دیدم که آن ششماهه از شدت عطش، زبانش را به دور دهانش میچرخانَد.
🥀 عمّهام گاه بر میخاست و گاه مینشست.
🥀 و هو یَضطَرِبُ اضطرابَ السَّمَکَةِ في الماءِ ویَصرَخُ!
▪️برادر شیرخوارم،مثل ماهی تلظّی میکرد و ناله میکشید.
🥀 عمّهام به او میگفت:
📋 صبراً صبراً یاابنَ أخي، وأنّیٰ لكَ الصّبر وأنتَ علی هذِهِ الحالةِ المشؤمةِ؟! یَعُزُّ علی عَمّتِك أن تَسمَعَك ولا تَنفَعُك!
▪️صبر کن ای پسر برادرم! اما چگونه تو با این حال میتوانی صبر کنی!؟ به خدا بر عمّهات سخت است اینکه نالهات را بشنود اما نتواند کاری برایت کند.
🥀 حضرت سکینه سلاماللهعلیها گوید:
📋 فخَنَقَتني العبرةُ فلَزِمتُ السّکوتَ خَوفاً أن تُفیقَ بي عمّتي زینبُ
▪️گریه راه گلویم را گرفت و سکوت اختیار کردم از ترس اینکه مبادا عمّهام خبردار شود.
🥀 اما عمّهام خبردار شد و فرمود: چرا گریه کنی؟ گفتم: بر حال برادرم؛ و اظهار عطش نکردم که مبادا همّ و غم عمّهام بیشتر شود. پس گفتم: عمهجان، اگر به نزد اصحاب برویم، شاید آب پیدا شود.
🥀 عمّهام برخاسته و آن طفل را به روی دست گرفته و خیمههای عموهایم را گردید، اما آب پیدا نشد. پس برگشتیم با چند نفر اطفال به امید اینکه در خیمۀ اولاد عمویم امام حسن علیهالسلام سیراب خواهیم شد، اما آنجا هم خبری نبود.
🥀 در آخر جمیع خیمههای اصحاب را گشتیم اما آب پیدا نشد. در آخر عمهام با دختر بچهها به خیمه بازگشت و همگی ناله «واعطشاه» سر دادند.
📚اسرار الشهاده ج۲ص ۱۲۷۹
📚بحرالمصایب ج۳ص۲۸۸
#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
🩸وقتیکه در شب یازدهم محرم، آب را باز کردند و حضرت رباب سلاماللهعلیها به شیر آمد …
در نقلی آمده است:
🥀 شب یازدهم محرم بود، حضرت رباب سلاماللهعلیها اندکی خوابش بُرد. در خواب دید که گهواره پسرش را تکان میدهد، از خواب بیدار شد و دید که خبری از پسرش نیست.
🥀 در آن شب، زینب کبری سلاماللّهعلیها، حضرت رباب سلاماللهعلیها را گُم کرد. در میان زنان به دنبال او گشت، تا اینکه در نهایت دید رباب سلاماللهعلیها گوشهای نشسته و گریه میکند.
🥀 آن حضرت فرمود: ای رباب! چرا اینقدر بیقراری میکنی؟ رباب سلاماللهعلیها عرضه داشت:
📋 سَیِّدَتی عِندَما اَباحُوا لَنا الْماءَ و شَرِبتُ مِنهُ، دَرَّ ثَدْیایَ عَلَیَّ
▪️ایبانویمن! وقتیکه آب را در اختیار ما گذاشتند و من از آن نوشیدم، سینههایم پُر از شیر شده است!
📚العبرة الساکتة، ج۱ ص۲۶۴
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث