eitaa logo
ناکجا آباد
114 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
295 ویدیو
25 فایل
اینجا ناکجا آباد عه . جایی که نورا و فاطمه زندگی میکنن و چرت و پرت هاشون رو میفرستن . https://daigo.ir/secret/31162654549 ناشناسمون؛ بیاید خوشحال میشم
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گذرگاه زمان
پنجره‌های آپارتمان نورا، نوازنده ویولنسل، زیر باران پاییزی مه گرفته بود. درون اتاق نشیمن، تنها صدای نفس‌نفس‌های امیر، نامزد نورا، سکوت را می‌شکست. نورا، بی‌جان، روی زمین سرد کنار ویولنسلش افتاده بود. شال ابریشمی محبوبش محکم دور گلویش پیچیده شده بود، و چشم‌هایش، باز و خیره، گویی هنوز شوک لحظه آخر را در خود داشتند. امیر با دست‌های لرزان به سمت جسد خم شد. روی پیراهن سفید نورا، یک علامت قرمز نامفهوم خودنمایی می‌کرد؛ چیزی شبیه به نت موسیقی، اما با رنگ رژ لب کشیده شده بود. بوی عود سوخته و فلز در هوا سنگینی می‌کرد. آرشه ویولنسل دور از ساز، روی زمین افتاده بود. تقدیم به :ناکجا آباد (نورا) از طرف : گذر‌زمان و الفاقنطورس
هدایت شده از گذرگاه زمان
رضا وارد حیاط کلبه فاطمه شد. تعجب کرد. باغچه، که همیشه مرتب و پرجنب‌وجوش بود، امروز بی‌رمق به نظر می‌رسید. چند شاخه گل لاله واژگون شکسته شده بود و گلدان شمعدانی مورد علاقه فاطمه به هم ریخته بود. در باز بود و از فاطمه خبری نبود. رضا قدم به داخل کلبه گذاشت. همه چیز عادی به نظر می‌رسید، جز یک چیز: گلدان سفالی قدیمی که فاطمه همیشه قلمه نادری را در آن پرورش می‌داد، شکسته بود. تکه‌هایش روی زمین پخش شده بود و خاک مرطوب، رد پایی از خود به جا گذاشته بود. رد پا کوچک بود و به نظر می‌رسید که با عجله از خانه بیرون رفته است. رضا به باغچه برگشت و با دقت بیشتری نگاه کرد. در گوشه‌ای که معمولاً فاطمه برای چای عصرگاهی می‌نشست، یک تکه پارچه رنگی، شبیه به بخشی از لباس یک کودک، لای بوته‌های رزماری گیر کرده بود. رنگش جیغ بود و با رنگ‌های آرام باغچه همخوانی نداشت. رضا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. همسایه‌ها نبودند. سکوت عجیبی در روستا حاکم بود. باغچه فاطمه، که همیشه نشانه‌ای از زندگی بود، حالا حامل یک راز خفته به نظر می‌رسید. فاطمه کجا بود؟ و آن تکه پارچه مرموز در باغچه چه می‌کرد؟ راز “باغچه فاطمه” تازه آغاز شده بود، و رضا می‌دانست که باید تکه‌های پازل را کنار هم بچیند، قبل از اینکه راز فاطمه برای همیشه زیر خاک پنهان شود. تقدیم به :ناکجا آباد(فاطمه) از طرف :گذر زمان و آلفاقنطورس
هدایت شده از گذرگاه زمان
ساعت از نیمه شب گذشته بود و باران نم‌نم می‌بارید. صدای شرشر باران در کوچه‌های خلوت شهر پیچیده بود. کارآگاه سارا محمدی، با چهره‌ای خسته و بارانی، بالای جسد ذ-۲۵۴ایستاده بود. ذ_۲۵۴، دختری میانسال با چهره‌ای آرام، روی زمین افتاده بود و خون، فرش کهنه را رنگین کرده بود.سارا با دقت به صحنه جرم نگاه کرد. هیچ نشانه‌ای از درگیری وجود نداشت. تنها یک چاقوی میوه‌خوری در کنار جسد افتاده بود. سارا به چهره ذ_۲۵۴خیره شد. “چه کسی ممکن است بخواهد تو را بکشد؟” او با همسایه‌ها و آشنایان ذ_۲۵۴صحبت کرد. همه از ذ_۲۵۴ به نیکی یاد می‌کردند. “دختری آرام و مهربان بود، با کسی دشمنی نداشت.” این جمله‌ای بود که بارها از زبان مردم شنید.اما سارا می‌دانست که همیشه یک روی پنهانی وجود دارد.ذ_۲۵۴یک حسابدار بود و در یک شرکت بزرگ کار می‌کرد. سارا به سراغ شرکت رفت و با همکاران اوصحبت کرد.یکی از همکاران او، با تردید گفت: “چند وقت پیش، ذ_۲۵۴ خیلی نگران بود. می‌گفت که متوجه تخلفاتی در حساب‌های شرکت شده است.” سارا با شنیدن این حرف، قلبش تندتر زد. آیا وی به خاطر این تخلفات کشته شده بود؟سارا به بررسی حساب‌های شرکت پرداخت. او متوجه شد که مبلغ زیادی پول ناپدید شده است. سارا به رئیس شرکت مشکوک شد. او با رئیس شرکت، آقای کریمی، ملاقات کرد. کریمی مردی ثروتمند و مغرور بود. او سعی می‌کرد با خونسردی به سوالات سارا پاسخ دهد، اما سارا متوجه لرزش دستانش شد. سارا کریمی را بازداشت کرد. در بازجویی‌ها، کریمی اعتراف کرد که ذ-۲۵۴ متوجه تخلفات او شده و او برای ساکت کردن بلخ، او را به قتل رسانده است. تقدیم به :ناکجا اباد(ذ-۲۵۴)
ناکجا آباد
جالب بود ولی خیلی وایب مُردن منو نمیده من اینجوری نمیمیرم😂✋🏻 ولی عجب تقدیمی متفاوتی بود خسته نباشی نیکا دستتون دردنکنه
هدایت شده از چنل آرت سیب زمینی خانم
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
براتون پخت و پز کردم(رندر از گروه شب گرد ها داستان استارتیل) https://eitaa.com/NaiasGuarden
هدایت شده از چنل آرت سیب زمینی خانم
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پخت و پز نسبتا غمگین(رین از گروه استارلایتی ها) https://eitaa.com/NaiasGuarden
یه نفر میدید دوباره؟😞✨️